|
منو یادت نمی یاد که با بی رحمی تموم انداختی تو جوی کثیف خاطرات ریخته شده به بیرون از گستره ذهن نا زنین چه آسون فراموش کردی دوست دارم چقدر راحت نیلات رو گذاشتی کنار و محکوم به بی وفایی کردی چقدر راحت ادعا کردی دیگه دوسم نداری اما مهربون من که می دونم هنوزم عشق من تو دل تو باعث تپش قلبته و با وجود منه که می تونی زندگی کنی تو کجایی که ببینی به خاطر تو همه رو انداخت کنار کجایی ببینی که این روزا فقط به عشق تو زندم نازنینم امروز برای اولین بار دارم برات می نویسم بعد بابا تو می تونی بشی عزیز قلب نیلا اما خواهشن دیگه مثل همه با من و قلبم نا مهربونی نکن یادت باشه که من همونم که به هیچ کسی هیچ بهایی ندادم پس بو بی بهانه ردم نکن بهانه هات همیشه برام مرثیه عزیزم شاید بار ها و بارها به این سطرها نگاه کردی اما امروز می گم اگه یه درصدم فکر کردی اینا واسه توئه خواهشن دیگه فکر نکن واسه کسی دیگه نوشتم دلم واسه صدات تنگه دریغ نکی صداتو ازم که دلخور می شم هرچند که می دونی من بی صدا صدات تو گوشمه عزیز نیلا نگو عاشقم اما می تونی عاشقم کنی دست خودته دلبرم نیلای …. می تونه مال تو باشه فقط باید کمی تلاش کنی یه قطعه ادبی از خودم
توی درس عشق همیشه وقتی معلم درس می ده من به ظاهر بی تفاوتم اما همیشه تنها چشمام به حرفاش نگا نمی کنه تمام وجودم پیش معلم و حرفاشه می دونی نازنین چند هفته ای هست که ازت خبری ندارم نازنینم بدون خداحافظی بازم رفتی به همون جایی که ۵۰۰ کیلومتر بینمون فاصله می ندازه من که از رفتن بدون در آغوش کشیدنت و استشمام عطر تنت تا دیدار بدی در عذابم راستی می دونی همیشه چی می تونه همه غم هام رو از یادم ببره به نقش کشیدن اون چشمای بی تفاوتت که همیشه باهام مهربون بود اما یکساله که دیگه حتی باهام نجوا نمی کنه می دونی از خدا چی می خوام این که ازم متنفر بشی اما حد اقل یه روزی یخنده هات رو ببینم نازنینم بت زندگیم تمام وجود نیلا کجایی که ببینی با همه این که ازت دلخورم از دستت دلم به درد اومده با این که زندگیم داره فنا می شه بازم نمی تونم از رخ زیبات بگذرم شنیدی می گن که لیلی قشنگ نبوده و همه قیص رو به خاطر دوست داشتن یه دختر !!! بی بر و رو مسخره می کردن نمی دونم چرا همه مردم مجنون رو دیوونه ای نا بالغ می دونستن اما من بهش حق می دم تو اگه هم زیبایی صورت نداشتی من بازم بی پروا دوست د اشتم می دونی چقدر سخته تو رو دوست داشته باشم اما خودتم ندونی حد پرستشم رو مخی دونی چقدر سخته که لب ریز از عشقت بشم و بهت نگم و تو من رو محکوم کنی به بی مهری همون طور که گفتم یه روزی این وبلاگ رو می بینی و می فهمی که هیچ کسی تو دنیا قدر عشق من به تو آواره نشده می فهمی که چقدر دوست داشتم و از زجرت همیشه اشک جلوی چشمام رو می گیره اما فراریشون می دم منی دونی که الان دارم گریه می کنم اما دیگهخ جلوشون رو نمی گیرم آخه این روزا نبودنت با اشگ ریختن من همدم شده این روزا تنها واست دعا می کنم اما صدات نمی کنم می دونی دلم می خواد بهت زنگ بزنم اما جای بی وفایی تو من خجالت می کشم بهت زنگ بزنم حتی زنگ نزدی و خداحافظی ازم کنی آخه بی انصاف چی جوری مهرت رو از دلم جدا کنم سال ها با قلقلک صدای تو و بوسهات از خواب پامی شدم چی جوری این چند سال بدون بوسه هات دوام اوردم چی جوری تونست قلب مهربونت با من نامهربونی کنه شایدم این روزا قلبت سنگ شده و من نمی دونم نه من چی جوری می تونم قلبت رو از سنگ بدونم نه اونی که نیلا دوسش داشته باشه حتما قلبی به لطافت شبنم و به نازکی ابرهاست نازنینم می دونی شما با رویای تو می خوابم با رویای این که همه مشکلاتت حل می شه دوباره بر می گردی و می شه مال خود خود من اما نه این بی انصافی تموم تو فقط مال من نیستی تو مال همه مایی تو تنها عشق من نیستی شاید هم زاد منم تو رو مثل من یواشکی می پرسته آره اونم تو رو خیلی دوست داره چون شبا همیشه سراغ تو رو ازم می گیره با نگاهاش منتظر قدم های توئه هر لحظه منتظر حرفی از توئه و هر ثانیه می خواد تو رو ببینه نیلا ی شما مامان و بابای خوبم
سلامای من همیشه بهونه بوده واسه خوب بودن خوب نشون دادن و سر مست بودن می دونی همیشه به این فکر می کنم اگه آدما می تونستن یک ثانیه دیگشون رو پیش بینی کنن چی می شد اگه می فهمید آخر قصه می تونه تلخ تر از جام سر مستی اول باشه بازم اصرار داشت بمونه و بازی کنه آره بازی ما همه بازی می کنیم باخودمون و با دیگران می دونی امسال برای اولین بار از تو می خوام که واسه زندگیم یه دعا کنی دعا کن همونی بشه که می تونه قشنگ تر بشه اگه می دونستی آخر احساسی که بهش دارم چی می شه آیا بازم دوستش داشتم؟ آیا بازم می موندم ؟ بازم شبا آروم می خوابیدم؟ بازم روزا از ته دل به بخت سیاهی که اون دور دستا به تماشای سفید بختیم نشسته بود دهن کجی می کردم ؟ می دونی وقتی آدم از جلو خنجر بخوره بدتر تا از عقب بخوره ! چون بازم اگه از پشت باشه می تونی خودت رو به این دل خوش کنی که شاید از روت خجالت می کشید اما وقتی با بی شرمی تموم جلوت قلبت رو تیکه و تیکه می کنه هیچ وقت نمی تونی خیال واحی داشته باشی زندگی با من این جوری بود تا حالا شده از اعماق قلبت کسی رو دوست داشته باشی اما جلوی روت بگه من اصلا برات مهم هستم یا نه در صورتی که زندگی واسه اون می کنی و شبا به عشق اون و خنده هاش می خوابی می دونی اینا رو نمی گم گریه کنی نمی گم که بخونی و به هم امید بدی نمی گم که بفهمی درد دارم اینا رو می گم فقط واسه این که خودم رو خالی کنم وقتی دستام روی این کلید ها می لغزه بهم می گه هنوز زندم هنوزم هستم هنوزم اراده ای از خودم دارم می خوام یه روزی وقتی منم مثل خودش بی وفایی کردم این وبلاگ رو بهش نشون بدم می خوام تو رو بهش نشون بدم و بگم آره من دوست نداشتم چون همه احساسم رو این جا زندونی کردم جلوی روت نخواستم از عشقم بگم نخواستم با احساسم احساست رو حقیر کنم بهش ثابت می کنم عزیز ترین کسم بود اما خوردم کرد می دونی چقدر سخته وقتی از دیگران حرفاش رو بشنوی و باور کنی این همون آدمی بود که بهترین روزای زندگیت رو باهاش بودی این همون آدمی بود که تموم رویاهات تو چشماش خلاصه می شد چقدر سخته آدم حساسی مثل من بخواد با تمام قوا جلوی این همه درد که سینش رو تیکه و تیکه کرده بایسته و آخرم اگه بخواد بهش حرف دلش رو بزنه بترسه از این که مسخرش کنه می دونی چقدر سخته بفهمی در مورد زندگی که برای تو هم هست تصمیم گرفته اما بهت نگفته می دونی چقدر سخته که بغض گلوت رو بگیره اما قورتش بدی می دونی چقدر سخته که در مقابلش سکو ت کنی اما به بزرگ ترین بی عدالتی خوردت کنه خیلی سخته نگاش کنی اما بروت با بدترین بی تفاوتی بخنده خیلی سخته یکی رو دوست داشته باشی اما ....... می دونم که برام خیلی زحمت کشیدی می دونم خیلی برات مهمم اما بی وفا چرا بهم مهر بی تفاوتی زدی ؟!! چرا صدات همون صدای همیشگی نیست؟ چرا باید فقط زمانی گریه کنم که دارم برات می نویسم ؟ بدونه این که خودت بدونی ؟!!!..... چرا باید زمانی مه اشگ جلوی چشمم رو بگیره که تو نیستی ؟ ای کاش می دونستی می پرستمت ... حتی حالا که بهم بی تفاوت شدی ... هیچ کسی توی دنیا از دلم خبر نداره ... نمی دونه این روزا با خنده هام می خوام چی رو به خودم ثابت کنم ؟ بزار بهت بگم حد دوست داشتنم رو تابدونی اونقدر برام مهم بودی که برای این که یاد تو و سختی هات به ذهنم نیاد با رویا هام می خوابیدم برای این که کسی نفهمه که از دوریت زجر می کشم با خنده می گفتم که این دوری آسون تر از اونی هست که بشه فکرش رو کرد وقتی می فهمیدم بازم گرفتاری خودم رو با رویا هام آروم می کردم که درست می شه تو بر می گردی اما خدا می دونست که اون لحظه طلب مرگ داشتم به خودم می گفتم اون بازم می یاد ... ... اینا رو نگفتم که عشقم رو به رخت بکشم اینا رو گفتم که بدونی منم از این که همیشه باید از پشت تلفن صدات رو بشنوم زجر می کشم گفتم که بدونی امسال برای من و تو معلوم نیست چه اتفاقی بیفته شاید امسال سال جدایی من و تو باشه شاید این دیدن های دوماه دوماه ما به دوسال دوسال تبدیل بشه بت زندگی نیلایه روز که رفتم و ازت دور شدم اینا رو می خونی تا بفهمی که چقدر دوست داشتم و دارم و خواهم داشت اون وقت اگه پشیمون بشی دیگه بر نمی گردم من می رم و می شم جزو خاطرات بایگانی شده قلبت نثر های خودم با کمی تخیلات
سومین نامه در غربت ذهنم تقدیم به وازه بی حس دنیا سلام های امروز را رهسپار دیروزهایم می کنم امروز از دیروز ها نمی گریم و پشیمان فردا ها نخواهم شد از این لحظه بگذشتم و تنها می اندیشم به رفتن ها به آمدن ها به دلسوزی ها به دلتنگی ها و ....... و چه سخت است انتظار بی فایده چشم براه بودن یک فرشته با وجودی آدمی و خیره شدن به دربی که هر گز باز نخواهد شد دربی که سال ها می گذرد و باز لغزش دستان او به من ندای بیداری نمی دهد اکنون سالهاست که خیره به دربی هستم که می دانم هرگز باز نخواهد شد اما من با خیالش بوده ام و خواهم بود با رویای بودنش و به خیال آن که لحظه ای دیگر در عمق وجودش غرق شوم چو در بین بازوان مردانه اش خود را غرق کنم و عطر تنش را به عمیق ترین نفس بسپارم تا در سینه ام جای خوش کند و به ماند تا همیشه چه سخت است او را فراموش کنی و با خیال آمدنش بگریی چه سخت است که به خیال بوسه هایش خیر به درب باز نشده بمانی چه سخت است منتظر دیدن قامتش و سایه اش در شکاف در بمانی و بدانی عاقبت با چشمانی خیره خواهی مرد نه اما نه این بهترین مرگ است که به انتظار معشوق بمانی چه گذشتی خواهد بود که رود خانه پر هیاهو و صدا الهه آب به انتظار او خشک شود و به پای او بگرید چه شیرین است که به یاد او و چشمانش مستانه موهایم را پریشان کنم و چه لذتی دارد که در اتاقی برهنه از عشق هیکل نحیفم به انتظارش جان دهد و بدانی او بی وفا تر از آن است که به یادت باشد چه وازه دردناکیس نام: پدر نثری از خودم الهه آب
از نوشتن های بیهوده بی زارم و امیدوازم هیچ وقت بیهوده ننوشته باشم این روزا خیلی چیزا روشن شده واسم و تکلیف خودم رو حد اقل روشن دارم می کنم خونه تکونی غریبی راه انداختم و بازم شدم اون نیلای نه ترسی که خیلی واسش سر ذوق می یمدن دیگه نمی خوام امید رو از بین ببرم تصمیم دارم زندگیم رو نو کنم می خاوم قب از عید خونه تکونی کنم حتی زود تر واسه خودم عید بگیرم تا زمانی که تکلیم با دلم رو شن بشه فکرز کنم قصه وصال من باید بی من به یادم بخونه از همه کسایی که می یان و برام نظر می زارن ممنونم خیلی ها نظرات خصوصی دادن و خیلی ها هم نظراتشون رو تایید نکردم اما بدونن با دل و جون خوندم فقط خیلی ها فکر کردن که من پدرم رو از دست دادم اما من سایه پدر دورا دور رو سرم مستدام هست حقیقش من و پدرم با دوری آشناییم اما همیشه و هر لحظه به فکر همیم ممنونم که نیلا رو هنوزم به یاد دارین و از محبت پرش می کنین تقدیم به همه دل شکسته های نارو خورده از زندگی دیگه کاریت ندارم زندگی در مورد دوری به نظر خیلی ها دوری یعنی نبودن پیش هم و ... دوری و فاصله ای که من رو این روز رنج می ده و حرف ازش می زنم دوری دو تا روح دوری من و بابا دوری روح نیلا و باباش ............................ شاید گذر زمان تسکین دهنده درد های بی درمان شود دیگر فکر دیروز را نخواهم کرد زیرا که جبران شدنی نیست فکر فرداهای دگر را هم نخواهم کرد زیرا که پیش بینی نشدنی خواهد بود دل به همین لحظه می دهم و لحظه پیش را به روز گار می سپارم نازنینم می دانم در پشت در خانه به انتظارم نشسته ای اما هنوز هم بر سر عهد خود هستم عاشق نمی شوم وقتت را تلف مکن به دیگری دل ببند که من لایق دلبستن نیستم . .... زندگی بگذر که دیگر ارزش نداری من ارزش هایت را دیریست که به خاکروبه های مدفون شده داده ام دیروز تو را فراموش کردم امروز اولین گل نرگس یاد آور علایقم شده زمانی که بهترین هایش را با گل های زرد و قرمز رز آشنایی به من تقدیم کرد و من بدون تامل در معنای رنگ زرد و قرمز آن را در گلدان کنار میز نهادم راستی چرا آشنا زرد و قرمز را به من داد چرا همیشه به بی وفایی محکوم هستم شاید من آلات بازی با بی وفایی را دوست دارم و همچنان بازی میکنم نامردی را دوست دارم هم چنان هم نامردم مردان خدایی من نامرد زاده شدم زیرا که زن آفریده شدم امروز نیلای بی خیالت پدر با موهای افشان شده و پاهایی برهنه به خیابان دل سفر کرد پسرک گل فروش را دید پسرک و با تبسمی گفت موهای پریشانت هاکی از دل پریشانت هست چه می کنی با سرنوشت؟ خاموش نگاهی به او کردم به موهایم که باد با خود می برد پدر به دیدارت به جاده زندگی رفتم ناخداگاه گلی زرد از پسرک گرفتم و به دور دست ها که تو هستی سپردم تا باد هم چو موهایم به تو بسپارد تنها کلمه مقدس روزهایم این روزا بی معرفت شدی و تنها همدم زندگیت را هم فراموش کرده ای دلخوشیم بودی آن را هم گرفتی؟!!... به چه جرمی ؟ به چه خیانتی ؟ من که گل های مردان عاشق را پست کردم به عاشق هایشان من که هنوز هم به پایت نشسته ام هنوز هم دلم را در نی لبکی برایت کنار گذاشته ام که بیایی و ببری پدر من همه زندگی را در چشمانت عمریست داده ام حتی چشمانم هم شبیه تو ست پدر من تو ام ولی من تو را کامل نمی کنم منتظرت خواهم بود تا ابد تو تنها انتظار همیشگی نیلایی و تنها معشوق زندگیم شاید اگر راهی بود با تو همیشه می ماندم شاید هم با ابد با تو و در کنارت ماندم و نجوا ی دیگران را حتی رخصت شنیدن هام ندادم نیلای تو نثر های خودم
شاید عاجز از نوشتن هستم که حرفی هم ندارم نمی دونم دلیل اومدم چی هست اگه حقیقت رو بخوای باید بگم دوست عزیز دیگه می خوام جا بزنم شایدم کم اووردم !! نمی دونم ... راحت بگم . این روزا در پی همه صحنه های درام زندگی آدم ها فقط تونستم با دست در دست هم گذاشتن یک عده یک تراژدی عظیم برای زندگی خودم درست کنم . امروز کلی حرف دارم که حتی نمی دونم چی جوری و از کجا شروع کنم خیلی تنها شدم ؟ که هر کسی می یاد که طعنه به بدن نحیفم می زنه و می ره شایدم زیادی دست و پا چلفتی هستم و خودم نمی دونم !!! به هر جهت از اون دختر پر شوری که می شناختم امروز چیزی نمی بینم راحت بگم خلاصت کنم نمی دونم چم شده هر روز به دنبال یه گم شده از این خیابون به اون خیابون دلم می رم و پیداش نمی کنم می دونم که الان فکر می کنی عاشق شدم اما رک بگم بهت قلب سنگی من هیچ وقت به حرف های عاشقانه نرمشی نشون نمی ده فقط بدون که دل تنگم و نمی دونم چه کنم؟ حتی دل آسمونم به حالم دیروز گریست و مثل قلب یخیم گریه هایی یخی کرد دیروز ۲۶ آذر اولین نم نمک برف روی بوم خونه یاد آورد خشک شدن ریشه محبت توی خاک سینه ام شد و دوباره به خواب زمستانی فرو رفت دلتنگم و می دونم دوری بابا این روزا یه آدم دیگه داره ازم می سازه می خوام یه تغییری تو زندگیم بدم اما از این خونه تکونی می ترسم می ترسم توی این خونه تکونی وقتی گرد و غبار خاطره ها رو زدودم یکی از این خاطره های خاک خورده زندگی دوباره زنده بشه و ریشه زندگیم رو بسوزونه از طرفی هم از این یک نواختی خستم فقط می دونم یه قاب بی خیالی به صورتم زدم و به اسم یه دختر بازیگوش و بی خیال پیش همه معروفم و جز خدا دیگه کسی نیست که حامیم بشه خدایا اول از تو که سزاوار پرستشی و دوم از این قلب و روحم می خوام بهم کمک کنی خدا یا سر در گمم و از رفتن یه رهگذر و اومدن یه رهگذر دیگه غافل گیرم غافل از این که اونی که سزاوار بودن رو داشت بی وفایی کرد و من رو می یون این همه گرگ رها کرد و رفت و اسم همه حرفام رو یه بهونه گذاشت خدایا نمی دونم این چه بازی است که چرخ فلک داره باهام می کنه اما می دونم این دست تقدیره که همیشه آدمایی که می تونن باعت یه تغییر خواه کوچک و خواه بزرگ که می تونه زمزمه انقلابی بزرگ تو دل این آدما باشه باید برن نمی دونم این چه بازی که روزگار داره باهام می کنه و هر رز به اصرارش افزوده می شه و می گه نیلا بس کن و تسلیم شو و من هم از رو نمی رم و این دوباره زندگی هست که سیلی از روی ندامت به پیکرم می زنه و می ره و آثارش این سیلی تا سال ها با من می مونه اما من هنوزم آماده ام من یاد گرفتم هیچ وقت هیچ جا جا نزنم من هنوزم هستم و هنوزم منتظرم که این زندگی با فخر فروشی بهم سیلی بزنه و این من باشم که با لبخندی فاتح به او بفهمونم من هنوز بر سر پیمان خود و قلبم هستم خدا یا این منم بنده کوچیکت یه دختر در اوج دوران بچگی و نادونی ازت می خوام در مقابل این همه باد و طوفان زندگی تنها حامیم باشی و ازم یه بت بسازی که در مقابل همه این خار و خاشاک زندگی مثل یه کوه بایستم تو خودت مهر و محبت رو تو قلب و روحم از بین بردی تا هیچ وقت در مقابل هیچ مردی عکس العملی نشون ندم پس من هم مثل یه مرد می مونم و بی هیچ گله ای هنوزم منتظر سیلی بعدی هستم بچرخ چرخ فلک بچرخ من هنوزم ایستادم و تا دنیا دنیاس من کمر خم نمی کنم من هنوزم گله دارم ازت دیگه سیلی هات هم افاده ای نداره من هنوز مثل یه کوه ایستادم اگه هزاتا چاله و چاه هم برام بسازی من با علم به زندگی فاتح و سر بلند بهت دهن کجی می کنم بی خودی تلاش نکن که با احساسم بازی کنی چون من دیگه به خاطر احساس نمی زارم کمرم رو خم کنی اگه خواستی همه درا رو امتحان کن اما بدون من از تو خیلی زرنگ ترم چون همه درا رو به روت بستم و قفل کردم و کلیدشم انداختم تو اوج آسمونا تو عمق اقیانوس پر از تلاطم ابرها شایدم در عمق زمین کنار اون همه آدم های باستانی حاکی از یه قدمت دیرینه از دردهایی که تو بهشون دادی و باعث مدفون شدنشون شدی شایدم در عمق قلبم که تو هیچ وقت نمی تونی بهش دست رسی پیدا کنی آخه وقتی خدا من رو آفرید بجای قلب یه سنگ فولادی برام گذاشت که از باد و طوفان تو هیچ گزندی نبینه !!!!
دوست دارم از آن روز های پر از شادی بنگارم همان روز که تو بودی و من همیشه لبریز از عشق بودم همان روز ها که در آغوشم می گرفتی و می بوسیدی مرا همان روز ها که برایم از آینده می گفتی و مرا پر از هیجان از آینده می کردی یادم می آید آن قد بلند و موهای هم چو شبت را آن لب های زیبایت را که همیشه از عشق برایم می گفت و همیشه ترنم محبت را بر گونه هایم می نشاند تو برایم مرحمی بودی و تکیه گاهی که گریه کنم از دنیا همیشه عادت داشتم که اگر کسی سر زنشم کرد پیش تو بیایم و گریه کنم و تو دوباره با محبت مرا دلداری دهی راستی امروز کجایی تو که همیشه کنارم بودی تو که مرا دوست داشتی همیشه اشگ هایم را پاک می کردی امروز کجایی تا ببینی این منم که چشمانم پر از اشگ هست منتظر تو تا بگریم راستی تو از کدام دیار آمده بودی که دوباره رفتی پدر نامت را با گوهر های زیبای آسمانی می نگارم کجایی که این روز ها دلتنگ تو هستم هستی اما دور تر از من می خوانی برایم اما نه از دیار همیشگی این روز ها من هستم که باید به تو از خوبی ها بگویم تنها کلمه رویایی روز هایم پدر من هنوز هم امید به فردا دارم چون تو به من یاد دادی تا آخر به یاد امید زندگانی کنم هنوز هم منتظر آغوش گرمت خواهم بود که دوباره مرا در آغوش پر مهرت نوازش کنی و موهایم را با همان دستان پر مهر پریشان کنی هنوز هم منتظر آن چهره پر از آرامش هستم می دانم می آیی پس این منم که هنوز هم بی تو از تو می گویم اگر هم نیایی باز هم بدان که من خبر از تو می گیرم راستی پدر احساس می کنم که در همین حوالی هستی چون دوباره اشگ هایم روی صفحه کلید بو تو ولی از تو ریخت کجایی بیا و چهره پر از غم فرزندت را پر از مهر شادی کن تو اگر شاد باشی منم هم شادم اگر غم بر چهره داشته باشی دنیا رو زیر پا می زارم اما شادی رو به چهرت می یارم بازم بیا و برام از عشق پدر و فرزند بگو بیا و بازم با لفظ نیلا بابا نیلا جان نیلای بابا صدام کن دلم برا صدات تنگه کجایی بازم بیا و بگو چ این روزا از عالم دلم پره بابا بیا بابا بیا و بازم پیش هم بشینیم و از محبت بگیم بابا قول می دم همه مشکلات حل بشه این منم که دارم می گم بابا منم نیلا بهت قول می دم همه چیز حل می شه بابا من خجالت نمی کشم از هیچ کس اگه حتی بهم بگن تو بزرگ شدی و بد از این حرفا بزنی من تو رو می خاوم نه این آدما رو من تو رو واسه خودت می خوام نیلای نیلگون تو
همیشه قصه های مادر بزرگم زمانی شروع می شد که در پی نا باوری هایم به او و حرف هایش گوش می سپردم همیشه قصه اش زیبا و پر شور آغاز می شد مرا به رویاهای کهنه مسافر می کرد خودش هم راهنمایم می شد تا در پی آن همه بازیگوشی در قصه هایش غرق نمی شدم و هرگز بیرون نمی آمدم مادر بزرگ همیشه برایم از خوبی ها و بدی ها می گفت همیشه از آن همه مردان قد بلند و موهای درهم می گفت که با رویای زیبای رسیدن به معشوق خاستار بودن در کنارش را می کردن همیشه می گفت که تو زیبا تری و باید محتاط باشی تا گرفتار نشوی همیشه با یکی بود و یکی نبود برایم قصه می ساخت و من همیشه در پی این بودم که چرا همیشه یکی هست و آن یکی نیست هرگز از زبان مادر بزرگ به یاد ندارم که بگوید یکی بود و آن یکی در کنارش می ماند افسوس که حتی فرزندم هم فردا های دیگر از زبان مادر بزرگش قصه بودن های همیشگی را نخواهد شنید اما از همه بیشتر به آن دلیل هرگز تا پایان قصه مادربزرگ چشم روی هم می گذاشتم تا ببینم آیا این بار کلاغ قصه مادر بزرگ به خانه اش می رسد یا نه آخه اونم هرگز به لونش نرسید تو قصه ها این هم خواهم دانست فرزندم از زبان مادربزرگ قصه رسیدن کلاغ قصه به خانه اش را نخواهد شنید راستی مگر کلاغ قصه مادر بزرگ خانه نداشت شاید مثل من عاشق نبود اما من از قصه مادر بزرگ عبرت نگرفتم که عشقم امروز برایم : نیلای ....... شاید نیلگون
این روزا خستم و نیاز به یه آدم دارم این روزا دوست دارم دوست داشتن رو دوست داشتن قشنگه اما واسه من و قلب من دوست داشتن فرق داره راستی چرا همه بی قرارن من ببینم تو رو چرا همه اصرار دارن از قشنگی هات بگم اخه عزیزم تو که ندیده قشنگی چرا باید ببینمت راستی قشنگی یعنی چی ؟ یعنی کی ؟ اگه از من بپرسن می گم دل قشنگ و سیرت قشنگ مثل صورت قشنگه اگه آینده قشنگی از صداقت جلوم بزاری دیگه صورتت برام مهم نیست دیگه تاسی روزای زندگی تو برام ملاک نیست گذاشته ها گذشته چرا از دیروز می گی بیا از فردای بی معلوم بگیم قشنگ تره راستی خدا کجاست ؟ چرا همه هنوز بهم می گن از محبت نگو تو هنوز جا داری!! راستی دیروز به آسمون نگاه کردی پره ستاره بود آسمون خونه ما که ستاره هاش شمردنی نبود به خاطر همین دوست دارم بگم تو رو اندازه ستاره های آسمون دوست دارم اگه به دلم نگاه کنی می بینی که ستاره های آسمون دل من بی نهایتن و هیچ وقت مثل آسمون خونمون کم نمی شن پس چرا اندازه ستاره های توی دلم دوست نداشته باشم راستی نازنین این روزا تو کی رو دوست داری برام مهم نیست همین که من تو رو دوست دارم بسه قناعته من قانعم به همون صدای قشنگ که تو خواب می بینمش برو عزیزم و منتظرم نباش من بی تو هم از تو می گم آخه زندگی به همین دوری هاش می ارزه و قشنگه راستی ستاره های آسمون خونه شما ستاره هاش چند تاس ؟ ... نيلاي نيلگون
شايد ديگر بودن ها و بنودن ها ارزش نداشته باشد اما من بازهم بر سر پيمان قلبم هستم عاشق نمي شوم و صد افسوس براي آن گريه هايت كه ديگر افاده اي نخواهد داشت و حال ني ني چشمانم در قاب خاطره ها خواهد ماند و ديگر نگاهي از عشق را بدرقه تو نخواهد كرد ديگر دوست ندارم ديگر نمي خواهمت ديگر دوست ندارم آن نوشته هاي پر از نيرنگ را پس مرگ بر عشق من عاشق نمي شوم ديگر ............... قصه ها تمام شد اين آخرين عشق است كه در همين لحظه : تعطيل شد نيلاي نيلگون ...
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |