|
چه کسی می گوید که گرانی اینجاست ؟ دوره ارزانی ست ...چه شرافت ارزان تن عریان ارزان. و دروغ از همه چیز ارزان تر آبرو قسمت یک تکه نان و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!!! ******************* ای دل ای دل به کمال عشق آراستمت وز هر چه به غیر عشق پیراستمت یک عمر اگر سوختم و کاستمت امروز چنان شدی که می خواستمت. ******************** فروغ امروز اینجور برام گفت : ((تیرگی درد است یا شادی ؟ جسم زندان ست یا صحرای آزادی؟ ظلمت شب چیست؟ شب سایه ی روح سیاه کیست؟)) او چه می گوید ؟ او چه می گوید ؟ خسته و سرگشته و حیران می دوم در راه پرسش های بی پایان. می دونید دلیل این که اینقدر فروغ رو دوست دارم زندگیش هست که که همه می گن خیلی شبیه اون و حرفاشی اما امیدوارند همه که زندگیم مثل اون نباشه نمی دونم چرا اینقدر عقایدم باهاش یکسان و حرفاش حرف دلم هست من با فروغ مانوسم !!! الانم حرفش حرف دلم بود دلی که امروز باشنیدن یک کلمه فقط یک کلمه زیر و رو شد دوباره اما بی تفاوت از کنارش مجبور شد رد بشه . آره مجبور شد ....
حرفی ندارم اما سلام حرفی ندارم اما خیلی حرف دارم خنده داره نه ؟؟ امروز خیلی دلم هوای نوشتن کرد اما نمی دونم چرا این دل و دست لامذهب نمی نویسه راستی از چی بنویسه ؟؟؟ چند روزی هست که دارم به تابستون گذشته فکر می کنم به حرف هایی که با چشم هام به بابا مامانم می زدم هی می گفتن و می گفتن و من نگاهشون می کردم مامانم انتظار داشت که جلو بابام وایسم اما نایستادم بابا داد می زد : نیلا نیلا نیلا ....... وای که چقدر از این اسم توی اون لحظه متنفر می شدم چقدر تنم لرزید ... چقدر به خواهرم دروغ گفتم.... اما خوشحال دروغ هام حقیقت پیدا کرد هنوزم یاد آوری اون روز ها اشک رو تو ی چشم هام جمع می کنه و می ریزه روی صفحه کلید کامپیوتر چقدر بد بود ....!!! هنوزم فراموش نکردم هنوزم .... مامان می گه سیب زمینی بی رگ می گه تو که می دونم سیب زمینی بی رگی و عین خیالت نیست آره نبود نبود که این روز ها ....... اما خوش حالم که دخالت نکردم اما خاله و مادربزرگ و فلان پیغام می فرستادن مثلا بزرگ شدی حرفی بزن .واسطه شو نشدم فقط اینجا دو نفر بودن که کارم رو تصدیق کردن و بهم حق دادن یکیشون خالم بود و یکی دیگه یه رهگذر بود خوش حال شدم که خالم پشتم در اومد خاله مینو از هر کسی بهتر می دونست چی می کشم بار ها خواست غیر مستقیم بهم بگه اینقدر تو خودم نریزم توی تابستون فریاد های گاه و بی گاهم پر خاشگری های یکهوییم همه باعث شده بود عصبی و فوق العاده افسرده بشم اما جالبه هنوزم حس شوخ طبعی خودم رو داشتم وقتی پیش خانواده پدرم بودم طوری رفتار می کردم که انگار هیچی نیست همین طور پیش خانواده مادرم گاهی همه متعجب می شدن اما نمی دونستن پشت این چهره به ظاهر آروم آتشفشانی داره سرازیر می شه چه شب هایی که کابوس ندیدم و چقدر لاغر شدم ریزش موهام و سردرد هایی که در حال حاضرم هنوز ادامه داره و داره اینجوری جبران اون تو داری رو می کنه فقط اینجا نوشتم حتی توی دفتر خاطراتم هم ننوشتم از اسفند ماه پارسال این آتیش به جونم زد تا شهریور چقدر از حرف های بابا در جمع آزرده می شدم اما به قول مامان مثل سیب زمینی بی رگ ها نگاه می کردم وای.........وای.....وای.... که یادآوری این کابوس چقدر آزارم می ده هنوزم آزارم می ده هنوزم اشک هام سرازیر می شه چقدر بد بود خیلی خیلی بابا نمی دونی با دخترت چه کردی نمی دونی گریه های ملینا و بغضش داغون ترم می کرد میخواستم بمیرم و نبینم اینها رو من دختر نازکنارنجی نبودم به خدا نبودم هر کی جام بود مرده بود و ......... نبودم که ................ هر روز یه جوری تنم می لرزید هنوزم از این که با بابام حرف بزنم می ترسم هنوزم دستهام مثل میت ها سرده همیشه و همیشه هنوزم هنوزم آثار اون شکنجه هنوزم هست حالا همه می گن بی خیال شو کار های بابک بیشتر روی اعصابم رفت دروغ هایی که برای رهایی خودش گفت و من رو بده کرد و .... داغونم کرد کوچیک ترین چیزی بهانه برای پرخاشگریم بود وقتی شهر کرد بودم خالم خیلی مراقبم بود و نمی زاشت کسی کار و عملی انجام بده که بره روی نروم و دوباره ..... تا می فهمید که دوباره دارم عصبی می شم عامل عصاب رو ازم دور می کرد خنده دار بود برام که خاله این همه درکم می کنه مثل یه روانشناس یه روز ملینا کنارم ایستاده بود ۲بار به ملینا گفتم کنارم نایست اما گوش نکرد ((یکهو داد و فریاد زدم برو اونور دیگه بغلم نشین !!!!)) همه متعجب نگاهم می کردن ملینا هم لجبازی می کرد و می ایستاد اما تنها اونجا خاله بودکه با چشم هاش بهم نگفت کم داری و ملی رو دعوا کرد و بردش اونور نمی دونم چرا این ها رو نوشتم و به یادشون اووردم اما هر چی بود آرومم کرد الان که می نوشتم گریه کردم و خالی شدم اما فراموش نکردم و نخواهم کرد کابوس بدی بود روز تولدم و بهار و تابستون ۸۸ و اینجا هیچ کس مراعاتم رو نکرد و کسی تسکینم نداد اینجا بود که فهمیدم چقدر تنهام من همه رو داشتم و کسی رو نداشتم از من به تو نصیحت شوخ طبعی زیادم خوب نیست همه فکر می کنن تو دوست های زیادی داری اما جالبه به عنوان کسی که همیشه شاد بوده بگم من دوست خاصی ندارم نه که بلد نیستم دوست بگیرم و یا حصرتش رو میخ ورم نه دوست به معنی واقعی دوست پیدا نکردم حتی نیلوفر اما من همیشه سنگ صبور خوبی برای همه بودم بخصوص برای نیلوفر ببخشید فوق العاده نوشتم بای
لطفا کسی در مورد این چیزی که نوشتم حرفی نزنه و برای تسکین یا همدردی چیزی نگه چون اصلا نمی خوام نه کسی ترحم کنه و نه به یاد بیارم دو باره که چی ها به چشمم دیدم . اگه ترحم دیگران رو می خواستم اون روز ها یه بلندگو می گرفتم تودستم و می گفتم چی شده . ممنون می شم . الهه آب
بر جدار کلبه ام که زندگی ست با خط سیاه عشق یادگارها کشیده اند مردمان رهگذر: قلب تیر خورد شمع واژگون نقطه های ساکت پریده رنگ بر حروف درهم جنون هر لبی که بر لبم رسید یک ستاره نطفه بست در شبم که می نشست روی یادگار ها پس چرا ستاره آرزو کنم؟ فال امروزم بدون نیت خاصی از فروغ بود جالبه که اسم یکی رو به کار برد و بعد اسم خودم رو یعنی معنی اسمم رو چون معنی دیگه اسم من ستاره آبی آسمان هست . مصرع آخر می گه پس چرا ستاره آرزو کنم ؟ واقعا چرا ؟؟؟ حرف زیاد و وقتم تنگ .
سلام یه سلام مخصوص به مهسای عزیزم حال شما چه طوره؟بابا با معرفت . تو کجا و اینجا کجا.منم دلم برات تنگ شده .باورم نمی شه که تو به وبم سر می زندی . و بار نکردنی تر ازهمه این که به یادم بودی . چون این روز ها دیگه کسی یاد کسی دیگه نیست . ولی باور کن خیلی یادت رو می کردم مخصوصا امروز بابچه ها . تعریف چشمهای خاکستریت رو کردیم که من هیچ وقت نفهمیدم این چشم ها آبی هست یا خاکستری . هنوزم عکسی که از چشم هات کشیدم رو دارم . بازم بهم سر بزن من منتظر حرف هات هستم شمارت رو دارم حتما بهت اس ام اس خواهم داد. اما یه جواب واسه آقایی به نام کیان نوشتن نوشته هام مجذوبشون کرده و نوشته هام رو دوست دارن و من رو آدم عجیب خوندن جالبه اگه بگم به نظر من همه آدم ها عجیبن آدم هایی که باید خودشون رو بشناسن . بشناسن و درک کنن .من سعی کردم اونی که هستم رو اگر چه کسی نشناخت حداقل خودم بشناسم . باور کنی بیش تر از نیمی از آدم ها خودشون رو نمی شناسن. در مورد این که گفتید نوشته های من در مورد خانوادم براتون جالبه . جالب؟؟؟چرا جالب ؟؟؟ می شه به زندگی خودت کمی واضح تر نگاه کنی . ببین همه ما ها برای خودمون یه تراژدی داریم یه رمان که مخصوص خودمون هست به اسم نیلا به اسم کیان و .... چرا باور ندارین قشنگ ترین رمانی که می تونید با چشم ببینید و با گوشت و استخونتون لمس کنید زندگی خودتون هست . من به خودم قول دادم وقتی سرنوشتم آخرش معلوم شد زندگیم رو بنویسم . بنویسم کی بود و کی شدم .من خیلی راز ها توی زندگی هست همه ما راز های زیادی تو زندگیمون هست . من دختر مغروری هستم اونقدر مغرور که بار ها به خاطر غرور بی جا و بی دلیل تو زندگیم شکست خوردم . غروری که ......... بس کن . از این ها که بگذرم یکی از راز هایم ن می تونه رازی باشه که برای عزیزم هیچ وقت رو نشه . رازی که هیچ وقت نمی فهمه چرا تردش کردم و ... من هم .. ول کنید من اصلا نمی خوام ادای آدم های عاشق یشه رو در بیارم و اصلا هم نمی خوام مثل نیمی از این وبلاگ نویس ها نوشته هام رو اختصاص به عشق و عاشقی یه مرد و یا دختری که دوستش دارم بدم . نه من زندگیم رو می نویسم نه برای تو و نه برای اونها برایخ ودم تا یه روز اگه فراموشی به سراغم خواست بیاد بیام و بخونم و به یاد بیارم عزیز ترین هام با زندگیم چه کردن من دختری هستم با تضاد و طباق های زیاد نمیخ وام هیچ وقت احساسم به عقلم حکم فرما بشه . و نشد نشد که کسی رو که واقعا دوستش داشتمن به دست خاطرات دادم شاید بگن دوست داشتنت واقعی نبود و یا سنگ دل بودی و ... نه عقلم گفت اول آخر احساس شما جدایی هست بهتره از اول جدا بشید نه ........... نخواستم به بازیش بگیرم اما گفت به بازیم گرفتی نخواستم بگه بی وفایی کردی اما حکم کرد بی وفایی نخواستم متهم ردیف اول بشم اما شدم . در ضمن اصلا هم نمی خوام ادای آدم های فداکار و از خود گذشته رو در بیارم چون نیستم . اما تنها چیزی که این روز ها دلم رو آزار می ده دوریش هست می خاوم فراموشش کنم اما نمی تونم چون نمی خاوم دیشب برای اولین بار گریه کردم فقط یک قطره اشک همین کافی بود تا دلتنگی هام تسکین یدا کنه . چشم هام رو بستم و خاطراتش رو مرور کردم . اما اون بی وفا تر بود چون فراموشم کرد از یاد بردم . دلم شکست شکست از این که چرا چرا تبصره عشق و دوست داشتن همیشه نرسیدن .؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
همون طور که گفتم بعضی از مطالب رو غیر فعال می زارم چون دوست ندارم کسی براشون نظر بزاره .
راستی بابام برام سوغاتی اوورد اما چی اوورد بگید یه سوغاتی که فکر کنم ارزشش به مبلغ ۴۰۰هزار تومان باشه فکر کنید فکر کنید خوب فکر نکید می دونید من خانواده خوبی دارم اما ... اما یه چیزی بین ما سست شده لجبازی هاشون هنوزم ادامه داره هنوزم کارهاشون آزارم می ده و بازم می ریزم تو خودم مامان بهم می گه سیب زمینی بی رگ می گه تو اصلا هیچیت نمی شه وقتی می بینی که .... من فقط تو دلم به حرفش می خندم اما چند روز یش بهم گفت نیلا مامان فکر کنم فهمیدم که چرا اینقدر لاغر شدی و ریزش مو گرفتی چون موهای من کم شده و مادرم از این مسئله کلی ناراحت و هی تقویتم می کنه گفتم فکر می کنی چیه ؟ فکر کردم که الان مامان می گه چون لاغر شدی کم می خوری و .... اما گفت به خاطر من و بابات و اختلافات اخیر ما نمی دونستم باید چه کنم خودم رو مشغول کار خودم کردم چون اون لحظه توی توالت داشتم به موهام ور می رفتم مامان گفت راستش رو گو آره خندیدم مامان می دونه وقتی بخوام طفره از جواب دادن بدم چه می کنم گفت آره چی می گفتم می گفتم آره مثلا می گفتم چی می شد تموم می شد نه نمی شد چون اگه خودشون هم بخوان نمی شه چون من دیگه بابا رو اون بابای قبل نمی دونم مامانم همین طور اون بت دارنه رو بابا شکوند بابا مبعودم شده بود بعد خدا اما ..... گفت نه بابا مامان تو هم چه می گی ها تو شب ها که نمی خاوبی می شینی به چی ها که فکر نمی کنی ها . به قول تو من سیب زمینی بی رگم( این رو آروم گفتم) اما فکر کنم فهمید بفهمه دیگه چه فاید حرمت بین ما شکست. حالا اینا رو ول کنید داشتم می گفتم بابا چی سوغاتی اوورد امان از دست این نیلا حرف رو به کجا می بره اما اگه اینجحا نگن ی کجا بگم نمی خوام که ... ول کنید بابام واسم گوشی سوغاتی اوورد مدل n95 دیشبم گفت تابستون n96برام می گیره. حال می کنی بابا . بای
سلام به چند تا دوست خوبی که به وبم سر می زنن می بینم که امروز که اومدم با کلی نظر مواجه شدم . بله.......!!!! اگه بگم بعد مدت ها با این همه نظر مواجه شدم خسته شدم تا همه ور خودنم اول از همه به آريالا امین و آقا نیلایا سلام عرض کنم . که از دوستان قدیمی این وبلاگ هستن و جا داره از این آقا امین تشکر کنم به خاطر این همه اظهار لطف . بله ....من کی گفتم آنفولانزا گرفتم گفتم علامت های آنفولانزا رو داشت . ممنونم که مبتلامون هم کردین . در مورد آقا نیلایا ممنونم از حرفتون حرفاتون رو قبول دارم با چند تا چاشنی مثلا این که بعضی وقتا بها دادن زیادی به بچه ها هم بده . که در و مادر من این کار رو در مورد ملینا کردن . مثلا امروز من کلاس داشتم تا ساعت ۵ مادر درم مریض هستن و توی بیمارستان بستری هستن مادرم هم دو روزی هست که همراه مادر بزرگم توی بیمارستان هست . که از مادر شوهرش مراقبت کنه . درم هم از سفر تازه اومدن تا به مادرش سر بزنه . امروز ملینا تا ساعت ۱۲ مدرسه بود من هم تا ۵ بعد از ظهر حداقل خونه نبودم بابام هم خارج از تهران کار داشت مامانم هم که بیمارستان هلو مادر بزرگم بود حالا مسئله ای بره دنبال ملینا . من به مادر دوست ملینا زنگ زدم و ازش خواستم خواهر من رو بعد مدرسه با خودش ببره خونشون تا من بیام دنبال ملینا ساعت سه بد بختی من دو ساعت کلاسم رو جیم فنگ زدم اومدم اومدم دنبال ملینا که ببرمش خونه فکرش رو کن مکن از ساعت ۶ صبح تا ۳ بعد از ظهر بیرون بودم خسته و کوفته اومدم دنبال ملی . وقتی رفتم خونه دوستش گفت مادرش کار واجبی داشته رفته هر چی به ملینا می گم بیا بریم نمی یومد و با من لجبازی می کرد منم خسته وکلافه لج کرده بود که نمیخ وام مقنعه سرم کنم و می خوام روسری کنم سرم نمی دونم این چه فیلمی هست که روز هایی که قرآن دارن باید شال با خودشون ببرن و به جای مقنعه زنگ قرآن شال سر کنن به هر جهت لجبازی می کرد نمی دونید چقدر من حرص خوردم اونقدرکه دیگه گریم گرفته بود و نفس نفس می زدم از حرص زیاد و آخرم با کلی مکافات بردمش . این از این هست که به این دختر که خواهر خودم باشه یاد ندادن که به حرف بزرگ ترت گوش کن یاد ندادن که مراعات بزرگ ترت رو کن فکر کن خواهرت از کی تا حالا بیرون و خسته . اما از این که بگذرم می رسم سر یه دوست که می گه من می شناسمش و کلی نظر برام داده و ازم دلخور شده که چرا کامنت هاش رو تایید نکردم از ایشون که تاکید کردن دختر هم هستن عذر می خوام چون حجم درسام سنگین هست و وقت واقعا برای درس خوندن هم کم می یارم و به همین دلیل دیر به دیر سر می زنم و مثل چند وقت یش هر روز سر نمی زنم ایشون می گن قبلا هم بهم سر می زدن و چون من نظراتم رو فعال نمی زاشتم نمی تونستن نظر بزارن . اول که به هوش من که شکی نیست که باهوشم دوم که نیازی نیست بگی دختری چون هیچ سری توی نت شماره من رو نداره من بیرون نت سر خاله هام شمارم رو ندارن دیگه چه برسه .... و این که نمی گفتی می فهمیدم که دخترین و سوم هم از این که هنوزم بیادم هستی ممنونم مهدیس خانوم گل . اگه اشتباه نکنم می تون با ۸۰ درصد اطمینان بگم تو مهدیس گل هستی کسی که باعث و بانی ثبت این وبلاگ شده . وبی که این روز ها شده دفتر خاطرات من . ممنونم که هنوزم به یادمی خیلی بی معرفتی که بهم زنگ نزدی . به قول خودت شمارم رو که داشتی . در مورد این که دعا کردی کسی یدا بشه که بتونم حرف هام رو بهش بزنم . نه عزیزم از این دعا ها نکن چون اون کس هست خدا و این وبلاگ . چرا دعا کنی . من تنها نیستم و برای درد و دل کردن هم به کسی احتیاج ندارم . خوب مهدیس خانوم گل اگه درست حدس زدم از الان دیگه با اسم خودت بیا و برای من هم سوال هوش نزار . در ضمن الز همه خواننده های وبم در خواست می کنم از صمیم قلب برای بهبود حال مادر بزرگم دعا کنن . این ها ارزش دعا کردن داره . نه دعا کردن برای یدا شدن مونسی برای درد های من . چون ................ هیچی حرف زیاد اما الفبایی نمی شناسم که از درد هام بگم و بتونه در خودش بگنجونه حتی ..... س بهترین مونش برام خداست . روزتون خوش و آرزوی بهترین برای شما نیلا
سلام بعد فکر کنم ۱۰ روز . خیلی وقت یا شایدم مدتی بود که دیگه یک ماه یک ماه نمی نوشتم و تقریبا هر روز و حد اقل یک روز در میون آپ می کردم. اما خوب من دقیقا یک هفته پیش روز سه شنبه مریض شدم و همه علائمش آنفولانزای خوکی بود . و بعدشم به این که آپانتیسم اوت کرده مشکوک شدیم چون من یه بار آپانتیسم اوت کرده بود و تا دم اتاق عملم رفتم و برگشتم و من از ساعت ۲ شب تا ۸ صبح دردی کشیدم که ببخشید فکر نمی کنم مادرم وقتی می خواست من رو بدنیا بیاره کشید . اما اگه بیشتر از این بود خدا رحم کنه به هر کی می خواد بچه دار بشه !!!! از شدت درد چرت و پرت می گفت و مدام بابام رو صدا می کردم . و بابا جون بابا جون می کردم . بابایی که طبق معمول پیشم نبود . و همین طور مشکلات کامپیوترم که البته من الان موسم کار نمی کنه و بدون موس دارم همه کارم رو می کنم و یه جوری الان راحت با کیس کار می کنم . فکر کنم الان اینقدر که راحت با کیس کار می کنم با موس نمی کنم . البته می دونم مشکلم چیه . اما خیال درست کردن ندارم چون تا چند روز دیگه کیسم رو عوض می کنم . اگه خدا بخواد !!!!! اما از این ها بگذرم این روز ها اصلا نیلای قبل نیستم .با همه سر سنگینم . می دونید دخترا یا حد اقل من به جای این که با کسی درد و دل کنم گریه می کنم و با خودم درد و دل می کنم .!!! دلیلشم واضح هست .کسی رو پیدا نکردم که بتونه درکم کنه و یا حرف هام رو با پوست و استخونش گوش کنه . حتی نیلوفر . نیلو خیلی با من درد و دل می کنه و همیشه هم ناراحتی هاش رو رو من خالی می کنه . البته تنها نیلو نیست مادرم دوستام و .... نه که خودم بخوام نه .... چون من دختری هستم با ظریف تحمل بالا و خیلی خوب می تونم مشاور کسی بشم . اما در مورد خودم نه !! من آدمی هستم که سعی می کنم طرف مقابلم رو درک کنم وقتی عصبانی هست و ناراحت وقتی حرفی می زنه که می تونه من رو ناراحت کنه من معمولا اون حرف رو نشنیده می گیرم . جالبه چون من دختر خیلی زود رنجی هستم اما نمی دونم چرا هم چین خصوصیتی دارم . مثلا امروز تینا سر یکی از پروژه هامون ناراحت بود و گریه هم کرد . و ... که حال ندارم بگم . و چند دقیقه پیش مادرم و ملینا . خیلی دوست داشتم در این بار حرف بزنم (در مورد ملینا ) ملینا فوق العاد بچه پرو شده !!! من خواهر بزرگ تر و همین طور فرزند خلف هستم و طبیعتا در مسائل خانوادگی و مشورتی حرف من برو داره چون نظرم مهم هست و همین طور احترام من برای این خواهر پرو نه تنها لازم بلکه واجب هست اما با رو داری هایی که بهش مامانم و بابا به دلیل این که کوچیک هست دادن و کوتاه اومدن های من ملینا اونقدر بی ادب شده که دست روم بلند می کنه و این که متاسفانه دستشم سنگینه و بد می زنه . شاید بگید خاک بر سرت دختر نمی تونی از پس یه بچه ۸ یا ۹ ساله بر بیای . باید بگم نه می تونم اما دلم نمی خواد کار به اونجا برسه . چون باید اعتراف کنم تقصیر من هم بود چون یادم هست روزی ملینا فوق العاده از من می ترسید.به طوری که از مامان و بابام نمی ترسید اما شنیدید که یه کار زیاد تکرار بشه تکراری و به صورت عادت می شه . من با زیاد دعوا کردن با ملینا کاری کردم که دیگه نترسید و اینجا بابا که تا حالا دست رو من به شخص بلند نکرده و حتی صداش رو بالا نبرده توی خونه ما ملینا مثل موش هست پیشش چون بابام تا حالا دعواش نکرده و حرمت بین ملینا و بابا نشکسته و این که ملی خوب می دونه بابا آدم خون سرد و شوخی هست اما اگه بد بشه بد شده !!! به هر جهت مامانم هم هر موقع با ملینا دعواش می شه من رو می زنه نه ملینا رو چون دلش نمی یاد بزنتش باورتون می شه من به این سن و با این قد رو می زنه !!! خوب باورتون بشه دو تا می زنه تو کمر من !!!! بار ها شده خاله هام می گن فاطی نیلا اینجا چه کارس که می زنیش . این دختر غرور و شخصیت داره . و همه می دونن من فوق العاده دختر مغروری هستم و همین طور لجباز و در عین حال بی کینه و رئوف جدی می گم من تا حالا نشده که از کسی کینه بگیرم . اما امروز دیگه خسته شدم ملینا اذیت می کنه و مامان من رو محاکمه می کنه به من می گه اگه تو با این کل کل نکنی نمی دونم این نمی شه اون نمی شه . قسم روح یکدونه داییم رو خوردم که دیگه با ملینا حرف نزنم و گفتم ملینا هرچی بینمون بود خون و رگ و ریشه همه (به قول مسافران)فرت!!! و تا زمانی که ملینا نیاد عذر خواهی و کاراش و اخلاق های بدش رو ترک نکنه دیگه کاریش ندارم . اینم از این . اما چه فقایده از مدت ها پیش که حرمت های بین من و خانوادم شکست دلم باهاشون ......... نمی تونم به ظاهر می خندم و با همه خوبم ولی واقعا بی تفاوت شدم . برام دعا کنید دعا کنید آدمایی که با وفایی و به وبلاگم گاه گاهی سر می زنید و براتون مهم نیست نیلایی سر بزنه یا نه حاضرم هیچ نظری نداشته باشم و هیچ کس سر نزنه ولی اگه یکی زد واسه وبم بیاد و من با غیر فعال کردن نظراتم توی مدتی به هدفم رسیدم چند نفری به وبم سر می زنن و واسه خود این وبلاگ برای الهه آب سر می زنن نه واسه این که نظرات وبشون بره بالا (حتی اگه طرف به مطلبش نگاه نکنه این یعنی آخر ... یعنی مطلبت برا خودتم مهم نیست) و یا خوب دختره بریم و یه آی دی و شایدم تلفتی و ... به هر جهت آشناشیم . در هر صورت من دختر گوش تلخیم خیلی خیلی زیاد پسر خوب در کل با پسر ها هم بلد نیستم چی جوری رفتار کنم که خوششون بیاد چون من دختر مغروری هستم که غرورم رو به هر چی ترجیح می دم و این خوشایند تو نیست من بلد نیستم با مردا چی جوری رفتار کنم چون اگه بلد بود عزیز ترین کسم رو نگه می داشتم . کسی که حالا این روز ها حسرت روز های زیبایی رو می خورم که بام ن بود و من معبود یگانه قلبش . به هر جهت افسوس و حسرت کار ساز نیست من با زندگیم و با جدا شدنمون کنار اومدم و من اون رو به دست روزگار سپردم اما هنوزم اون دوست داشتن رو نگه داشتم آخه دلم نیومد بدمش به دست روزگار نامرد . این روزها وقتی بهش نگاه می کنم نگاهش بهم ................ وقتتون رو نمی گیرم بای
دیروز صبح زود (صبح زود یعنی ۶ صبح)زمانی که داشتم توی دست شویی صورتم رو می شستم صدای مامانم رو شنیدم مامان :راست می گی ؟بیچاره !!چرا ؟ببین بیژن بیمه هاشون رو حتما درست کن اون .......حلال نیست اگه بخوای ....... کنی . (این جاخالی ها رو نمی تونم بنویسم ) آره من تو رو می شناسشم می دونم که ........... نمی کنی . بیچاره بچه هاش .آخه یه دفعه چرا اوس اصغر ؟؟؟؟ از دست شویی دست صورت شسته یا نشسته اومدم . مامان داشت با بابا حرف می زد . دیروز روز بدسی بود آره بد چون اولش با مرگ کارمند سابق بابام شروع شد . می دونی راست می گن آدم از یه ثانیه بعدشم خبر نداره . بابایی تو رو خدا مراقب خودت باش .زیاد فکر نکن درست رانندگی کن و ..... من جز تو و مامان کسی رو ندارم . البته اول خدا و بعد شما دو تا . آره دنیا وفا نداره .به قول مامان عزرائیل وقتی بیاد سراغت به هر بهونه ای که شده با خودش می برتت . راستی زمانی که من بخوام بمیرم کی در کنارم . من و نیلوفر به هم قول دادیم وقتی می خوایم بمیریم پیش هم باشیم اون یکی رو تنها نزاریم . آخه من و نیلو از تنها مردن می ترسیم . می ترسیم سال ها بگذره اما کسی جنازمون رو پیدا نکنه . کسی برامون نماز نخونه و فاتحه نده . راستی نکنه تو کوچه های بی کسی و فراموشی بمیریم ؟؟؟ نمی دونم چرا اما حال بدی دارم چون هم اوس اصغر رو می شناختم و هم خانوادش رو از نزدیک دیده بودم . اوس اصغر سردرد های شدیدی می گرفت . پری شب وقتی داشته از خیابون نزدیک گاو داری پسر عمه من و یا پسر دایی بابام می گذشته . (چون پسر دایی بابا پسر عمه ناتنی من هم می شه . در واقع دایی بابام با خواهر ناتنی بابام ازدواج کردن ) چون سر درد داشته متوجه حالش نبوده و متاسفانه تصادف می کنه و در جا می میره . اوس اصغر دو تا بچه کوچیک داشت . نمی دونم چرا هر کی دل بابای من رو می شکونه بد می بینه و هر کی از پیش بابای من می ره اتفاقی براش می افته . کاری ندارم اما بابای من به حلال و حروم خیلی اعتقاد داره و دل خیلی بزرگی . اوس اصغر قصه امروز من مردی بود خوب و خوش دل . اما قهر قهرو و یک دنده و خاک براش خبر نبره کمی دعوایی اما نون سفرش همیشه حلال بود . مرد خوبی و بود .اما چرا ؟؟ می دونم مرگ حق همس و هرکی از این حق محروم بشه نا حقی در حقش شده .که در حق کسی نمی شه شاید بعضی بخوان ازش دوری کنن اما چه بخوای و چه نخوای توفیقی هست اجباری . نمی دونم چرا دلم شکست ؟ اما خدا جون چرا اینقدر بی رحم شدی ؟ من قبول دارم در هر کارت حکمتی هست اما ... اون دو تا بچه داشت یه زن جوون . چقدر بده همسرت رو تکیه گاهت رو از دست بدی . چقدر بده بی پدر بشی و یتیم . وای خدای من ......... برای اوس اصغر زحمت کش از خدا آمرزش می طلبم براش رحمت و آرامش توی خونه ابدیش می خوام خدا یا با هات حرف می زنم و نمی ترسم کسی بخنده به حرفام اما ازت می خوام بچه هاش رو به راهی هدایت کنی حا لا که پدر ندارن که راست و درست باشه به درجه ای از علم برسونی که اوس اصغر قصم همیشه شاد باشه و از داشتن این بچه ها سر بلند پیشت . من رو ببخش اوس اصغر اگه بدی و اگه خوبی کردم . حلالم کن . افسوس که چه زود دیر می شه برای همه چیز حلالیت و آمرزش و خوبی از دیگران . اگه اینجوری باشه هر روز آدم باید از همه حلالیت بخواد که نکنه یه ثانیه دیگه نوبتم باشه . راستی خدا جون نوبتم کیه؟ سر قبر من جز پدرم چه مرد دیگه ای از عشق به من می شینه و گریه می کنه ؟ جز مادرم چه زن دیگه می شینه و از مهر برام نغمه می خونه ؟ جز خواهر چه دختر دیگه برام اشک می ریزه از تنهایی هاش ؟ دیشب بابا برای اولین بار ۵۰۰ کیلومتر دور تر از من و مامان گریه کرده بود این رو مامان زمانی فهمید که به بابا زنگ زد تا در رابطه با خونه باهاش حرف بزنه . من :مامان با بابا حرف زدی ؟ مامان :نه حالش خوب نبود من : حالش خوب نبود ؟ مامان : برای اوس اصغر ناراحت بود انگار گریه کرده بود صداش گرفته بود ؟ نمی دونم چرا اما خیلی دوست داشتم ببینم تنها مرد زندگیم چی جوری گریه می کنه . راستی بابا چند بار تا حالا گریه کردی ؟ دیشب خیلی خوب و بدون خجالت از وجود دختر و همسرت تونستی گریه کنی شاید برای اولین بار . اما برای چی ؟برای چی اوس اصغر ؟ من خیلی خوب می دونم که قلبت یه قلب بی ریاست بزرگ اونقدر که خیلی ها می تونن توش جا بشن . می دونم اوس اصغر رو خیلی دوست داشتی اما واسه چی اوس اصغر گریه کردی ؟ خیلی دوست دارم بدونم !! راستی ............ هیچی نیلا
مامان :مدرسه ملینا رو عوض کردم بردمش آزادگان من :ببین مامان من اصلا حوصله شوخی ندارم اذیتم نکن پس !! مامان در حالی که میخندید و به ملینای شیطونم نگاه می کرد : باور کن بردمش آزادگان من :مامان تو تو این دو سال نتونستی حالا یه روزه بدون خبر تونستی ؟؟ مامان: باور کن!!! من :چی جوری ؟ مامان:راستش امروز رفتم که ملینا رو برسونم دیدم مادرا داشتن حرف می زدن چون دیروز چند تا از مادرا رفتن اعتراض پیش خانم قشقایی(مدیر مدرسه) خانم قشقایی هم گفته همین هست و منم نمی تونم کاری کنم ؟ منم نیلا خیلی نگران شدم راستش دلم رو زد . گفتم برم آزادگان شاید فرجی بشه رفتم اونجا دیدم مدیرش عوض شده امسال با مدیریت که حرف زدم می گفت ما دو تا کلاس سوم دارم که هر کدوم ۳۵ نفرن گویا .نیلا زن خوبی بود و متشخص . یکدفعه دیدم یکی از معلم ها بلند شد به احترامم و بعد گفت: کلاس من یه نفر دیگه احتیاج داره خانم رودکی (مدیر مدرسه آزادگان) اگه از نظر شما ایرادی نداره از نظر من ایرادی نداره فرزند این خانم بیاد . مدیریتم موافقت کرد و منم از خدا خواسته اومدم دنبال ملینا اووردمش . من : مامان بهارم بهار رو اوورده آزادگان پس با بهاره نه ؟ مامان :آره تازه تو یه کلاسم هستن !! من :انگار این دوتا دوست قدیمی به دم هم دوختنشون . بعدم مامان شروع کرد از مدرسه تعریف کردن البته من پارسال به اتفاق مامان آزادگان رفتم تازه ساخت بود و خوب . ملینا یه چیزی گفت که من خیلی دوست داشتم تو مدارس ابتدایی جا بیفته که با گفته ملینا دیدم که داره انجام می شه . اونم از این صندلی های یک نفره که درشون باز می شه و توشون می شه وسایل بزارن بچه ها این رو من تو فیلم های خارجی دیدم و خیلی دوست داشتم در ایرانم باشه . و البته جا افتادن تخته وایت برد چون من فوق العاد دستم به گچ حساس و البته من دبیرستانم تازه ساخت بود و جز سه مدرسه ای بود که تو تهران هوشمند بود و ما تمام کار ها و پروژه هامون رو با کامپیوتر و نرم افزاری باید می دادیم کلا مامان خیلی روی مدرسه های من و خواهرم حساس بود و من رو همیشه بهترین مدرسه ها می فرستاد و براش مهم نبود این مدرسه کجای تهران باشه حالا ملینا هم هم تخته وایت برد دارن و هم تخته سیاه ظاهر مدرسه که عالی بود . توش هم حتما خوب باید می بود که با گفته های مامان و ملینا معلومه که خوبه . البته مدرسه قبلی ملینا هم عالی بود اما این مدرسه دو شیفت بود که چرخشی بودن اما برای امسال هر دو تا شیفت رو یک شیفت کردن . و خونه بغلیشون رو خواستن بخرن اما هنوز با خونه بغلی به توافق نرسیدن و هر دو تا شیفتم که یه شیفته شدن اما مدرسه کوچیکه و فوق العاده حیاط کوچیکی داره . حالا بچه ها ی هر کلاس ۴۰ نفره هستن و توی اون حیاط تغریبا ۴۰متری جا نمی شدن به همین دلیل زنگ می زدن اول: اول ها و دوم ها بعد سوم ها و چهارم ها می یومدن یعنی همه مدرسه با هم توی حیاط نمی یومدن چون گنجایش نداشت و مامانم هم نگران شد برای ملینا و وضعیت تحصیلیش و ....... ماجرایی که گفتم پیش اومد . خوب تا بعد و با آرزوی بهرین ها برای شما و یه خوشبختی به بزرگی چیزی که شاید خودم هم ندونم چی هست بای
سلام . از شانس هست که این روز ها می تونم بیام نت و هر روز بنویسم . از چند مدت دیگه شاید مثل روال قبل ماهی یک بار و شاید یک ماه در میون شایدم هفته ای و... معلوم نیست هیچی . روز های بعد گذشته و احساس می کنم روز هایی رو دوباره دارم می گذرونم که شاید خوبن البته من گفته بودم وقتی حرمت ها بشکنه دیگه کارش نمی شه کرد حالا دیگه با هر جور مصالحی بخوای این حرمت ها رو بکشی بالا !! البته شاید بیاد بالا اما دیگه این حرمت و این پرده اون حرمت و پرده قبلی نیست . گاهی بازم به خاطر می یاری که چه و چه شده و این پرده های دوباره بالا کشیده شده رو تضعیف می کنه . من هم یادم نمی ره که چه ندیده و چه ها شنیدم از عزیز های خودم یادم نمی ره خودخواهی هاشون رو یادم نمی ره لجبازی هاشون رو یادم نمی ره برای بی خیال زدن خودم در مقابلشون اینجا می نوشتم تا خالی بشم .یادم نمی ره ناراحتی ها و کدورت ها رو . حالا شاید به ظاهر همه اینا هیچ شده اما از نظر من هیچ نیست . من هم به ظاهر می خندم و سعی می کنم فراموش کنم اما وقتی آدم در بعضی موقعیت ها قرار می گیره دوباره روز از نو و روزی از نو می شه . نیلو می گه من سخت می گیرم . اما به نظر خودم سعی می کنم همه چیز رو و همه جانب ها رو در نظر بگیرم !!! بقول یه دبیر عزیزی که می گفت : آدم های ریاضی دقیقا .و برای اثباتش گفت یه روز یه شیمی دان و فیزیک دان و ریاضی دان با قطار جایی می رن . تو را یه گوسفند می بینن شیمیدان می گه :اینجا یه گوسفنده . فیزیکدان دقیق تر می شه و می گه:اینجا حداقل یه گوسفند اما ریاضی دان می گه :اینجا حداقل یه گوسفنده که یه طرفش سفیده یه طرفش سیاه شما اون طرفش رو ندیدید!!!! شایدم این از این هست که من یه آدم هستم که رشتم ریاضی هست !!!! خوب دیگه اینم از این . این روز ها روز های خیلی قشنگی هست هم واسه مدرسه ای ها و هم دانشجو ها و هم مادر و پدر ها واسه مدرسه ای ها و بخصوص ابتدایی ها رفتن به یه کلاس بالا تر و نزدیک شدن به دوره راهنمایی خیلی شیرین . حداقل برای ملینای من که ذوق داره رفته به سوم دبستان نیلا ...نیلا... فقط دو سال فقط دوسال دیگه مونده بعد بزرگ می شم خانم می شم!!! اما به نظر من خواهر جون شما هیچ وقت بزرگ بشو نیستی . به قول همدم خانوم که همیشه به من و سپهر می گفت : نیلاو سپهر تا شب عروسی و دامادیشون آدم بشو نیستن و دست از این شیطونی هاشون برن می دارن . اما جالبه با همه عصبانی شدن هایی که از ما می شد من و سپهر رو خیلی دوست داشت . خدا بیامرزتش یادمه وقتی خبر مرگش رو بهم دادن تازه از مدرسه اومده بودم مامانم بهم گفت و کیف مدرسه از تو دستام ول شد . برای اون عزیز که مثل مادر بزرگم خیلی دوستش دارم و متاسفانه فرزند های لایقی نداشت از خدا آمرزش می خوام همدم خانوم عزیز یادم نمی ره خیار خوردن هات رو حرف زدن هات رو و اولین و آخرین بغضی که کردی جلوم و به من گفتی : نیلا دیگه لب مرگم دارم می میرم . خیلی بده همه بهت به چشم دیگه نگاه کنن و بعد شکوه کرد از دختر هاش . مادر هر چه بد هر چه بد سیرت و ... اما بگو اون نه ماه تو رو یه جایی از وجودش رشد نداد . شب ها به خاطر وجودت تو وجودش ناراحت و خسته و بی خواب نمی شد بهم بگو وقتی هنوز بلد نبودی غذا بخوری کی بهت غذا می داد ؟ کی تر و خشکت کرد ؟کی به اینجا رسوندت ؟. چه دنیای بی وفایی این دنیا !!. خیلی بی وفا ...!!! خب دیگه زیادی انگار نوشتم خدا نگهدار راستی ملینای کلاس سومی بگو ببینم دو دوتا چند تا ؟؟؟؟؟ امسال ضرب می خونی ها.....
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |