تبليغاتX
الهه آب

الهه آب

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

 

 

عیده .عید فطر!!!

اما غافل از این که من خیلی راحت ازش گذشتم .امسال ماه رمضون تنها چهار روز روزه گرفتم .

ماهی که ماه  عبادت و روزه و قناعت بود من تنها ازش چهار روز به ظاهر فیض بردم .

ولی وقتی فکر میکنم می بینم امسال با همه این ها من برای اولین بار خیلی فکر کردم .

اما تو همین چهار روز یک روز احیا گرفتم .

همه گریه می کردن .

من با یه چادر وسط نشسته بودم و کتاب مفاتیح رو تو دستم گرفتم و بلند می خوندم

یه طرف محیا نشست و یه کتاب کوچیک تو دست گرفت و می خوند

یه طرف عزیز خوابیده بوده اما انگار همه وجودش داشت اون دعا رو گوش می کرد

یه طرفم مامان و یه طرفم خاله مینو .

و خاله فرحم توی آشپز خونه داشت تدارکات آش فردا رو حاضر می کرد

همه وسطاش گریه می کردن 

عزیزم توی سکوت گریه می کرد که خاله فهمید و گفت

مامان گریه می کنی ؟گریه کردن که خجالت نداره بلند شد درست گریه کن .

نمی دونم .نمی دونم داشت به چی گریه می کرد .

واسه پسر ناکام ۲۷ سالش یا واسه این که تو سن ۲۷ سالگیش بیوه شده بود .

واسه عمری که سفر بزرگ کرده ۵ تا بچه و به دنیا اووردن بچه ای که تو راه بود

اما نوازش های پدر رو به جون نخرید .

نمی دونم اما می دونم توی اون جمع من گریه نکردم .

یه حالی بود یه حالی که نمی دونستم از خدا واسه خودم چی بخوام

اصلا انگار قادر به تکلم با خدام نداشتم .

اما توی اون شب توی اون ماه خیلی به خودم و به شخصیتم فکر کردم .

خیلی از آدم های زندگیم رو فراموش کردم چه بهم خوب کردن و چه بد کردن واسشون دعا کردم .

واسه کسایی که اصلا شاید به فکرم نبودن .

واسه مردی که شاید اصلا اسمم هم یادش نبود .

واسه پسری که  شاید دوستم داشت .

واسه مادری که شاید دلش خیلی افسرده بود .

واسه پدری که شاید دلگیر بود .

واسه مردمی که شاید منتظر بودن .

واسه دوستی  که شاید میخ واست فراموش کنه چه اتفاق هایی براش افتاده .

واسه ... واسه ... نمی دونم واسه همه .

وقتی به خودم رسید موندم  وا موندم .

گفت نمی دونم ازت چی بخوام ببین چی می خواد این دل و تنگ چیه بهش بده اگه حلال .

اما حالا که عید اومده به خودم می گم ........ نمی دونم چی بگم .

امروز وقتی ماه عسل رو می دیدم به این فکر کردم چقدر آدم توی این دنیاس

چقدر روایت های خوندی و متفکرانه ای اطرافمون هستن .

و چقدر انسان وجود داره که دلشون تنگ و افسردس .

و رهگذر هایی که توی زندگیشون می یان و نقش می بندن.

این ها همه رحمتی هست که شاید به ظاهر بلا و مصیبت باشه

اما ماه عسل  هدفش از ماه عسل بودن این بود که بگه

این بلا ها  همه شیرین بودن برای بیدار شدن و از غفلت بیرون اومدن.

راستی چرا به قول نیلوفر من از زندگی و خودم طلب کارم .

چرا اینقدر زیادی می خوام .

عده ای از آدم های زندگی من باید فراموش بشن .و شدن

عده ای باید از خاطراتم محو بشن .محو بشن تا تجربه هاشون سرمشق بشن

و عده ای باید توی زندگی من بیان

باید بیان تا زندگی من جریان داشته باشه تا اتفاق های زندگی من باز هم بوجود بیان

و عده ای باید یه جای دل من بمونن .بمونن و من گاه گاهی بهشون فکر کنم و افسوس بخوردم .

چرا ؟؟؟؟ چرا اینقدر راحت ازشون گذشتم .

اما دیگه حسرت و افسوس افاده نداره نه نه پس افسوس نمیخورم .

تو هم از همین قائله ای .

فقط میخوام بگم تو همه زندگی من نیستی .

نیستی و نباید هر روز افسوست رو بخورم .

نباید هر روز بهت فکر کنم .شاید که تو اصلا بیادم نباشی

اما حتی اگه هم باشی نباید همه زندگیم رو تو مشغول یه جناح کنی و اون جناح تو باشی.

من باید زندگی کنم باید زندگیم رو جریان بدم .

باید بزرگ تر و پخته تر بشم .

اما باید بفکرت باشم .نمی زارم نمی زارم کسی جات رو بگیره .اما !!!!

اما  دیگه نمی زارم افسوس های زندگی بخواد هر روز و هر لحظه تو رو و نگاهت رو بیادم بیاره .

تو من رو رها کردی .نه بی انصافی تموم هست که بگم تو رهام کردی .من رهات کردم .

قبول دارم اما دیگه به سراغت نمی یام هر شب توی خاطراتم بهت فکر نمی کنم .

می زارم تا زمان بگذره منم به زندگیم می رسم .تو یه خاطره نیستی

نه نیستی طبیعتا نیستی .اما تو هم به زندگیت برس .

شاید ساله ها بگذره اما تو همیشه در کنارم نه بلکه دوشا دوش منی .

از همین لحظه  آزادی آزادی به زندگیت برسی .

منم آزادم . آزاد برای زندگی کردن .

من و تو از هم فاصله می گیریم اما همیشه یه جای قلبم برات آشیونه می سازم

و گاهی به دیدنت می یام .می یام و باهات حرف می زنم از آرزو هام برات می گمم .

از کار هایی که کردم .

همونطور که همیشه ازم خواستی به اون چیز هایی که تو دوست داشتی عمل کنم .

آشیونه تو  آماده. برای این که اونجا بشینی و مطمئن باشی که یه جای قلب من برای تو

محفوظ هست و باقی و کسی نمی تونه جای تو رو بگیره .

حالا می تونم یه نفس راحت بکشم و بگم

هم دوست دارم و هم ازت فاصله می گیرم .

شاید اگه از این به بعد توی چشم هام زل بزنی دیگه نفهمی که من دوست دارم .

اما این رو به خوبی می دونم که تو دیگه دوستم نداری .

شاید و البته حتما یه روزی خیلی دوستم داشتی اما دیگه افسوس نمی خورم .

دیگه بسه هر روز بهت فکر کنم و بگم چرا اجازه دادم صادق زندگی من بره .

بره و خودم بدرقش کنم .

از این که روز های خوبی رو در کنارت بودم و از این که روز هایی رو در کنارم بودی

و وقتت رو برای من و وقتم رو برای تو گذاشتم خوشحالم و ازت ممنونم که

نه سایه به سایه من بلکه دوشا دوش من حرکت کردی .

برای تو  و برای تمام وجودت آرزوی سلامت و خوشبختی می کنم

یه خوشبختی به بزرگی چیزی که تو هرگز نمی فهمی  چیه .

مراقب خودت و اون وجود نازت باش .

اینم داستان  من و تو .من جز همین مردمی هستم که شاید

 روایت های خوندی و متفکرانه ای دارن.

به این فکر نمی کنم که با این کار شاید از دستت بدم .

به این فکر می کنم حتما جسمن از دستت می دم .

اما روحا همیشه در کنارمی.

 


!: از این به بعد نظرات این وبلاگ فعال می مونه برای همیشه .

به جز مطالبی که دوست ندارم کسی نظر بزاره که خیلی کم و جزئی هستن .

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم شهریور 1388ساعت21:8توسط نيلا | |

 

 

سوخته .

این حرف مامان بود به بابا برای اعلام نداشتن یخجال

بله زمانی که ما اومدیم خونه بعد 20 یا 25 روز نبودن تو تهران

با مهمانی سوسک ها رو به رو شدیم

و همین طور یک یخجال سوخته که تمام محتوای توش خراب شده بود و بوی بدی آشپز خونه رو گرفته بود .

من اصلا از سوسک می ترسم و تو خونه وارد نشدم

سوسک ها مهمونی گرفته بودن .

شاید جالب باشه که پدر من که ....دار هست خونش اجاره ای هست .

بابا بر این باور هست که آدم نباید پول رو بخوابونه تو ملک .

شایدم ما رو طلسم کردن که خونه نگیریم چون ما هر سال می رفتیم برای خرید خونه

و بالاخره یه ماجرایی پیش می اومد و نمی گرفتیم .

بابا اومد دم در گفت چرا نمی یای تو با یه حالتیکه انگار اژده ها دیدم گفتم سو سک

اما بالاخره مجبور شدم جهش بزنم و برم توی حموم و در رو قفل کنم

و بعد حموم در اتاقم رو که قبل سفر قفل کرده بودم و آری از سوسک بود باز کنم و برم توش .

مادر من یه آدم فوق العاده وسواسی هست و من هم همین جور شدم .

از نصف شب شروع به تمیز ردن کرد و گفت این زندگی که توش سوسک ها واسم رزه رفتن

به دلم نیست همه چیز این خونه باید ضد عفونی بشه .

و همین طور بدون هیچ مبالغه ای خیلی خوش سلیقه .

از وسایل خونه خسته شده بود و قبل سفر فریز رو فروخت و

همین طور مبل ها رو بوفه هم گذاشت برای فروش .

من بوفه رو خیلی دوست دارم تکه .یه بوفه اسپرت و خیلی قشنگ

اما مامان می گه این زندگی یک نواخت شده برام و نیاز به تحول دارم .

یکی از محاسنات مامانم خوب نگه داشتن وسایل خونس .

به هر جهت ما تمام محتویات فریز رو قبل سفر تو فریز کوچیک یخجال گذاشته بودیم تا بعد سفر

هم مبل راحتی بگیریم و هم یخجال ساید باید ساید .البته بعد این که اسباب کشی کنیم .

خوب ما که در حال پیدا کردن یه خونه هستیم .

و همین طور دوست بابا که حالا مغازه بابا رو اجاره کرده یه یخجال اضافی داشت

اینقدر با مزس خیلی کوچیکه داد به بابا گفت اصلا مال خودتون اما بابا که یه

اخلاق های خیلی خاص داره قبول نکرد و فقط برای مدتی خواست

اما بعد به این نتیجه رسیدیم که یخجال رو بخریم تا بعد منتقلش کنیم به

سوییت کوچیک بابا تو شهرکرد .

البته مامان و بابا چند روز پیش رفتن یخجال ساید دیدن

و به این نتیجه رسیدن آمریکایی بگیرن .

کلا بعد اسباب کشی همه چیز خونه تغییر می کنه

جز کامپیوتر من و دو تا تخت من و ملینا و میز آرایش من .

الانم بابا و پسر آقای حاجتی دارم به کیس خوب می خرن برام .

چون باید برنامه Catia رو بریزم تو کامپیوتر

و 4 گیگ و نیم حجم می بره و کامپیوتر من اصلا نمی تونه بگیره .

البته من تو بهمن سال پیش همه کامپیوترم رو عوض کردم جز کیس رو .

بابا مانیتور و اسپیکرام و صفحه کلید و موس رو برد برای شهرکرد

. برای من خواست کامپیوتر کارت حافظه دار بگیره که کنترل و.... . داره

اما من به یه ال سی دی سامسونگ اکتفا کردم البته از نوع خوبش

البته اسپیکر های به اون خوبی من رو که خونه رو به لرزه در می اوورد برد و برام یه اسپیکر قوزمیت اوورد .

البته من وقتی کیس بخوام بگیرم اسپیکرم می گیرم .

دیشب با رضا (شوهر دختر عمم )

مشورت کردم و به این نتیجه رسیدم یه کیس بگیرم

تا این که قطعات کیس رو عوض کنم . حالا تا بعد .

اما خدا وکیلی اون موقع کمه من این کامپیوتر رو گرفتم

یادمه هر کی می یومد می دیدش می موند .

من همیشه بهترین ها رو داشته .و این رو مدیون مامان و بابام

خدایی برام هیچی کم نزاشتن و گاهی زیادیم در رفاه گذاشتنم .

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم شهریور 1388ساعت10:59توسط نيلا |

 

 

چشم هام باز نمی شه

بابا صبح زود اومده می گه نیلا جان بابا بلند شو .

زود زود بلند شید چقدر می خوابید تنبلا .

حریف من نشد ولی ملینا رو بلند کرد و راهی دست شویی کرد .

ملینا جلو بابا بیدار بود اما وقتی بابا رفت اومد رو تخت خوابید .

بابا این کارا رو با منم می کرد بچه که بودم .

اونقدر این کار رو کرد تا من همیشه راس ساعت ۸ بیدار بودن .

البته بابا همیشه اون موقع ها من رو با قل قلک و ناز و نوازش بلند می کرد

و این واسه من خیلی لذت بخش بود .

اما حالا که از اون روز ها خیلی گذشته میاد بالا سرم و

با حرف های پر مهر میخواد بلندم کنه

که خوب منم از خوابم نمی گذرم .

اصولا بچه کم خوابیم اما خوب

اگه خواب باشم کسی حق نداره از خواب بیدارم کنه .

من که هیچ وقت ظهر ها نمی خوابم پس تو رو خدا خواب شب هام تا صبح رو نگیرید .

اما چه کنم که دو ساعت بعد بابا مامان اومد بالا سرم و گفت :

نیلا مامان بلند شو برو تو اینترنت  ببین سایت ............ بازه .

الان اگه کسی اینجا بود نیلا رو

با موهای درهم و برهم و صورت خواب آلود می دید .

خوب ما بریم دیگه از خواب خبری نیست

بریم و دست و صورتم رو بشورم .

شایدم برم حموم و یه دوشی بگیرم تا سرحال شم

بابای

 

 

+نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم شهریور 1388ساعت10:22توسط نيلا |

 

 

همه چیز دست به دست هم دادن تا من تصمیم های اساسی برای خودم بگیرم .

شاید عمل کردن بهش سخت باشه اما این تصمیم صادقانه داره

خودش به میل باطنیش در وجودم به یک واقعیت می رسه .

برای اولین بار شب احیا بیدار موندم البته شب بیست و یکم رو

چون شب بیست و سوم من تو راه تهران بودم و خدا پایه زندگیم رو توی راه تهران استوار کرد .

شاید باورش سخت باتشه که خدا حاجت قلبم رو کم تر از یک هفته به انجام رسوند.

بچه که بودم یادمه معلم هام می گفتن شما دل هاتون پاکه واسه ما دعا کنید

همیشه می گفتن وقتی دعا می کنید اول واسه دیگران و بعد واسه خودتون

من شب احیا دعای جوشن کبیر رو خوندم سه روز گناهی رو روزه گرفتم

اما هرگز شب واسه خودم به شخصه چیزی نخواستم .

فقط آخرش وقتی دیدم واسه همه حتی کسانی که بهم بد کردن دعا کردم و واسه خودم نه

گفتم خدایا به دلم نگاه کن هرچی از روی طمع نمی خواد بهش بده .

نمی دونستم اون شب با دوست همیشگیم چی جوری حرف بزنم .

آره خدا دوستم بود اما مدت ها بود که باهاش قهر کرده بودم .

اون به دلم نگاه کرد و آرامش خانواده ای رو بهم برگردوند که دیگه انتظارش رو نمی کشیدم .

خنده داره هر کی می بینتم می گه چقدر لاغر شدی .

اما چیزی که خودم بهش پی بردم تنها تغییر جزیی قیافم هست .

احساس می کنم قشنگ تر شدم از قبل .

البته من فکر نمی کنم اصلا قشنگ باشم اما خوب می شه گفت بهتر شدم

دوست ÷سر محیا می گه نیلا هر سال در حال تغییر به نظر من نیلا دختر قشنگی هست.

نمی دونستم این حرف بهنام رو یه جور تعریف بدونم و یا یه جور کنایه به محیا که واقعا محیا قشنگه . .

کوچه ای هست که در آنجا

پسرانی که به من عاشق بودند ،هنوز

این حرف فروغ خیلی خاطره واسم داره که از پس پرده رهاشون کردم .

حسن نوه خاله مادرم که از ۱۰ سالگیم دوستم داره و با داشتن اون خانواد ه

که خوب پدرش از اون نوع آدم هایی هست که پدرم اصلا خوشش نمی یاد

و برادراش البته من از یکی شون می گم

حسین دو یا سه سال از حسن بزرگ تره و تو سن ۱۷ یا شایدم ۱۸ سالگی معتاد شد

پدرش هم که معتاد هست و همین طور اگه مادر وپدرش

یعنی خاله و شوهر خاله مامانم نباشن زندگیشون ...

پدر حسن همیشه تو زندان ها می شه پیداش کرد و من هیچ وقت کنجکاوی نکردم در این مورد

دلم برای مادر حسن می سوزه

حسین از ۱۵ سالگی نون آور خونس و حالا هم معتاد شده .و بازم کار می کنه .

به جرات می گم حسن اولین نفری بود که از من خوشش اومد .

وقتی من چهارم ابتدایی بودم .من بهش می گفتم خرگوش

چون دو تا دندون جلوش بزرگ بود

وقتی برای اولین بار با زبون بچگانه به عشق بچگانش اعتراف کرد جا خوردم

چون من یه دختر بچه 11 و شاایدم 12 ساله ای بودم که از دیوار راست می رفتم بالا

و همیشه در فکر یه انگیزه بودم برای شیطنتو عصبانی کردن مادر و پدرم .

حسن وقتی بچه بود قیافه بدی نداشت

مثلا من از نوع تیپش خوشم نمی یاد .نمی دونم چی جوری بگم

یه روز تیپش از نظر من لاتی می رسه و یه روز زننده و بچگونه .

به هر جهت شکوفه می گفت حسن با کسی دوست بود که خاله اون فرد هم با شکوفه دوست بود

دختره مثل این که حسن رو دوست داشته

و برادر دختره می فهمه و می یاد به برادر بزرگ حسن می گه که به برادرت بگو

این کارا چی هست که می کنی و دست از سر خواهرم بردار

برادر حسنم حسن رو دعوا می کنه و سرزنشش می کنه .

یه روز که حسن خان قصه ما خونه شکوفه اینا بود دختره زنگ می زده و حسن جواب نمی داده

شکوفه هم می گه چرا دختر مردم رو بازی می دی حسن .

.حسن هم می گه من اون رو دوست ندارم اون من رو دوست داره من یکی دیگه رو دوست دارم .

و این یکی جز نیلا کسی دیگه نیست و آوازه عشق حسن تو خانواده پیچید

یک سالی هست به گوش پسر خاله های من رسیده و حمید من رو مورد سرزنش قرار می ده

و گاهی مسخره .

یکی هم بهم می گه نیلا آدم قحطه عاشق حسن شدی

و با این حرف اگه بهم کارد بزنی خونم در نمی یاد .

دلم برای حسن می سوزه ای کاش که همون دختر رو دوست داشت چون اون عشق یک طرفه نیست .

براش آرزوی بهترین ها رو دارم .

هیچ وقت یادم نمی یاد از کسی کینه و یا تنفر داشته باشم .

من از خدا چیزی رو شب احیا خواستم اما بعد در گفتنش تردید کردم .

خواستم که یک بار دیگه یکی رو ببینم و صداش رو بشنوم

افسوس که ما وقتی عزیزامون در کنارمون هستن قدرشون رو نمی دونیم .

من هم همین جور رفتار کردم و وقتی پیشمون بود

و باهام حرف می زد و بهش نگاه می کردم قدرش رو نمی دونستم

اما بعد مدت ها که رفته دلم می خواد یک بار دیگه ایشون رو ببینم

و ازشون طلب بخشش کنم که وقتی برام حرف می زدن من بیشتر اون ها رو سرسری می گرفتم

ایشون مرد خیلی خوب و با تجربه ای بودن

و من رو مثل یه دوست خیلی نصیحت می کردن و همیشه بهم احترام می زاشتن

البته صادقانه بگم من هم ازشون همیشه به خوبی یاد می کردم

ولی حالا که ایشون تنهایی رو برگزیدن و پاک تارک دنیا شدن

دلم برای حرف هاشون تنگ شده به هر حال من برای ایشون و خانواده خوبشون

آرزوی بهترین ها رو دارم .اما حسی بهم می گه دیر یا زود من این آقا رو می بینم .

مدت هاست به چیز هایی فکر کردم و تصمیم دارم وبم رو

با حقیقت خودم و زندگی آشنا کنم .

درس هام سنگین شدن و نمی خوام مثل دو ترم پیشین با سر سری درسام رو پاس کنم .

دلم تنگس

داری دلم تنگس

برای بوی نرگس های باغچه، برای کرسی گرم مادربزرگ، برای مردی که صادقانه در اغوشم گرفت

و من با تمام وجود آغوشش را و بوسه هایش را خریدم به جان

و صدایش ،آری صدایی که از پس پردهایی زلمت گفت:

دوسستت دارم عزیز

آری او بود که با تمام وجود معنای دوست داشتن را بر زبان آورد

و مرا از پس این همه سایه عشق های دروغین فراری داد

سایت ،آغوشت و طنین صدایت هرگز از یادم نمی کاهد

دوستت دارم از پس پرده دروغین دوست داشتن پدر

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

الهه آب شاید زیبا و محزون باشد
اما این یک حقیقت هموار جاودان ست
الهه هنوز هم با آب آمیخته است .
لیکن هنوز من نفهمیدم سر این آب چیست
که بر آبی نیلی رنگ نیلا می نشیند

 

 

+نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم شهریور 1388ساعت20:2توسط نيلا |

 

 

 

نمی دونم تو کدوم کهکشانم

تو بگو کجایی که این همه من رو سر گردون کردی .

آره نتونستم نتونستم چون آدمش نبودم

تو درست گفتی :

من دختری هستم که نمی تونم ... نمی تونم مثل دخترای دیگه راحت

با هر کسی رابطه داشته باشم .

کجایی .

هر کجایی باش دنبالم نیا

بزار با دوری ها همه چیز مثل قبل بمونه .

قبلا هم گفتم فلسفه عشق نرسیدن.

 

 

 

 

+نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت12:54توسط نيلا |