|
گاه می نالد به نزد دیگران: کاو دگر دختر دیروز نیست آه آن خندان لب شادان من این زن افسرده ی مرموز نیست. گاه می کوشد که با جادوی عشق ره به قلبم برده افسونم کند گاه می خواهد که با فریاد خشم زین حصار راز بیرونم کند گاه می گوید که(او آخر چه شد؟ آن نگاه مست و افسونکار تو دیگر آن لبخند شادی بخش و گرم نیست پیدا بر لب تب دار تو ) من پریشان دیده می دوزم بر او بی صدا نالم که (اینست آنچه هست خود نمی دانم که اندوهم ز چیست) زیر لب گویم چه خوش رفتم ز دست همزبانی نیست تا برگویمش راز این اندوه وحشتبار خویش بی گمان هرگز کسی چون من نکرد خویشتن را مایه آزار خویش از منست این غم که بر جان منست دیگر این خود کرده را تدبیر نیست پای در زنجیر می نالم که هیچ الفتم با حلقه زنجیر نیست آه اینست آنچه که می جستی به شوق راز من راز زنی دیوان خو راز موجودی که در فکرش نبود ذره ای سودای نام و آبرو راز موجودی که دیگر هیچ نیست جز موجودی نفرت آور بهر تو آه اینست که رنجم می دهد ورنه کی ترسم ز خشم و قهر تو
فال چند روز پیشم از فروغ بود که به جرات می گم برای اولین باربود که به این حد حرف دلم رو زد . امروز نیلوفر نگرانم بود برای اولین بار بود که دیدم دلش نمی خواد اصلا و به هیچ وجه با کاری که دارم می کنم زیر پام رو خالی کنم . اون به زبون بی زبونی گفت . نیلا بعضی وقتا یه کارایی رو نباید تموم کرد چون وقتش گذشته مثل این که الان وقت درس خوندن تو هست نه ۴۰ سال دیگه که دو تا بچه هم داری . نیلا تو همیشه به ما کمک کردی همیشه عقلت حکم کرده تو دختر عاقلی هستی این رو خودت خیلی خوب می دونی نزار قلبت بر عقلت حکم کنه . من :اما می خوام یه بارم که شده قلبم بر عقلم حکم کنه . می خوام چند تا کار نیمه تموم رو تموم کنم . نیلوفر :به خودت بیا نمی تونم بزار کسی که همیشه بهم کمک کرده اینجوری نابود کنه خودشس رو . من :تو من رو نمی فهمی میخوام برای یه بارم که شده .... نیلوفر :من خیلی هم خوب می فهمم اشتباه تمومش کن من:تمومش می کنم اما به موقعش نمی خوام حسرت چیزی رو بخورم روزی که الان نکردم . نیلوفر :امامن می دونم که فردا حسرت می خوری . نیلا احساس تو ...... نیلوفر برای اولین بار هست که از کاری که دارم با خودم می کنم مطمئنم به خدا که پشیمون نمی شم . من مطمئنم که صادق رازی هست . اون باید فراموش بشه اون دوست داشتن واقعی رو با اومدنش بهم یاد داد . نه ........ فراموش کن نیلوفر نگرانم نباش اما کمکم کن نیلا
خسته اومدم خونه فکر کنم ساعت یک و ربع بود با دید کفش های ننه متوجه شدم که خونمون هست خوش حال شدم و با لب خندون رفتم تو . من:سلام ننه .خوبی ؟ ننه:علیک سلام .زود اومدی خونه ؟ من:امروز کارم زود تموم شد .از طرفی کلاس نداشتم. من:خوبی ننه؟ ننه:الحمد الله... ملینا:نیلا دیکتم رو بیست شدم . من:باریک الله.ببینم ملینا :ببین جبران نمره هفده و نیمم رو کردم . دیکته هفده و نیم ملی رو دیدم و پی بردم که ملینا فوق العاده بی دقت هست چون دو تا کلمه رو جا گذاشته بود و یه تشدیدم نذاشته بود در واقع ملی باید نوزده و نیم می شد . من:ملینا واقعا که بی دقتی ها . ملینا :مثل خواهرم !!!. ننه داشت نگاهمون می کرد . این روز ها پی بردم ننه اونی نبوده که همه می شناختم انگار توی روز های کسالت و مریضی آدم بهتر می تونه دیگران رو بشناسه حتی اگه اون مادر بزرگ تو باشه. توی چهره مادر بزرگ 77 سالم که دقت کنی رد پای زیباییش رو در جوونی می بینی . مادر بزرگی که تا یاد داشتم به عادت همه مادر بزرگ ها مو های بلد و بافته شده داشته . مادر بزرگی که این روز ها متوجه شدم خیلی هم دوستم داره و توی این مدت بار ها مادرم رو بی دلیل به خاطر بحث عادی با من سر زنش کرده . با این که خودش مریض مراقبم هست . نیلا سردت؟نیلا بیا غذا بخور .نیلا غذا خوردی . نیلا ننه مریض نشی .نیلا ننه خوبی و بیا غذا بخور تو که هیچی نخوردی . اونم رو خوردنم حساس شده.!!! آره من اشتباه کردم اون من رو دوست داره . اونم مثل من به اشتباهش پی برده فهمیده که ما هم دوستش داریم . وقتی توی صورت پر از چروکش نگاه می کنم آثار خستگی و سختی رو می بینم مادر بزرگی که حتی تا سه ماه پیش تا باغش که تا خونش حدود1 کلیلومتر فاصه داشت رو پیاده می رفت مادر بزرگی که مثل یه مرد همیشه بود . هیچ وقت پدر بزرگم رو ندیدم وقتی من چشم باز کردم اون سه سالی بود که مرده بود و من دیر رسیدم . اما امروز ...نه ...نه ... نمیخوام اون رو از دست بدم . اون به من اگه خوبی نکرده بدی هم نکرده من دوستش دارم و میخوام بمونه حالا که فهمیده چه کسی واسه خودش دوستش داره و چه کسی اون رو واسه مکنتش میخواد نه اون متوجه اشتباهش شده . اون بچه هاش رو میخواد ،محبت اون ها رو اما اون ها نیستن. راستی کجان ؟؟. مگه این مادر همونی نیست که نه ماه زحمتشون رو کشیده و به گردنشون مادری کرد؟؟ چرا اینقدر بی وفان؟؟ چرا اینقدر فراموش کارن ؟؟. اون از مرگ می ترسه من این رو از چشم هاش میخونم چون این زن همونی بود که تا سه ماه پیش شب و روز تنها بود و کاراش رو خودش می کرد . این زن دلش شکسته من این رو از بغضی که به وضوح چند بار کرد می فهمم من طاقت گریه هاش رو ندارم و اون چندین بار به خاطر رفتار بد دخترش جلوم گریه کرد . من طاقت این بی وفایی که دخترش در حقش کرد رو نمی فهمم عمه الان هر چی داری و خودت و شوهرت به هر جا رسیدی از صدقه سری مادرت هست چرا بی وفایی کردی ؟؟؟. اون دلش ازت شکسته اگه به بچه های دیگش نداد به تو که خیلی بیشتر از سهمت داده.دلم خیلی ازت پره. نمی خوام نفرینت کنم اما با این که هیچ وقت اخلاق خاله زنکی نداشتم و هیچ وقت توی کار بزرگ ترم دخالت نکردم و حتی زمانی که جاش بود که حرف بزنم حرف نزدم باید بهت بگم به خاطر دلم مادر بزرگم میخوام جوابت رو بدم می خوام به موقعش بهت زنگ بزنم و حرفایی که مادرت دلش نیومد بهت بگه رو بهت بگم که حد اقل تو یادت بیاد تو کی هستی و نسبتت رو با این زن بهت یاد آوری کنم. نه دل من دل تو نیست . من بیشتر از اونی که می بینی توی صورتم حساس و دل نازکم و نمی تونم تحمل کنم همچین کاری رو . تو فراموش کردی که خودت هم ............ بس دیگه اصلا چرا من اینا رو اینجا می گم . با این که فردا تا ساعت 6 خونه نیستم اما حتما بهش سر می زنم اون از تنها مردن می ترسه چرا این ها رو کسی نمی فهمه. اون بیشتر از اونیکه نشون داد توی بیمارستان از دیدن عروس ها و پسرهاش براش ارزش داشت و خوش حال شد. چرا این رو نفهمیدید به خداکه من از هر چی بهتر امروز فقط ننه رو می تونم بفهمم. اون از همه چیز متاسف هست . از نگرانی بیش از حد برای یه فرزند و فراموش کردن اون یکی از این که نفهمید که کی لایق محبت هست و کی نیست . اون باید خوب بشه . من این رو از ته قلبم از خدا میخوام خدا جونم من سلامتی اون رو ازت می خوام . اگه تا الان نوه خوبی نبودم من ور ببخش من رو حلال کن من امروز دلم می خواست که سرش رو ببوسم اما به خدا از یاد آوری کار های بچه هاش خجالت کشیدم . من رو ببخش خدا جون که امروز نه از ترس تو و به خاطر تو بلکه به عنوان وظیفه خودم می خوام اونی رو انجام بدم که وظیفم هست . نیلا
مامان:بهتره امروز بهش زنگ بزنی. تو باهاش حرف بزنی اون با تو که حرف می زنه داد نمی زنه . من :فقط به سقف اتاقم نگاه کردم . مامان:ملینا بدو دیگه بازم می خوای دیر برسی به مدرسه . من تو ذهنم:زنگ بزنم که چی بشه .خیلی وقت هست که دیگه بابا نمی تونم راحت باشم خیلی وقت هست که دیگه نمی تونم و نمیخوام .نه من کاری ندارم . ملینا :نیلا تو مدرسه من رو بلدی . من :نه ملینا حال ندارم . مامان:هیچی دیگه اگه نیلا بخواد ببرتت تو که لاک پشت نیلا هم لاک پشت فکر کنم تا فردا نرسید . من توی ذهنم :چرا همیشه تکیه گاه زن باید یه مرد باشه؟؟؟ مامان :نیلا جان عزیزم اینا رو بردار کمکم کن. تا من برم این ملینا رو مدرسه ببرم. این ها گفتگوی ۳۰ دقیقه پیش من و خواهر و مادرم بود . که من فقط آخرش رو گفتم و هیچی نگفتم که چی شده مهم نیست آخه ربطی نداره به کسی که بدونه ؟؟؟ راستی ...هیچی دلم دنیا حرف داره اما نمی تونه بگه و نمی دونه از چی بگه. راستی چرا زندگی همه ما آدما مثل یه ربات شده . یادمه چند سال پیش سپهر گفت : فکر کنم تا چند سال دیگه وقتی بخوای نفس بکشی هم یکی دیگه جات بکشه و تو رو معاف کنه!! می دونید چند روزی هست که دلم هوای یه فوتبال درست و حسابی کرده!!! نگار حس پسر بودنم گل کرده !!! یادش بخیر وقتی با سپهر بازی می کردم بچه که بودیم سپهر و من خیلی با هم بازی می کردیم فوتبال. من نقاشی می کشیدم اون خراب می کرد . من عکس مدرسه اون رو پاره می کردم .روش آب می ریختم و اونم وقتی باهم بازی می کردیم چون من همیشه پیرهن تنم بود و پاهام برهنه محکم توپ رو به ساق پام می زد و می گفت گل ...گل ... از قصد می کرد تا من دردم بیاد و تلافی کرده باشه . بهش با بغض می گفتم : پپر(مخفف سپهر) نکن دیگه خوب دروازه واسه چی هست ؟ بزن تو دروازه دیگه من که اول و آخر گل ازت می خورم . اونم نگاه شیطنت باری بهم می کرد و میخندید . فکر کنم اون موقع اون ۱۰ سال داشت و من ۵ سال همیشه با این که چند تا از نوه های مادیمون ازش بزرگ تر بودن هوای همشون رو داشت البته من ازش ۵سال کوچیک ترم. یادمه یه بار رفتیم توی محوطه سبز روبه روی خونشون که تاب و ...داشت بازی کنیم سپهر رفت و با دوستاش بازی دو تا خواهر و برادر خیلی وقت بود که داشتن بازی می کردن و هیچ جوری نمی یومدن پایین. چند بار گفتم خب بزارین بقیه هم بازی کنن .هی متلک پروندن منم به بچگی گفتم به خودم جواب ندم بهتره . آخرین بار که گفتم یکیشون از تاب پرید پایین و سنگ برداشت و پرت کرد طرفم و خورد توی چشمم . هنوزم اون لحظه که یه سنگ بزرگ برداشت و زد توی چشمم رو فراموش نکردم هر دو نفرشون بزرگ و چاق بودن .و شروع کردن فرار کردن من جیغ می زدم و گریه می کردم سپهر اومد طرفم وقتی دید چشمم چی شده اونم رفت دنبالشون تا حسابشون رو برسه اما نتونست بگیرتشون وقتی اومدم دستم رو از رو چشمم برداشت و سرم رو ناز کرد و گونه هام رو بوسید و از این که مراقب دختر خاله کوچیک نبود ناراحت شد و سرش رو پایین انداخت . وقتی رفتیم خونه بهم گفت نیلا من خجالت می کشم برم پیشه خاله و بگم که سر دخترش چه بلایی اومده . دست بزار روی چشمت و نزار بقیه بفهمن. اون موقع مثل یه مرد بزرگ رفتار می کرد که نتونسته تیکه گاه خوبی برای دختر خاله کوچیک و یکی یکدونش باشه و امانت خالش رو خوب ازش مراقبت نکرده . مامانم سپهر رو هرگز سرزنش نکرد اما سپهر طاقت نداشت ببینه که بالا و پایین چشم دختر خالش سیاه و کبود شده . سپهر و من همیشه وقتی با هم بازی می کردیم یه بلایی اخر سر یکیمون می یومد یه بارم هم من رو وقتی ۱۳ یا ۱۲ سالش بود روی دوچرخش نشوند و با هم با دوچرخه بزرگ سپهر بازی می کردیم از یه سراشیبی تندی اومدیم رد بشیم که سپهر نتونست کنترل کنه و هر دومون با هم و با دوچرخه خوردیم زمین نمی دونم چرا اصلا نازک نارنجی نبودم من پام توی چرخ دوچرخه گیر کرد اما اصلا گریه نکردم مخصوصا که دوچرخه با تمام سنگینیش روی من که بیشتر از ۶ سال نداشتم افتاد . سپهر گریه ش گرفته بود می گفت نیلا جونم الان به خدا پات رو در می یارم . خدایا چقدر زود می گذره . حالا سپهر یه پسر بزرگ هست و من یه دختر بزرگ اون همیشه حامی دختر خاله کوچیکش بود حتی زمانی که با هم دعوامون می شد و سپهر من رو می زد و بعد می گفت نری به خاله بگی ها !!!. منم همیشه بهمش می گفتم پپر لره . اونم می گفت چیتا بهم این حرف رو از داییم یاد گرفته بود . نابغه هم بهم می گفت یادش بخیر با هم سوییچ ماشین باباش رو کش می رفتیم تا سپهر بره تمرین رانندگی که من هیچ وقت باهاش نتونستم برم چون می گفت شاید اتفاقی بیفته و من دوست ندارم تو هم اتفاقی برات بیفته دعواهامون گریه هامون خنده هامون بد اخلاقی هامون کج خلقی هامون از سر و کول هم بالا رفتنامون پول گرفتن سپهر ازم تا من رو سوار کولش کنه و بچرخونه البته بعد پول رو بهم می داد چون این پسر خاله من خیلی مادیاتی بود همه و همه هیچ وقت از یادم نمی ره . سپهر یه پسر با چشم های درشت بود و با ابرو های پهن قدی بلند و هیکل مردونه و موهاش مثل خودم مثل شب .اون پسر قشنگی بود و هست . اون همیشه مثل برادرم برام عزیز و دوست داشتنی خواهد بود . یه روزی از شیطنت های سپهر می گم و مطمئنم که دلتون رو از خنده می گیرید سپهر واقعا شیطون بود و کاملا از دیوار راست بالا می رفت بدون اغراق . دوست دارم پسر خاله عزیزم . بای
این که می گن دنیا دو روزه یعنی واقعا دو روزه ؟ نمی دونم .اما بعضی وقتا که فکر می کنم می بینم می تونه کنایه از تموم شدن عمر ما آدم هاباشه نمی دونم گفتن حرف ها و صحبت های آدم ها به چه درد می خوره ؟ اما این رو خوب می دونم که من از حرف زدن با آدم ها این روز ها دوری می کنم .! رفتار های این مدتم نشون می ده که دارم گوشه گیری رو انتخاب می کنم . به نیلو دیگه زنگ نمی زنم. با هاش حرف نمی زنم. وقتی زنگ می زنه سر و سنگینم . انگار اونم خوب بفهمیده که خستم . اما دوست داره باهام حرف بزنه . دوست داره تا من ازش بپرسم مثل همیشه که چته نیلو؟ بگو هر چه میخواهد دلتنگت!! . اما اون خوب فهمیده که به قول خودش دوست نزدیک تر از خواهرش این روز ها بیشتر از اونی که فکر میکنه از چیزی ناراحت .اما واقعا از چی ؟ چند روز پیش که بهم زنگ زد وقتی بازم بهونه گرفتم خواستم قطع کنم گفت نیلا ؟ من :چیه؟ نیلو:نیلا من توی دوستی که داریم چه ارزشی برات دارم آیا دوست خوبی برات بودم ؟ من هنوزم بهترین دوستت هستم ؟ من:دوست به معنی واقعی دوست هیچ وقت پیدا نکردم . اما می دونم تو حد اقل با بقیه کمی فرق داشتی!! نیلو :نیلا چته ؟ من :هیچی .نمی دونم فقط می دونم زمانی که نیاز به سنگ صبور داشتم هیچ کس نبود اما من همیشه با همه و پشت همه بودم . نیلو فر :نیلا ... من :حرفی نزن نیلوفر تو هنوزم بهترینی و من هنوزم سنگ صبورتم . می دونم که توی این چند وقت خیلی باهات خوب نبودم می دونم که دوست داری باهام حرف بزنی و درد ودل کنی ببخشید که دوستت توی این چند وقت نتونست دو تا گوش برات داشته باشه اما الان هرچی می خوای بگو من گوش می کنم نیلوفر :می دونم .آره خیلی وقت هست که دوست دارم باهات درد و دل کنم اما گذاشتم تا حال تو خوب بشه و تو بگی چت شد و بعد خودت بخوای تا بگم .
دیگه صبری نمونده . دیگه تحملی ندارم . این روز ها چقدر راحت دلگیر می شم . نمی دونم چم شده . شب ها خواب ندارم و و یک دفعه از خواب می پرم راستی چرا رهام نمی کنی ؟ چرا آزارم می دی ؟ چرا باور نداری که من تو و خاطراتت رو یک جایی از قلبم گذاشتم تا توی این قلب بی قرارم هر روز و هر ثانیه پراکنده نشین و گوشه ازلت رو برام نیارین . من خستم این رو بفهم . چرا توی خواب رهام نمیکنی ؟ مگه نگفتی می خوای بری ؟ پس چرا آرامش رو از خواب هام می گیری ؟ من رو رها کن . اگه رفتی چرا خاطراتت رهام نمی کنه . گاهی به سرم می زنه از همه چیز و همه کس بگذرم . این وبلاگ و تمام خاطرات خوب و بدش رو رها کنم دلم می گیره وقتی به چهار دیواری این وب نگاه میکنم گوشه گوشش پر از خاطرات . شاید بگی دیوانه شدی اما من تو و وجودت رو حس می کنم من می فهمم که تو اینجایی وجودت آزارم می ده همزاد شب های من تویی و تو و بودنت یعنی پر از خاطره . شب ها کنارمی به خدا که من صدای نفس هات رو می شنوم . راستی اینجا کسی پیدا می شه که به همزاد اعتقادی داشته باشه .؟ نفسم از چیزی ناراحت و داره دیوانم می کنه . اون تویی . حست می کنم همین الان به خدا دارم راست می گم تو اینجایی پشت من . راستی تو چه شکلی ؟ گاهی فکر می کنم قدی بلند داری و که پیراهن بلند پوشیدی که نوک پاهات هم می پوشونه. من نوازش های تو و نوای صدات رو بار ها حس کردم . اما چرا وجودت باعث ناراحتی روح و روانم می شه . چرا باید خواب کسایی رو ببینم که تو می گی . چرا اینقدر بهم امر می کنی که به اون چیزیکه تو می گی باور داشته باشم من نمیخوام برگردم . نه اگه میخوای آزارم ندی دیگه اون و خاطراتش رو بهم تحمیل نکن من میخوام اون و خاطراتش رو فراموش کنم . بزار فراموش کنم که یه روز قلب سنگیم داشت عاشق می شد . همزاد شب های من یک بار که شده به من اعتماد کن فراموش نکن من سال ها پیش بهت اعتماد کردم و دل به کسی سپردم که تو گفتی بهترین . من اون رو فراموش کردم آزارم نده و بزار زندگیم رو بدون اون کنم بزار فراموش کنم صدای صادق توی گوش هام زنگ می زنه و این یعنی تو می خوای چرا ؟ اون مرده بزار فراموش کنم که یه روز اون دوستم داشت من میخوام برم . نزار آخرین تیرم رو بزنم و با این کارم تو و هم خودم رو به فراموشی بسپارم . نزار !!!!!!!!! این که من می کشم درد بی تو بودن نیست تاوانِ با تو بودن است.
این ها حرف هایی بودکه فکر میکنم دلم بی اختیار به دستم فرمان داد بنویس دیوونه نشدم .. اون وجود دارم . همزاد فراموش کنید فراموش کردم که نباید این چیز ها رو توی وبم بنویسم اما این بار دل به دریا زدم . بای
امروز روز خوبی بود یا بد نمی دونم . امروز حالم اصلا خوب نبود و باید خودم رو به کلاس ۸ صبحم می رسوندم من :مامان حالم خوب نیست؟ مامان:چی شده ؟ من:سرم درد می کنه داره منفجر می شه !! مامان:عادی هست تو که همیشه سرت درد می کنه مثل خودم. و بالا خره من به کلاسم رفتم . تو راه که داشتم می رفتم متوجه تورم چشمم و بی حالیشون شدم توی ماشین که با دوستم داشتیم می رفتیم آروم سرم رو روی شونه هاش گذاشتم و آروم گریه کردم . انگار از دست مامان و بی تفاوتیش نصبت به خودم ناراحت شدم . مامان رو بعضی چیز ها بی نهایت روم حساس . روی غذا خوردنم .روی موها م اما انگار امروز اصلا به حالم توجه ای نداشت و گفت من جات باشم می رم . اما واقعا حالم خوب نبود .دیشب مدام می لرزیدم اما می دونم تب و لرز نداشتم .و فشارم کاملا پایین بود . خیلی وقت هست که شب ها نمی خوابم همش کابوس می بینم و خواب و آرامش شب هام رو ازم گرفته . به هر حال خیلی آروم و خودکار و بدون دخالت من برای یک دقیقه گریه کردم بدون این که حتی دوستم بفهمه . وقتی تو کلاس رسیدیم هنوز خیلی وقت بود تا شر وع رسمی کلاس من :تینا چه کار می کنی ؟. تینا :دارم می نویسم دیگه . من :چرا داد می زنی ؟ تینا با تعجب :نیلا من کی داد زدم .؟؟!!! جوابش رو ندادم و به کارم رسیدم . بعد چند دقیقه من : فائزه دفتر رو اووردی . فائزه در حالی که لبش رو به دندون گرفت:وای نیلا نه !!!ببخشید چشم هام پر اشک شد گفتم :فائزه من که گفتم بیار و زدم زیر گریه گریه کردم و هق هق زدم با تمام وجودم گریه کردم تینا و فائزه جوری که بچه های کلاس متوجه نشن به طرفم اومدن و گفتن نیلا چرا گریه می کنی دختر ؟؟؟ تینا :نیلا تو روبه خدا گریه نکن .نیلا ؟؟؟نیلا جونم گریه نکن . فائزه :نیلا الان زنگ می زنم یکی برام دفتر رو بیاره به خدا الان زنگ می زنم شده می رم می یارم گریه نکن .چرا گریه می کنی . تینا :نیلا چیزی شده ؟نیلا بگو دیگه . من :حالم خوب نیست . تینا :چرا اومدی ؟؟بیا رو .نیلا بلند شو امروز کلاس مهمی نداریم من هر چی داشتیم برات یاداشت می کنم بلند شو . من:نه نمیخوام برم . تینا :چیزی شده ؟اتفاقی افتاده . من :نه نمیخواستم بیام مامانم اهمیتی نداد که حالم خوب نیست لج کردم اومدم . (نمی خواستم چیزی بگم و بیشتر می خواستم بپیچونمشون) فائزه :باورم نمی شه تو برای همچین مسئله ای گریه کنی ؟؟ من وقتی دیدم که دارم بچه ترقی می شم : فائزه جان بعضی وقتا نمی شه یه چیزی رو گفت .و بعدش دوباره گریه کردم فائزه و تینا اصراری نکردن و فقط سعی در آروم کردنم داشتن اما نمی دونم این چی بود که نا خود آگاه دلم رو بی قرار و چشم هام رو تر کرد . نمی دونم این دلم از چی گرفت که نا گاه شروع به خالی کردن خودش به بهونه این که انگار تینا داد زد یا فائزه از قصد دفتر نیوورده گریه کرد. نمی دونم نمی دونم . انگار این دلم نمی دونست که من نمی خوام غرورم رو با گریه کردنم خورد کنم. فقط می دونم احتیاج به یه خواب دارم یه خواب که بتونم با آرامش بخوابم . یه خواب حتی به قیمت این که دیگه بلند نشم . خستم از این زندگی تکراری . خدا یا آرامش بهم بده حتی اگه با مرگ هست دیگه از مرگ نمی ترسم . من فقط حتی برای لحظه ای که شده می خوام آروم بخوابم . این رو بهم بده نیلا
خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن ز غم های دیگر غیر از غم عشق رها کن تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را ،دگر که بگیرد؟ به آه و زاری اگر نپذیری دلم را دیگر که پذیرد؟ *************************** وقتی جهان از ریشه جهنم و آدم از عدم وسعی از ریشه های یاس می اید وقتی که یک تفاوت ساده در حرف کفتار را به کفتر تبدیل می کند باید به بی تفاوتی واژه ها و واژه ها ی بی طرفی مثل نان دل بست نان را از هر طرف بخوانی نان است...! *************************** دیرست از گردش ایام ای یار انگار که مرغی شده ام،در قفس افتاده ام ای یار گویند کسی که کسش نیست،نفس در نفسش نیست. خود را به کنارم برسان از نفس افتاده ام ای یار !!! دیگه بر نگرد چون کسی چشم به در نداره تا بر گردی!!! نیلا
نمی دونم باید چی بگم اگه اخبار رو دیده باشید پنجشنبه و جمعه روز مسابقات ملی روباتیک بود . امسال جشنواره خوارزمی برای همه تیم ها اطلاعیه داد که تا تیر ماه مقاله ها و شرح کارشون رو بفرستن تا چهار داور برجسته از میون اون همه مقاله و طرح اولیه کسانی که لایق تر هستن رو قبول کرده تا در آبان ماه جشنواره برگزار بشه و ربات هاشون رو به نمایش بزارن . متاسفانه این اطلاع رسانی به ما خیلی دیر رسید و ما تا اومدیم به خودمون بجنبیم مهلت فرستادن کار ها تموم شد اما یکی از بچه های تیم دوستام تونستن اما باهمه حرفه ای بودنشون به دلیل وقت کم مقاله خوبی نتونستن بدن و با این که یکی از دوست هامون مادرش در دانشگاه خواجه نصیر (محل برگزاری مسابقه) بود نتونستیم با این که بیچاره دو بار مقاله اون ها رو به داور ها نشون داد مورد قبول واقع کنه با این که باز هم می گم بچه ها واقعا حرفه ای بودن. ما هم که هیچی گفتیم خودمون رو آماده کنیم واسه سال دیگه انشا الله اما از دانشگاه برامون دعوت نامه فرستاده شد تا در این مسابقات شرکت کنیم . اونجا چند تا از تیم ها ازم پرسیدن شما چه تیمی هستید رباتتون کجاس و چی هست؟ وقتی این ها رو می ژرسیدن داغ دلم تازه می شد که نتونستیم شرکت کنیم اونجا بیشتر من نقش راهنما رو داشتم برای چند تا از بچه هایی که تازه کار روباتیک رو شروع کرده بودن و داشتم براشون توضیح می دادم . به هر جهت اونجا در اون جو که بودیم من و بچه ها با این که متاسفانه نتونستیم شرکت کنیم برامون تجربه ای شد و همچنین از تجربه بچه های دیگه هم استفاده کردیم و خیلی بهتر تونستیم ملاک های داور ها رو برای مسابقات ارزیابی کنیم . چند تا از این بچه ها مخصوصا سه تا از بچه هاییک ه کار رو تازه می خواستن شروع کنن و با ما اومدن شیطنت کردن من خیلی سعی کردم کنترل روی رفتارم داشته باشم تا باعث ناراحتی نشم اما دیگه به جایی رسید که نتونستم تحمل کنم و دعوا بدی باهاشون کردم واقعا کار هایی کردن که در شان یه دختر نبود به هر جهت یکی دو تا از بچه ها حق رو بهم دادن و بعضی ها هم خواستن من رو آروم کنن می گفتن نیلا کوتاه بیا . اما واقعا می گم متاشفم برای خودمون . که توی جامعه ای زندگی می کنیم که دخترو پسر ها رو لای منگنه گذاشتن . اما اونجا به نظرم واقعا جای درستی نبود جایی که به قول نیلوفر ((جای نشون دادن دانش و علم آدم هست )) به هر جهت باعث دلخوری اون چند تا بچه شد از من که به نظر خودم اگه زود تر برخورد کرده بودم بهتر بود به نظر من هر جایی کار و عکس العمل خودش رو می پذیره . اما نسترن وقتی حق رو به من داد و از من دغاع کرد بعد بهم گفت نیلا اصلا فکر نمی کردم همچین آدمی باشی . من :چه آدمی ؟منظورت چیه ؟ نسرین :فکر می کردم تو هم از اون دختر هایی هستی که ...... خوب مثل بچه هایی که الان باهاشون دعوا کردی . خندیدم و گفتم :بهت حق می دم همچین فکری کنی اما به نظر تو شیطنت ملاک می شه که من رفتارم اونجوری باشه که تو می گی ؟ نسرین :اشتباه نکن نیلا منظورم این نبود که تو دختر بدی هستی اما فکر نمی کردم همچین دختری باشه که به همچین چیز هایی واکنش نشون بدی و ناراحت بشی !!! من :شاید .اما من شیطنتم و شوخی هام رو به جاش به کار می برم شاید به قول تو شیطتنت آدم ها به تونه به معنی باسشه که من همچین اخلاقی نداشته باشم . اما از نظر من شیطنت آدم ها ملاک نیست که به همه چیز به چشم هیچ و پوچ نگاه کنن بر عکس .حداقل در مورد من صدق نمی کنه من شوخی و شیطنتم رو در حد سعونات اخلاقیش انجام می دم نه در حدی که شخصیتم رو زیر یه علامت سوال بزرگ ببره . نسرین :حق با توئه خوش حالم که همچین فکری داری . از اینا بگذریم جواب مسابقات ۲۵ آذر مشخص می شه . اما اونجا که بودم اون جه من دیدم داوری به طور عادلانه و منصفانه بود . و حقی نا حق نشد . چیزیک ه اونجا باعث افتخارم شد تعداد زیاد شرکت کننده ها بود و این که این مسئله داره در کشور جا می افته .
دیشب خالم خونم بود من :خاله اینشا الله که باید از پسرت یه شیرینی درست و حسابی بگیریم . خاله با خنده .:بگیر من که حرفی ندارم من :گرفتن که می گیریم یعنی باید بگیریم البته نه از اون گرفتن ها که مامان(یعنی خود خالم )برامون بگیره نقل نشه نقل معافیش که زبونمون مو در اوورد شیرینی... شیرینی ... پسر خاله محترم شیرینی .(مثل این شیرنی ندیده ها همش می گفتم شیرینی شیرینی من شیرینی می خوام اونم می پیچوند می گفت باشه باشه .) خاله :باشه بگیر ازش . من:خاله از این شیرینی ها ی خامه ای که نه نخیر من کلاسم رفته بالا باید من و دوستام رو به رستوران دعوت کنه من نیستم نیستم اندازه این دوستاش و دوست دختر محترمش نیستم که ببرتم نارنجستان غذا پرسی ۳۰ هزار تومن بده .!!!! اونم من که همیشه باهاشم . حالا حتما می گید موضوع چیه ؟؟ خوب من یه پسر خاله پرو و پر مدعا دارم اول تو سن ۱۵ سالگی موتور خرید .با ندادن شیرینی تا ۱۸ سالش شد پراید خرید که ما شیرینی ندیدیم الانم که زانتیا بحث این نیست که بخوام به رخ بکشم چون من رو ثننه ؟؟؟ اما من نیلا نیستم اگه دست این پسره رو تو جیبش نبرم بشینید و ببینید این من و اینم پسر خاله خسیسم که قراره خالی کنه جیبش رو .
من:ببخشید آقای سهیلی من:آقای سهیلی ؟؟؟ استاد سهیلی :چپ چپ نگاه کرد که چرا بهش نگفتم استاد سهیلی . اما من بازم گفتم: آقای سهیلی استاد :جانم ...جانم ... من :لطفا زود تر تکلیف کلاس ها رو روشن کنید ما منتظر کلاس هاتونیم . استاد :حتما ...حتما... چشم رو چشم ها . من توی دلم :هی می گی چشم چشم زهر مار چشم!!!! خوب بزار دیگه.هی می پیچونه!!! من :ممنونم آقای سهیلی انشا الله زود تر ساعت کلاس هاتون رو پس اعلام می کنید . (یه تیکه کلفت که نمی دونم متوجه شد یا نه؟؟) آروم توی دلم بقیش رو گفتم :البته به زودی یعنی دو سال دیگه که ایشا الله من این درسم رو پاس کردم .!!! استاد سهیلی :حتما... حتما ...بله ...بله.. .
اینم مثلا از استاد های ما اه اه . فقط اسم یدک می کشن البته از حق نگذریم آقای سهیلی یا همون استاد سهیلی خیلی خوب درس می دن به بچه ها که گفتم که وقتی گفتم آقای سهیلی چپ نگام کرد بچه ها گفتن خب حق داره بد بخت این همه در س خونده که بهش بگیم استاد دیگه . من :یعنی این این همه درس رو به عشق این که بهش بگیم استاد خونده !!! واقعا بابا .به نظر شما عقده ای نیست؟؟؟می خوام نخونه . حالا که این طوره اصلا بهش می گم سهیلی حالا از اینا بگذریم دعا بفرمایید این استاد سهیلی ما زود تر کلاس هامون رو دایر کنه . مگر نه مجبور می شم منم به پیچونمش تو جواب دادن به خواستشون بله دیگه هر عملی عکس العملی داره . تا بعد بای .
بازم سردرد نمی دونم دیشب چرا دوباره این سر درد عجیب سراغم اومده بود اونقدر شقیقه هام درد می کرد که حد نداشت وانقدر چشم هام درد می کرد که دیگه داشت گریم می گرفت دلم می خواست برم تو هوای آزاد به سرم زده بود برم تو حیاط اما آخر پنجره اتاقم رو باز کردم نمی دونم شاید به یاد آوری خاطرات گذشته باعث شد که ..... به هر جهت الانم سرم هنوز خوب خوب نیست راستی تولد امام رضا رو اونم توی همچین روزی یعنی ۸/۸/۸۸ تبریک می گم چه جالب که اما رضا امام هشتم هست و امروز هم ۸ /۸/۸۸ همیچین روزی دیگه شاید توی عمرمون رخ نده پس از دستش ندید به هم این روز رو تبریک می گم در ضمن ۱۱ سال دیگه باید صبر کنید که همچین روزی بیاد که همه روز ها عدد ها یکی بشن تو تاریخ بای الهه آب برای اولین بار نظر وبم رو فعال می زارم و نمی زارم بعد تایید اونم فقط واسه روی گل امام رضا
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |