|
عیده .عید فطر!!! اما غافل از این که من خیلی راحت ازش گذشتم .امسال ماه رمضون تنها چهار روز روزه گرفتم . ماهی که ماه عبادت و روزه و قناعت بود من تنها ازش چهار روز به ظاهر فیض بردم . ولی وقتی فکر میکنم می بینم امسال با همه این ها من برای اولین بار خیلی فکر کردم . اما تو همین چهار روز یک روز احیا گرفتم . همه گریه می کردن . من با یه چادر وسط نشسته بودم و کتاب مفاتیح رو تو دستم گرفتم و بلند می خوندم یه طرف محیا نشست و یه کتاب کوچیک تو دست گرفت و می خوند یه طرف عزیز خوابیده بوده اما انگار همه وجودش داشت اون دعا رو گوش می کرد یه طرفم مامان و یه طرفم خاله مینو . و خاله فرحم توی آشپز خونه داشت تدارکات آش فردا رو حاضر می کرد همه وسطاش گریه می کردن عزیزم توی سکوت گریه می کرد که خاله فهمید و گفت مامان گریه می کنی ؟گریه کردن که خجالت نداره بلند شد درست گریه کن . نمی دونم .نمی دونم داشت به چی گریه می کرد . واسه پسر ناکام ۲۷ سالش یا واسه این که تو سن ۲۷ سالگیش بیوه شده بود . واسه عمری که سفر بزرگ کرده ۵ تا بچه و به دنیا اووردن بچه ای که تو راه بود اما نوازش های پدر رو به جون نخرید . نمی دونم اما می دونم توی اون جمع من گریه نکردم . یه حالی بود یه حالی که نمی دونستم از خدا واسه خودم چی بخوام اصلا انگار قادر به تکلم با خدام نداشتم . اما توی اون شب توی اون ماه خیلی به خودم و به شخصیتم فکر کردم . خیلی از آدم های زندگیم رو فراموش کردم چه بهم خوب کردن و چه بد کردن واسشون دعا کردم . واسه کسایی که اصلا شاید به فکرم نبودن . واسه مردی که شاید اصلا اسمم هم یادش نبود . واسه پسری که شاید دوستم داشت . واسه مادری که شاید دلش خیلی افسرده بود . واسه پدری که شاید دلگیر بود . واسه مردمی که شاید منتظر بودن . واسه دوستی که شاید میخ واست فراموش کنه چه اتفاق هایی براش افتاده . واسه ... واسه ... نمی دونم واسه همه . وقتی به خودم رسید موندم وا موندم . گفت نمی دونم ازت چی بخوام ببین چی می خواد این دل و تنگ چیه بهش بده اگه حلال . اما حالا که عید اومده به خودم می گم ........ نمی دونم چی بگم . امروز وقتی ماه عسل رو می دیدم به این فکر کردم چقدر آدم توی این دنیاس چقدر روایت های خوندی و متفکرانه ای اطرافمون هستن . و چقدر انسان وجود داره که دلشون تنگ و افسردس . و رهگذر هایی که توی زندگیشون می یان و نقش می بندن. این ها همه رحمتی هست که شاید به ظاهر بلا و مصیبت باشه اما ماه عسل هدفش از ماه عسل بودن این بود که بگه این بلا ها همه شیرین بودن برای بیدار شدن و از غفلت بیرون اومدن. راستی چرا به قول نیلوفر من از زندگی و خودم طلب کارم . چرا اینقدر زیادی می خوام . عده ای از آدم های زندگی من باید فراموش بشن .و شدن عده ای باید از خاطراتم محو بشن .محو بشن تا تجربه هاشون سرمشق بشن و عده ای باید توی زندگی من بیان باید بیان تا زندگی من جریان داشته باشه تا اتفاق های زندگی من باز هم بوجود بیان و عده ای باید یه جای دل من بمونن .بمونن و من گاه گاهی بهشون فکر کنم و افسوس بخوردم . چرا ؟؟؟؟ چرا اینقدر راحت ازشون گذشتم . اما دیگه حسرت و افسوس افاده نداره نه نه پس افسوس نمیخورم . تو هم از همین قائله ای . فقط میخوام بگم تو همه زندگی من نیستی . نیستی و نباید هر روز افسوست رو بخورم . نباید هر روز بهت فکر کنم .شاید که تو اصلا بیادم نباشی اما حتی اگه هم باشی نباید همه زندگیم رو تو مشغول یه جناح کنی و اون جناح تو باشی. من باید زندگی کنم باید زندگیم رو جریان بدم . باید بزرگ تر و پخته تر بشم . اما باید بفکرت باشم .نمی زارم نمی زارم کسی جات رو بگیره .اما !!!! اما دیگه نمی زارم افسوس های زندگی بخواد هر روز و هر لحظه تو رو و نگاهت رو بیادم بیاره . تو من رو رها کردی .نه بی انصافی تموم هست که بگم تو رهام کردی .من رهات کردم . قبول دارم اما دیگه به سراغت نمی یام هر شب توی خاطراتم بهت فکر نمی کنم . می زارم تا زمان بگذره منم به زندگیم می رسم .تو یه خاطره نیستی نه نیستی طبیعتا نیستی .اما تو هم به زندگیت برس . شاید ساله ها بگذره اما تو همیشه در کنارم نه بلکه دوشا دوش منی . از همین لحظه آزادی آزادی به زندگیت برسی . منم آزادم . آزاد برای زندگی کردن . من و تو از هم فاصله می گیریم اما همیشه یه جای قلبم برات آشیونه می سازم و گاهی به دیدنت می یام .می یام و باهات حرف می زنم از آرزو هام برات می گمم . از کار هایی که کردم . همونطور که همیشه ازم خواستی به اون چیز هایی که تو دوست داشتی عمل کنم . آشیونه تو آماده. برای این که اونجا بشینی و مطمئن باشی که یه جای قلب من برای تو محفوظ هست و باقی و کسی نمی تونه جای تو رو بگیره . حالا می تونم یه نفس راحت بکشم و بگم هم دوست دارم و هم ازت فاصله می گیرم . شاید اگه از این به بعد توی چشم هام زل بزنی دیگه نفهمی که من دوست دارم . اما این رو به خوبی می دونم که تو دیگه دوستم نداری . شاید و البته حتما یه روزی خیلی دوستم داشتی اما دیگه افسوس نمی خورم . دیگه بسه هر روز بهت فکر کنم و بگم چرا اجازه دادم صادق زندگی من بره . بره و خودم بدرقش کنم . از این که روز های خوبی رو در کنارت بودم و از این که روز هایی رو در کنارم بودی و وقتت رو برای من و وقتم رو برای تو گذاشتم خوشحالم و ازت ممنونم که نه سایه به سایه من بلکه دوشا دوش من حرکت کردی . برای تو و برای تمام وجودت آرزوی سلامت و خوشبختی می کنم یه خوشبختی به بزرگی چیزی که تو هرگز نمی فهمی چیه . مراقب خودت و اون وجود نازت باش . اینم داستان من و تو .من جز همین مردمی هستم که شاید روایت های خوندی و متفکرانه ای دارن. به این فکر نمی کنم که با این کار شاید از دستت بدم . به این فکر می کنم حتما جسمن از دستت می دم . اما روحا همیشه در کنارمی.
!: از این به بعد نظرات این وبلاگ فعال می مونه برای همیشه . به جز مطالبی که دوست ندارم کسی نظر بزاره که خیلی کم و جزئی هستن .
سوخته . این حرف مامان بود به بابا برای اعلام نداشتن یخجال بله زمانی که ما اومدیم خونه بعد 20 یا 25 روز نبودن تو تهران با مهمانی سوسک ها رو به رو شدیم و همین طور یک یخجال سوخته که تمام محتوای توش خراب شده بود و بوی بدی آشپز خونه رو گرفته بود . من اصلا از سوسک می ترسم و تو خونه وارد نشدم سوسک ها مهمونی گرفته بودن . شاید جالب باشه که پدر من که ....دار هست خونش اجاره ای هست . بابا بر این باور هست که آدم نباید پول رو بخوابونه تو ملک . شایدم ما رو طلسم کردن که خونه نگیریم چون ما هر سال می رفتیم برای خرید خونه و بالاخره یه ماجرایی پیش می اومد و نمی گرفتیم . بابا اومد دم در گفت چرا نمی یای تو با یه حالتیکه انگار اژده ها دیدم گفتم سو سک اما بالاخره مجبور شدم جهش بزنم و برم توی حموم و در رو قفل کنم و بعد حموم در اتاقم رو که قبل سفر قفل کرده بودم و آری از سوسک بود باز کنم و برم توش . مادر من یه آدم فوق العاده وسواسی هست و من هم همین جور شدم . از نصف شب شروع به تمیز ردن کرد و گفت این زندگی که توش سوسک ها واسم رزه رفتن به دلم نیست همه چیز این خونه باید ضد عفونی بشه . و همین طور بدون هیچ مبالغه ای خیلی خوش سلیقه . از وسایل خونه خسته شده بود و قبل سفر فریز رو فروخت و همین طور مبل ها رو بوفه هم گذاشت برای فروش . من بوفه رو خیلی دوست دارم تکه .یه بوفه اسپرت و خیلی قشنگ اما مامان می گه این زندگی یک نواخت شده برام و نیاز به تحول دارم . یکی از محاسنات مامانم خوب نگه داشتن وسایل خونس . به هر جهت ما تمام محتویات فریز رو قبل سفر تو فریز کوچیک یخجال گذاشته بودیم تا بعد سفر هم مبل راحتی بگیریم و هم یخجال ساید باید ساید .البته بعد این که اسباب کشی کنیم . خوب ما که در حال پیدا کردن یه خونه هستیم . و همین طور دوست بابا که حالا مغازه بابا رو اجاره کرده یه یخجال اضافی داشت اینقدر با مزس خیلی کوچیکه داد به بابا گفت اصلا مال خودتون اما بابا که یه اخلاق های خیلی خاص داره قبول نکرد و فقط برای مدتی خواست اما بعد به این نتیجه رسیدیم که یخجال رو بخریم تا بعد منتقلش کنیم به سوییت کوچیک بابا تو شهرکرد . البته مامان و بابا چند روز پیش رفتن یخجال ساید دیدن و به این نتیجه رسیدن آمریکایی بگیرن . کلا بعد اسباب کشی همه چیز خونه تغییر می کنه جز کامپیوتر من و دو تا تخت من و ملینا و میز آرایش من . الانم بابا و پسر آقای حاجتی دارم به کیس خوب می خرن برام . چون باید برنامه Catia رو بریزم تو کامپیوتر و 4 گیگ و نیم حجم می بره و کامپیوتر من اصلا نمی تونه بگیره . البته من تو بهمن سال پیش همه کامپیوترم رو عوض کردم جز کیس رو . بابا مانیتور و اسپیکرام و صفحه کلید و موس رو برد برای شهرکرد . برای من خواست کامپیوتر کارت حافظه دار بگیره که کنترل و.... . داره اما من به یه ال سی دی سامسونگ اکتفا کردم البته از نوع خوبش البته اسپیکر های به اون خوبی من رو که خونه رو به لرزه در می اوورد برد و برام یه اسپیکر قوزمیت اوورد . البته من وقتی کیس بخوام بگیرم اسپیکرم می گیرم . دیشب با رضا (شوهر دختر عمم ) مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم یه کیس بگیرم تا این که قطعات کیس رو عوض کنم . حالا تا بعد . اما خدا وکیلی اون موقع کمه من این کامپیوتر رو گرفتم یادمه هر کی می یومد می دیدش می موند . من همیشه بهترین ها رو داشته .و این رو مدیون مامان و بابام خدایی برام هیچی کم نزاشتن و گاهی زیادیم در رفاه گذاشتنم .
چشم هام باز نمی شه بابا صبح زود اومده می گه نیلا جان بابا بلند شو . زود زود بلند شید چقدر می خوابید تنبلا . حریف من نشد ولی ملینا رو بلند کرد و راهی دست شویی کرد . ملینا جلو بابا بیدار بود اما وقتی بابا رفت اومد رو تخت خوابید . بابا این کارا رو با منم می کرد بچه که بودم . اونقدر این کار رو کرد تا من همیشه راس ساعت ۸ بیدار بودن . البته بابا همیشه اون موقع ها من رو با قل قلک و ناز و نوازش بلند می کرد و این واسه من خیلی لذت بخش بود . اما حالا که از اون روز ها خیلی گذشته میاد بالا سرم و با حرف های پر مهر میخواد بلندم کنه که خوب منم از خوابم نمی گذرم . اصولا بچه کم خوابیم اما خوب اگه خواب باشم کسی حق نداره از خواب بیدارم کنه . من که هیچ وقت ظهر ها نمی خوابم پس تو رو خدا خواب شب هام تا صبح رو نگیرید . اما چه کنم که دو ساعت بعد بابا مامان اومد بالا سرم و گفت : نیلا مامان بلند شو برو تو اینترنت ببین سایت ............ بازه . الان اگه کسی اینجا بود نیلا رو با موهای درهم و برهم و صورت خواب آلود می دید . خوب ما بریم دیگه از خواب خبری نیست بریم و دست و صورتم رو بشورم . شایدم برم حموم و یه دوشی بگیرم تا سرحال شم بابای
همه چیز دست به دست هم دادن تا من تصمیم های اساسی برای خودم بگیرم . شاید عمل کردن بهش سخت باشه اما این تصمیم صادقانه داره خودش به میل باطنیش در وجودم به یک واقعیت می رسه . برای اولین بار شب احیا بیدار موندم البته شب بیست و یکم رو چون شب بیست و سوم من تو راه تهران بودم و خدا پایه زندگیم رو توی راه تهران استوار کرد . شاید باورش سخت باتشه که خدا حاجت قلبم رو کم تر از یک هفته به انجام رسوند. بچه که بودم یادمه معلم هام می گفتن شما دل هاتون پاکه واسه ما دعا کنید همیشه می گفتن وقتی دعا می کنید اول واسه دیگران و بعد واسه خودتون من شب احیا دعای جوشن کبیر رو خوندم سه روز گناهی رو روزه گرفتم اما هرگز شب واسه خودم به شخصه چیزی نخواستم . فقط آخرش وقتی دیدم واسه همه حتی کسانی که بهم بد کردن دعا کردم و واسه خودم نه گفتم خدایا به دلم نگاه کن هرچی از روی طمع نمی خواد بهش بده . نمی دونستم اون شب با دوست همیشگیم چی جوری حرف بزنم . آره خدا دوستم بود اما مدت ها بود که باهاش قهر کرده بودم . اون به دلم نگاه کرد و آرامش خانواده ای رو بهم برگردوند که دیگه انتظارش رو نمی کشیدم . خنده داره هر کی می بینتم می گه چقدر لاغر شدی . اما چیزی که خودم بهش پی بردم تنها تغییر جزیی قیافم هست . احساس می کنم قشنگ تر شدم از قبل . البته من فکر نمی کنم اصلا قشنگ باشم اما خوب می شه گفت بهتر شدم دوست ÷سر محیا می گه نیلا هر سال در حال تغییر به نظر من نیلا دختر قشنگی هست. نمی دونستم این حرف بهنام رو یه جور تعریف بدونم و یا یه جور کنایه به محیا که واقعا محیا قشنگه . . کوچه ای هست که در آنجا پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز این حرف فروغ خیلی خاطره واسم داره که از پس پرده رهاشون کردم . حسن نوه خاله مادرم که از ۱۰ سالگیم دوستم داره و با داشتن اون خانواد ه که خوب پدرش از اون نوع آدم هایی هست که پدرم اصلا خوشش نمی یاد و برادراش البته من از یکی شون می گم حسین دو یا سه سال از حسن بزرگ تره و تو سن ۱۷ یا شایدم ۱۸ سالگی معتاد شد پدرش هم که معتاد هست و همین طور اگه مادر وپدرش یعنی خاله و شوهر خاله مامانم نباشن زندگیشون ... پدر حسن همیشه تو زندان ها می شه پیداش کرد و من هیچ وقت کنجکاوی نکردم در این مورد دلم برای مادر حسن می سوزه حسین از ۱۵ سالگی نون آور خونس و حالا هم معتاد شده .و بازم کار می کنه . به جرات می گم حسن اولین نفری بود که از من خوشش اومد . وقتی من چهارم ابتدایی بودم .من بهش می گفتم خرگوش چون دو تا دندون جلوش بزرگ بود وقتی برای اولین بار با زبون بچگانه به عشق بچگانش اعتراف کرد جا خوردم چون من یه دختر بچه 11 و شاایدم 12 ساله ای بودم که از دیوار راست می رفتم بالا و همیشه در فکر یه انگیزه بودم برای شیطنتو عصبانی کردن مادر و پدرم . حسن وقتی بچه بود قیافه بدی نداشت مثلا من از نوع تیپش خوشم نمی یاد .نمی دونم چی جوری بگم یه روز تیپش از نظر من لاتی می رسه و یه روز زننده و بچگونه . به هر جهت شکوفه می گفت حسن با کسی دوست بود که خاله اون فرد هم با شکوفه دوست بود دختره مثل این که حسن رو دوست داشته و برادر دختره می فهمه و می یاد به برادر بزرگ حسن می گه که به برادرت بگو این کارا چی هست که می کنی و دست از سر خواهرم بردار برادر حسنم حسن رو دعوا می کنه و سرزنشش می کنه . یه روز که حسن خان قصه ما خونه شکوفه اینا بود دختره زنگ می زده و حسن جواب نمی داده شکوفه هم می گه چرا دختر مردم رو بازی می دی حسن . .حسن هم می گه من اون رو دوست ندارم اون من رو دوست داره من یکی دیگه رو دوست دارم . و این یکی جز نیلا کسی دیگه نیست و آوازه عشق حسن تو خانواده پیچید یک سالی هست به گوش پسر خاله های من رسیده و حمید من رو مورد سرزنش قرار می ده و گاهی مسخره . یکی هم بهم می گه نیلا آدم قحطه عاشق حسن شدی و با این حرف اگه بهم کارد بزنی خونم در نمی یاد . دلم برای حسن می سوزه ای کاش که همون دختر رو دوست داشت چون اون عشق یک طرفه نیست . براش آرزوی بهترین ها رو دارم . هیچ وقت یادم نمی یاد از کسی کینه و یا تنفر داشته باشم . من از خدا چیزی رو شب احیا خواستم اما بعد در گفتنش تردید کردم . خواستم که یک بار دیگه یکی رو ببینم و صداش رو بشنوم افسوس که ما وقتی عزیزامون در کنارمون هستن قدرشون رو نمی دونیم . من هم همین جور رفتار کردم و وقتی پیشمون بود و باهام حرف می زد و بهش نگاه می کردم قدرش رو نمی دونستم اما بعد مدت ها که رفته دلم می خواد یک بار دیگه ایشون رو ببینم و ازشون طلب بخشش کنم که وقتی برام حرف می زدن من بیشتر اون ها رو سرسری می گرفتم ایشون مرد خیلی خوب و با تجربه ای بودن و من رو مثل یه دوست خیلی نصیحت می کردن و همیشه بهم احترام می زاشتن البته صادقانه بگم من هم ازشون همیشه به خوبی یاد می کردم ولی حالا که ایشون تنهایی رو برگزیدن و پاک تارک دنیا شدن دلم برای حرف هاشون تنگ شده به هر حال من برای ایشون و خانواده خوبشون آرزوی بهترین ها رو دارم .اما حسی بهم می گه دیر یا زود من این آقا رو می بینم . مدت هاست به چیز هایی فکر کردم و تصمیم دارم وبم رو با حقیقت خودم و زندگی آشنا کنم . درس هام سنگین شدن و نمی خوام مثل دو ترم پیشین با سر سری درسام رو پاس کنم . دلم تنگس داری دلم تنگس برای بوی نرگس های باغچه، برای کرسی گرم مادربزرگ، برای مردی که صادقانه در اغوشم گرفت و من با تمام وجود آغوشش را و بوسه هایش را خریدم به جان و صدایش ،آری صدایی که از پس پردهایی زلمت گفت: دوسستت دارم عزیز آری او بود که با تمام وجود معنای دوست داشتن را بر زبان آورد و مرا از پس این همه سایه عشق های دروغین فراری داد سایت ،آغوشت و طنین صدایت هرگز از یادم نمی کاهد دوستت دارم از پس پرده دروغین دوست داشتن پدر ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ الهه آب شاید زیبا و محزون باشد
محرم تو نیاز من بنده ی پاک و عاشقم مهر من و نماز من بر دل نازوکم چرا رحم نمی کنی ثنم ؟ در پی دیگری مشو مرد شکستنات منم در دل من قیامته شاهد ناله هام نشو می خوام بیام زیارتت بیا و ضامنم بشو بیا و ضامنم بشو مقصد و انتهای من راه توٍ که دوره خسته راه نمی شه دل مرد غمات صبوره ..... بگو چشم عاشقت چراغ خونمونه وقتی تو هستی هر چی هست دلش می خواد بمونه !!! بگو چشم عاشقت چراغ خونمونه وقتی تو هستی هر چی هست دلش می خواد بمونه!!!!!!!!!! می دونی یاد چی افتادم ؟ یاد این که یه روز ازت پرسیدم بابا؟ گفتی :جانم گفتم :بابا تو به عشق اعتقاد داری ؟ بهم نگاه کردی گفتی :آره، آدم بدون عشق نمی تونه زندگی کنه همه ما برای زندگی کردن یه انگیزه می خوایم یه انگیزه بزرگ که عشقه. اون موقع که داشتی این حرف ها رو می زدی توی پارک بودیم من و تو تنها بودیم . به یه درخت اشاره کردی و گفتی : ببین نیلا این درختم به یه انگیزه ،به یه عشق نیاز داره که بتونه بهش تکیه کنه و سبز بمونه پس اونم به یه عشقی زندس. ازت پرسیدم بابا تو عاشقی ؟ گفتی :آره اما نگفتی عاشق چی هستی . منم نپرسیدم عاشق چی. چون فکر می کردم تو عاشق منی ،ملینا ،مامان ،زندگیمون. مامان می گه منم عاشقم مامانم خیلی حرف های منطقی می زنه اما مشکل هر جفتتون اینه که فقط حرف می زنید همیشه می گید، ولی به حرف های خودتون انگاری اعتقادی ندارید چون انجامشون نمی دید . می دونی چیه بابا به قول یکی شما ها آزادی می خواید . اما کدوم آزادی بعد بیست سال زندگی تازه یادتون افتاده مجردی هم خوبه . امروز حاج خانوم اومده بود بالا داشتیم با هم حرف می زدیم ملینا آلبوم عکسام رو اوورده بود وسط و داشت به حاج خانوم نشون می داد . بحث بچه و شوهر و عروسی شد یه دفعه یاد اون عکستون افتادم که تو نامزدیتون گرفته بودید و دستاتون رو دور گردن هم دیگه گذاشته بودید . از مامان پرسیدم اون عکستون کجاست؟ ماشاالله اونقدر آخه شما عکس دارید که من هنوز نصفشون رو ندیدم .جدی می گم . ملینا گیر داد که بگم عکسه چه شکلی بوده همون جوری که شما عکس گرفته بودید من هم دست رو گردن ملینا گذاشتم . یه دفعه دیدم حاج خانوم نگاهم کرد و گفت ایشاالله همچین عکسی رو با شوهرت بگیری ایشا الله شوهر کنی تو رخت عروسی ببینمت . فکر کنم هر کسی جای من بود قند تو دلش آب می شد اما جدی گفتم :لطفا از این دعا ها برای من نکنید تو رو خدا . مامان از این که هر موقع حرف عروسیم می شه و من سری جبهه می گیرم ناراحت شد و من این ناراحتی رو تو نگاهش به خوبی خوندم . می دونی بابا ؟ نمی خوام ازدواج کنم و بعد چندین سال زندگی و حاصل دو تا بچه تازه یادم بیفته مثل شما ها که آزادی هم خوبه. جدی و صادقانه می گم رویای من از همسر آیندم مثل رویای دختر های دیگه نیست مثل بقیه نمی خوام شوهرم مال و مکنت داشته باشه و خوشگل و با بهترین تیپ و ماشین و خونه . البته نه این که بهش فکر نکرده باشم اما ملاکم اینا نیست . چون می دونم همه محسنات توی یه آدم نیست رویای من از همسر آیندم یه مرد عاقل و بالغه رویای نیلا از شاهزاد سوار بر اسب سفیدش اینه که شب رو با نون خالی باهاش سر کنم اما با تمام وجودش من رو بخواد این که حرفم رو بفهمه این که نگاه و اعمالش باهام صادق باشه دلم می خواد ثروتش زندگیمون باشه یکی رو میخوام که به موقع باهام بخنده به موقع دعوام کنه و حتی به موقع بزنه تو گوشم . من نمی خوام ثروت داشته باشه اما شعور نداشته باشه بهترین ماشین رو داشته باشه اما ثروتی از محبت به همسرش نداشته باشه بهترین زندگی رو برام بسازه اما روزش رو با زنی دیگه بگذرونه . نمی گم خدایی نکرده تو اینجوری . چون تو این جوری نیستی و من این رو بخوبی می دونم . من ازدواج نمی کنم .یعنی حالا حالا ها نمی کنم . می خوام اینقدر آزادی زیر دندونام باشه که دیگه از مزش خسته بشم. که بعد چند سال یادم نیفته آزادی هم بد چیزی نیست ؟ اینقدر آزادی و آزاد می مونم که دیگه بترکم از آزاد بودن . می خوام زنی باشم واسه همسرم که با نگاهم حتی بهش خیانت نکنم که از دنیا و مرد ها فقط اون جلو چشمم رنگی بیاد من از همسرم دو تا گوش می خوام وفا می خوام. صداقت و محبتش رو عشقش به زندگیش رو ازش می خوام. اینا چیزایی هست که من می خوام. و متاسفانه هر پسری جلوم در اومد و ادعای عاشقی کرد بار ها امتحان مردودیش رو پس داد . بار ها و بار ها . متاسفم برای خودم با این خاطر خواه های رنگا رنگ ریا کار. راستی بابا منم عاشقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
باور کردنی نبود وقتی کروبی و موسوی هر کدوم بجای مناظره داشتن احمدی نژاد رو زیر سوال می بردن. زمانی که کروبی و احمد نژاد با هم مناظره داشتن من اونقدر عصابم داشت خورد می شد که حد نداره از حرف های احمدی نژاد بیشتر معدم تعجب کرد . و سر انجام وسطش خوابم برد اما دیشب زمانی که کروبی داشت ازخودش با اون نامه دفاع می کرد پدرم حرف قشنگی زد موسوی چند دقیقه حرف می زد دنیا چیز می گفت بعد می دیدی ۸ دقیقه هست که حرف می زنه اما آقای کروبی قصه رستم و سهراب می گفت البته وقتی آقای موسوی تمام دروغ های احمدی نژاد رو رو کرد دلم می خواست بال در بیارم و بالاخره تلافی اون همه حرس هایی که سر دروغ های احمدی نژاد خوردم در اومد اما متاسفانه هر چه که موسوی توی به قول خودشون اون مناظره تاریخی با احمدی نژاد ساخت آقای کروبی خراب کردن به نظر من حرف زدن هم سیاست میخواد مثلا من مناظره بین احمدی نژاد و موسوی دیدم آقای موسوی یک بار اول از ده دقیقه ۱۱ دقیقه حرف زدن اما دفعات بعد کم تر و همین شد که سری آخر بیشترین تایم رو برای حرف زدن داشتن و این خودش یه نوع برنامه ریزی و سیاست در گفتاره ده دقیه آخر مناظره دیشب از این که دیدم آقای موسوی عصبانی شدن و جواب دادن از جواب هاشون خوشم اومد و من و بابام پشت سر هم می گفتین آفرین درسته الحق که عالی گفتی اما از این که با لحن بدی گفتن ناراحت شدم این براشون بد می شد به طور کلی عقیده ها و نظراتی دارم که بنظرم باید آقای احمدی نژاد در یک کلمه به جای این همه نقش بازی کردن اعتراف کنه من اشتباه کردم . این که می بینم با خنده های تمسخر آمیز دارن کاندیدا های دیگه رو تکذیب می کنن سرم به دوران می افته . چرا دروغ اگه ملت رشتشون علوم سیاسی نیست بلا نسبت خر که نیستن عقل و شعور و از همه مهم تر چشم دارن توی این چهار سال از همه بیشتر امثال پدر من خیلی ضربه خوردن می خوام بدونم اد تورم ۱۵ درصد آقای احمدی نژاد درست چرا این قدر بی کاری و عرضه بر تقاضه زیاد شده ؟ چرا همه خط های تولیدی خوابیده ؟ چرا باید بزرگ ترین نیروهای کار تولیدی اعلام ورشکستگی کنن ؟ چرا یکی مثل ما باید هر روز بدو بدو کسی تحویلش نگیرن ؟ مگه غیر این هست که تولید کننده افتخار مملکت و این کشوره که باید دنبالش بدو و بهش بها بده ؟ ایشون گفتن در مساحبه با آقای موسوی کدوم از وزرای من در این چهار سال ملیونر شدن در صورتی که در دوره رفسنجانی فلان بود و و ... من اگه باید جواب می دادم می گفتم شما اگه به وزرا تون کمک نکردین به سپاهی ها کمک کردین که تمام پروژه های ساختمانی و برقی رو گرفتن تمامی تابلو های برق و اسکلت ها رو می سازن و جماعت مهندسی برق و قدرت و تمام کار کنان پروژه های برقی و الکترونیکی دارن پشه پرونی می کنن بعضی ها هم درجه و مقامشون و کلاسشون بالا تره تا کسی رانی می کنن اگه هم در جوابم بخندن و بگن این اطلاعات نادرست رو کی بهتون داده می گم خودم که توی همین کار پدرم هست و از بچگی با آچار فرانسه و پیچ گوشتی و انبر دست سرو کار داشتم من نمی گم مخالف احمدی نژادم و نمی گم حامی موسوی می گم چرا اشتباهاتت رو روشون میخوای سر پوش بزاری و بگی نه ؟ الان شبه حالا مردم می بینن روز ها اما چون ریئس مجلس می گه شبه بگین شبه حرف آخر بنظرم همه شعار می دن اما واقعیت اینه در نظر من حد اقل موسوی می تونه کمی صادق تر باشه و حرفاشون رو من بیشتر باور دارم امثال خانواده من توی چهار سال ریدس مجلس بودن ایشون خیلی خوب چشمه های خوب و بدشون رو دیدن و خوب آشنا هستن و می دونن مزه بیس پولی و نون نداشتن چیه این تخت و تاج به هیچ کس وفا نمی کنه همچین می بردت به عرش و با مخ می یارتت پایین زمانی که موسوی داشت می گفت چرا دروغ و چرا برای یه اسم ریئاست جمهوری ریا کردن ای مردم شاهد باشید که این نمودار ها چی می گم هر کدومشون اون موقع دلم می خواست موسوی جلوم بود دهنش رو می بوسیدم که صد در صد می کردم این کار رو بسه دیگه نظر اول و آخر: تو این مملکت تا ولایت فقیه هست همه ما مترسکیم و ریئس جمهور بازی بازی که اگه رهبر بخواد تکون می ده و غیر از این حذف می شه شاه و شاهی و تخت تاج رفته و جاش رو داده به امامه و عبا فقط اسمش عوض شده تاج =عبا موفق باشید و پیروز نیلا
شاید همه چیز از یه سلام من و تو شروع بشه پس سلام نمی دونم چندومین سلامم توی این وبلاگ هست شاید نوشتن از خوبی ها آسون باشه اما باورت می شه که من از بدی ها و غم ها بهتر می نویسم نمی دونم چرا این روزا همه به فکر منافع خودشونن اما راحت بهت می گم به صورت این آدم ها نگاه نکن که خیلی باهت خوبن و به ظاهر عزیزشونی به سیرت آدم ها نگاه کن که چی هستن و از تو چی می خوان زمونه بدی شده که حتی نمی تونی برای یه لحظه بیرون بری به خودتم اطمینان نداری چه برسه به این مردم حرفایی هست که خوب نمی شه نوشت و ....... من با همه ادعا هام خیلی وقتا شده ... دلم به حال دخترای این زمونه می سوزه به امثال خودم که نمی دونم مردم به یه دختر به چشم چی نگاه می کنن حرفای من رو بیشتر یه دختر امروز می تونه درک کنه اینا رو می نویسم واسه روزی که شاید یه دختر مثل من بیاد بخونه ... و مطمئنم اون می تونه بفهمه که می چی می گم خیلی سخته بدون هیچ نظری بری بیرون وقتی میخوای از کنار یه پسر جوون در بشی از این واحمه داشته باشی الان می خواد چی بگه ؟ چه طعنه ای ؟ چه حرفی ؟ من یکی سعی می کنم اصلا بیرون نرم اونم تنها !!.......... واقعا وقتی این حرفا رو بهت می گن به خودت شک می کنی !!... و خودت ،خود به خود شخصیتت رو زیر سوال می بری !! که من چی کار کردم ؟ چه جوری بیرون رفتم ؟ آیا لباسم بد بود ؟ و ....... خیلی زشته خواهشن دارم می گم به هر پسری که و حتی مردی که این ها رو می خونه وقتی این کار رو خواستی برای یکم سر گرمی کنی به یاد این بیفت آیا ارزش داره که برای یک لحظه خندیدن، دختری رو ناراحت کنی شخصیت اون رو زیر سوال ببری ؟ به این فکر کن اگه یکی دیگه به خواهر و مادر خودت بخواد اینا رو بگه چه حالی می شی ؟ به این فکر کن این حرف یه ارزشی داره ؟ واقعا دلم برای خودم و هم جنسام و جنس مخالف خو دم که واقعا نسل فنا شده ای هستیم می سوزه !!! این که نسل جوون رو دورش یه حسار کشیدن این که به ظاهر دارن جلوی هوس های این نسل رو می گیرن و در واقع دارن ما رو محدود می کنن و باعث حریس شدنمون می شن ارزشش رو نداره که بخوایم با این کار ها طرف مقابلمون رو ناراحت کنیم من یکی وقتی می رم بیرون اول از همه سعی می کن جوری لباس بپوشم که جلو توجه نکنم البته حق می دم به پسر ها که واقعا بعضی از دختر خانوم ها جوری لباس می پوشن و خودشون رو آرایش می کنن که فکر نمی کنم مادر هاشون این جوری بیرون برن همه این کارها مقصر خودمونیم دختر هایی که با وضع بدی بیرون می رن و آقایونی که برای کمی مسخره بازی ........ من وقتی می رم بیرون وقتی از جلوی مردی رد می شم در یک لحظه چنان تپش قلب می گیرم و ضربان قلبم می ره بالا که حد نداره چون منتظر یه حرفم و این باعث می شه من تا چند ساعت حال خوشی نداشته باشم این حرفا برای من و کسایی که خلق و خوی من رو دارن خیلی گرون تموم می شه یکی از دلایلی که به هیچ مردی اطمینان ندارم و نمی تونم به هیچ مردی دلبسته بشم همینه و حق می دم به مردایی که نمی تونن به دختری اطمینان کنن کمی توی حرف زدن ها توی لباس پوشیدن ها و ... تجدید نظر کنید این ها همه باعث فنا شدن و ذره ذره آب شدن خودمون هست آب شدنی که به ظاهر نیست به ظاهر اینا کلاس و خوشی و شیطنته اما تا به حال فکر کردی به چه قیمتی به قیمت چی ؟ بهم بگو بگو اگه نمی دونی من بهت می گم به قیمت این که مادر و خواهر خودت عذاب بکشن این که فردا فیلمی می بینی که دختر نیمه برهنه و برهنه ای با عجز و ناتوانی التماس می کنه که زندگیش رو بهش بخشی زندگی که مال خدا هست و اون هست که باید ببخش این باعث یه عمر سیاه بختی جنس حساس و آسیب پذیری مثل نسل منه مثل نیلا و نیلا ها
تا حالا شده یه روز پر از شور باشی و همش رو دیگران واست آوار کنن اما نه شاید خودت آوار کردی و نمی دونی می دونی از خدا چی می خوام که زود تر این درام رو تموم کنه چه فایده ای داره این فیلم که آخرش معلومه خسته کنندس این بازی ببخشید نازنین که همیشه برات از یاسای زندگیم گفتم خستم عزیز دل سوخته وجودم این روزا گر گرفته دیروز غرورم شکست چی جوری نمی دونم اما چرا می دونم خودم با همون غرورم غرورم رو شکوندم درست بود ؟ نمی دونم ! اما برای اولین بار خوار شدم می دونی از عشق بدم می یاد ! اما چرا همه فکر می کنن عاشقم ؟ من حتی نتمی تونم بهش فکر کنم !!... چرا همه فکر می کنن دارم خودم رو گول می زنم ؟ می دونی از آدمایی که ادعای عاشق بودن می کنن اما عشقشون رو له می کنن بدم می یاد !!... از خودم از تو از همه ... بدم می یاد این روزا حتی حرفی ندارم ولش کن من که همیشه خندیدم همیشه اونقدر سرد و بی تفاوت از بزرگ ترین مشکلات گذشتم که همه بی خیال خطابم کردن بزار از امروزم همون باشم آخه این نیلای متظاهر رو بیشتر می شناسن تا نیلایی که الان داره واست می نویسه می دونی همیشه فکر می کردم آدما بهترین همدم ما تو بد ترین شرایط هستن اما فهمیدم به خدا که تو با وفا تری از اینا که عقل دارن اما تو نداری ولی می دونی چی جوری با سکوتت من رو به آرامش برسونی همه واسم آرزوی روزای خوش رو می کنن نمی دونن خیلی وقته خوشی ازم دوره برام مهم نیست دیگه تمومه بخدا خودمم از خودم خسته شدم باورت می شه دیگه واسم هیچی مهم نیست باورت می شه آدمایی که خیلی برام مهم بودن الان کم ارزشن باورت می شه حتی حال خودمم ندارم دلم می خواد خودم رو راحت کنم اما ........ ول کن حال ندارم آخه این روزا نمی تونم خودم رو درک کنم چه برسه به دیگران چه اهمیتی داره پس دیگری بخواد باورم کنه باور کن که همه واسم شدن بیشتر یه اسم تا یه آدم با اجازت تا چند وقته دیگه بلایی سر همشون بیارم که تلافی بشه آره نیلایی که کینه ای نبود امروز می خواد تلافی همه چیز رو کنه خدا حافظ راستی عزیزم فکر نازنت نره جایی که من عاشقم نه من فقط خواستم یکم باهات از دردام حرف بزنم
توی درس عشق همیشه وقتی معلم درس می ده من به ظاهر بی تفاوتم اما همیشه تنها چشمام به حرفاش نگا نمی کنه تمام وجودم پیش معلم و حرفاشه می دونی نازنین چند هفته ای هست که ازت خبری ندارم نازنینم بدون خداحافظی بازم رفتی به همون جایی که ۵۰۰ کیلومتر بینمون فاصله می ندازه من که از رفتن بدون در آغوش کشیدنت و استشمام عطر تنت تا دیدار بدی در عذابم راستی می دونی همیشه چی می تونه همه غم هام رو از یادم ببره به نقش کشیدن اون چشمای بی تفاوتت که همیشه باهام مهربون بود اما یکساله که دیگه حتی باهام نجوا نمی کنه می دونی از خدا چی می خوام این که ازم متنفر بشی اما حد اقل یه روزی یخنده هات رو ببینم نازنینم بت زندگیم تمام وجود نیلا کجایی که ببینی با همه این که ازت دلخورم از دستت دلم به درد اومده با این که زندگیم داره فنا می شه بازم نمی تونم از رخ زیبات بگذرم شنیدی می گن که لیلی قشنگ نبوده و همه قیص رو به خاطر دوست داشتن یه دختر !!! بی بر و رو مسخره می کردن نمی دونم چرا همه مردم مجنون رو دیوونه ای نا بالغ می دونستن اما من بهش حق می دم تو اگه هم زیبایی صورت نداشتی من بازم بی پروا دوست د اشتم می دونی چقدر سخته تو رو دوست داشته باشم اما خودتم ندونی حد پرستشم رو مخی دونی چقدر سخته که لب ریز از عشقت بشم و بهت نگم و تو من رو محکوم کنی به بی مهری همون طور که گفتم یه روزی این وبلاگ رو می بینی و می فهمی که هیچ کسی تو دنیا قدر عشق من به تو آواره نشده می فهمی که چقدر دوست داشتم و از زجرت همیشه اشک جلوی چشمام رو می گیره اما فراریشون می دم منی دونی که الان دارم گریه می کنم اما دیگهخ جلوشون رو نمی گیرم آخه این روزا نبودنت با اشگ ریختن من همدم شده این روزا تنها واست دعا می کنم اما صدات نمی کنم می دونی دلم می خواد بهت زنگ بزنم اما جای بی وفایی تو من خجالت می کشم بهت زنگ بزنم حتی زنگ نزدی و خداحافظی ازم کنی آخه بی انصاف چی جوری مهرت رو از دلم جدا کنم سال ها با قلقلک صدای تو و بوسهات از خواب پامی شدم چی جوری این چند سال بدون بوسه هات دوام اوردم چی جوری تونست قلب مهربونت با من نامهربونی کنه شایدم این روزا قلبت سنگ شده و من نمی دونم نه من چی جوری می تونم قلبت رو از سنگ بدونم نه اونی که نیلا دوسش داشته باشه حتما قلبی به لطافت شبنم و به نازکی ابرهاست نازنینم می دونی شما با رویای تو می خوابم با رویای این که همه مشکلاتت حل می شه دوباره بر می گردی و می شه مال خود خود من اما نه این بی انصافی تموم تو فقط مال من نیستی تو مال همه مایی تو تنها عشق من نیستی شاید هم زاد منم تو رو مثل من یواشکی می پرسته آره اونم تو رو خیلی دوست داره چون شبا همیشه سراغ تو رو ازم می گیره با نگاهاش منتظر قدم های توئه هر لحظه منتظر حرفی از توئه و هر ثانیه می خواد تو رو ببینه نیلا ی شما مامان و بابای خوبم
عید پیشاپیش مبارک خوب این جور که ساعت شمار وبلاگم الان بهم می گه سه روز و نه ساعت و و نوزده دقیقه و ۳۰ ثانیه به شروع سال جدید مونده دوست ندارم در اواخر سال و در اوایل سال جدید از چیزایی بگم که همه رو ناراحت کنه اما خوب اول فروردین روز تولد پدرم هست بهار که بیاد اولین روزش مال بابای منه نمی دونم امروز چرا بی خودی گریه می کنم اما خوب بابا اول بهار به دنیا اومده منم اواخر بهار اون تو لحظه های قشنگ و فرارسیدن سال جدید من تو روزایی که بچه های مدرسه ای ذوق و شوق تابستون رو دارن امسال روز تولد من با روز انتخابات یکی هست روزی که واسه مردم ایران می تونه خیلی سرنوشت ساز باشه امید وارم این بار حرف مردم به کرسی بشینه وارد سیاست نمی شم با این که طبع سیاسی دارم اما من این وبلاگ رو عادت به نوشته های عاطفی دادم و این وبلاگ صرفا واسه دلم هست و روزی که دیگه از این وبلاگ دست بکشم یا موقعی هست که مردم یا زمانی که دیگه ریشه های امید من حتی از دیوار این وبلاگم نتونه بالا بره خوب بهار داره می یاد دوست دارم از اون موقع ها واست بگم عزیزم که خیلی بچه بودم فکر کنم اون موقع شیش سالم بیشتر نبود دوست دارم توی تخیلاتم برگرد به اون سال های دور
بهار داره واسم شروع می شه و من که هنوز به مدرسه نمی رم با یه لباس پرچین پرچین کنار مامان و بابا نشستم اون موقع خواهرم به دنیا نیومده بود و خب من یکی و یک دونه بودم بنظر خودم بیشتر به جای این که قشنگ باشم خیلی با نمک بودم اون موقع ها یادمه قشنگ ترین نوه مادر بزرگم بودم اما به نظرم تنها بانمکی چهرم بود که می تونست دوست داشتنی جلوه بده اصولا نافم رو با شیطنت بریدن یادمه وقتی مامان می رفت توی آشپزخونه بلند می شدم و توی کاسه سمنو ناخوندک می زدم البته این کار من تنها نبود من یه همکار داشتم که خب ایشون رئیس و من نایب رئیس بود بابای گرام هم همکار پایه یک من بود بیچاره مامان آسایش از دست من و بابا نداشت خونه رو رو سرمون می زاشتیم بابا می شد بچه بچه یادمه چند دقیقه دیگه به سال تحویل نمونده بود من و بابا هوس قایم موشک بازی کردیم وای که من می دویدم بابا می دوید وقتی سال جدید می خواست بیاد من فقط و فقط به عشق عیدی هاش و اون تیک تیک ساعت و صدای بلند و بعد تبریک گوینده می شستم سر سفره بعد تحویل سال بابا بهم یه پونصدی می داد و می گفت این رو عمو نوروز داد بهت بدم منم با شور شوق واسه این که عمو نوروز واسه من هدیه داد دور بابا می چرخیدم بعدشم مامان یه هدیه بهم می داد و خوب اون موقع باید می رفتم خونه خالم یادمه می رفتم پیش پسر خالم که ازم ۵ سال بزرگ تر بود بهش می گفتم ببینم تو نمی خوای به دختر خالت هدیه بدی اونم می رفت از باباش پول می گرفت بهم هدیه بده باهم می رفتیم و خوراکی می گرفتیم و می خوردیم بعدم می رفتیم فوتبال بازی مثلا دختر بودم اما کاملا روحیه پسرونه داشتم و یادت بخیر نیلای کوچولوی مو مشکی با اون فکر های بچه گونه که فقط دق دقت این بود که چرا من یه همبازی ندارم چرا یه خواهر ندارم تا باهاش بازی کنم اما این آرزو رو چند سال بعدش دقیقا توی عید براورده کرد خدای نیلا و مامانم توی عید بهم بزرگ ترین عیدی رو داد من تا نه ماه بعد از عید می تونستم یه خواهر داشته باشم ...................................................... به نظر من هیچ عیدی هیچ سال نویی و هیچ بهاری قشنگ تر از سادگی و بی آلایشی نیست که من و تو با بی قیدی تموم به انتظار سال جدید و اون عید دیدنی ها و عیدی ها سر سفره هفت سین قشنگ مامانا بشینیم الان تو این لحظه دوست دارم برای اون سال های بی قید دعا کنم می دونم دیگه بر نمی گرده اما براشون دعا می کنم تا همیشه خاطرشون برامون بمونه برای اون آدمایی که بودن و عید سر سفره پیش خانواده هاشون نیستن دعا میکنم برای اون مریضای توی بیمارستان که عید رو روی تخت باید باشن دعا می کنم برای اون آرزوهای همه مردم برای اون آدمای گرفتار برای اونایی که انشا الله هر گرفتاری دارن تو سال جدید همه بر طرف بشه و در آخر برای اون دختر هایی که معلوم نیست مامانشون سال تحویل پیششون باشه یانه....!!! مثل من درست می گم بابا ؟ نیلا
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |