|
از خودم بدم می یاد خیلی، حد اقل می خواد بدم بیاد .می دونی می دونی دارم کاری رو می کنم که ....که همیشه خودم می گفتم ازش بدم می یاد . نمی دونم ،نه نمی دونم .من هیچی نمی دونم. دارم پا می زارم رو احساسم . باورم نمی شد که واسه حس دوست داشتن یه روز گریه کنم . امروز با گریه باهات حرف زدم .واسه احساسی که بهت داشتم جشن عزاداری گرفتم . دارم پا می زارم رو دوست داشتنم . دارم می رم .می خوام ترکت کنم .می خوام برم چون ....چون من ترسو هستم . دارم خیانت می کنم . دارم به قلبم خیانت می کنم . دارم به روحم خیانت می کنم دارم به تو خیانت می کنم.!! می دونی چرا چون همه اینا مال تو هست و من دارم به تو خیانت می کنم .چون اگه خیانتی بهت کنم به همه چیز هایی که مال توئه هم خیانت می کنم . دارم تردت می کنم ،دارم تردم می کنم . دارم پا می زارم رو قلبی که این روزا فقط تو رو می طلبه . دارم پا می زارم رو چشم هایی که منتظر دیدن رخ تو هست . امروز محکم و با صدایی رسا باهات حرف زدم . آره زل زدم تو چشم هات و گفتم باید برم می دونی چرا؟ چون من و تو نمی تونیم ما بشیم این رو قانون عشق و دوست داشتن می گه . من دارم می رم . اما واقعا می تونم بگذرم از صدا و چشم هات . می تونم پا بزارم رو همه خاطراتمون . خاطراتی که دیده و ندیده شنیده و نشنیده گفته و نگفته نوشته و ننوشته با هم ساختیم . حالا که فهمیدم دوست دارم چرا حالا ...... سخته سخته چشم هام رو ببندم رو چشم هات ،سحته گوش هام رو بگیرم تا صدات به مغز و استخونم سرایت نکنه . سخته ... خیلی سخته .من نمی کشم .... می ترسم می ترسم که می خوام برم . می ترسم که می خوام خیانت کنم به امانت توی قلبم به عشقی که بهت دارم .سخته اما می کنم . برای فراموش کردنت برای فراموش کردن خاطراتمون برای محو شدن قاب چشم هات از توی دایره دیدم باید ... باید ...باید دل بدم به حرف های مرد دیگه ... آره می خوام جای چشم هات یکی دیگه رو بیارم . آره می خوام برای فراموش کردنت نگاه یه نامحرم رو به دلم راه بدم . راه می خوام برم آره می خوام به جواب لبیک یکی دیگه جواب بدم می خوام بگم بله ... برو برو و نگاهت رو محو کن از چشم هایی که فقط تو رو می خواد . می خوام رهات کنم .رهام کن . صدات و نگاهت و حرف هات رو ببر . اما بهم بگو که دوستم داشتی . بهم بگو ... من دارم می رم چون می ترسم تو دایره نگاهت قاب چشم یکی دیگه جام رو بگیره . می ترسم شب ها و روز ها و سال های زندگیم رو برای کسی بزارم که حتی بهم فکر نمی کنه . من می ترسم می ترسم که عشق تو بهم یه خیال باشه . من از اسمت و نگاهت و صدات خجالت می کشم . پس برو تا راحت تر کارم رو کنم . من می ترسم .اما چشم هام رو می بندم و از کنار این دوست داشتن می گذرم .راحت خیلی راحت . _____________________________ امروز صبح زود که داشتم می رفتم کلاس از دور یه ماشین برام چراغ زد واقعا فکر کردم که مسافر کشه .سوار ماشین 206 نوک مدادی شدم که توش مرد جون و خوش هیکل و قامتی بود . عقب سوار شدم .وقتی سوار شدم پشیمون شدم آینه رو به طرفم گرفت از پشت عینک دودیم می تونستم ببینم که بهم نگاه می کنه . آهنگی گذاشت که با اون لحظه من خیلی هماهنگ بود تو دلم به حال تو و خودم گریه کردم .به حال عشقی که فناش کردم . ازم پرسید کجام می رم . کلاس . باورم نشد که من با اون همه بد اخلاقی جوابش رو دادم . امروز مهربون تر از دیروز های پیش با پسر ها برخورد کردم . ازم رشته تحصیلیم رو پرسید ،از رشتش و شغلش گفت . کاملا معلوم بود پسر سالمی هست من تو یه نگاه همه رو می شناسم این رو بار ها به مادرم و همه ثابت کردم . وقتی نزدیک کلاس شدم ازش خواستم یه جا وایسه نمی خواستم کسی من رو باهاش ببینه . از خودم و از خودت بدم می یومد از تو بدم می یومد که راحت بهم اجازه دادی این کار رو کنم سوار ماشین یه غریبه بشم که قصد آشنایی باهام داشت از خودم بدم می یومد چون سوار ماشینش شدم . کارتش رو بهم داد گفت می خواد ببینتم اسمش مهدی بود. (آّبکاری سهند با مدیریت مهدی نوروز آدرش شکرت :.......................) نمی دونم چرا کارت رو گرفتم لعنت بهم، لعنت به نیلا، لعنت به منی که گفتم دوستت دارم ،لعنت... لعنت ... آره تصمیم دارم بهش زنگ بزنم . می خوام رهات کنم می خوام برم و فراموشت کنم . خدایا من رو ببخش بدم می یاد از خودم. چون دارم به عقایدم و به تو پا می زارم . من همون نیلایی هستم که ...که می گفت هرگز دست گل کسی رو نمی گیرم . از ته دلم می گم رازی به این کار نیستم اما................................حلالم کن تنها دوست داشتن واقعی . می دونی از خدا چی می خوام بیای و بزنی تو گوشم و بهم بگی غلط می کنی این کار رو کنی
گاهی فکر می کنم ما آدم ها واقعا چی هستیم ؟. راحت هست که در مورد هر چیزی حرف بزنیم و بگیم چیزی نیست که !! اما تا تو اون موقعیت قرار نگیریم نمی دونیم که چقدر درد آوار هست . دقیقا مثل نیلو که اصلا تو موقعیت من نیست و میگه چیزی نیست! البته بهش حق می دم نیلو اصلا هیچی نمی دونه از چیزایی که آروم و قرارم رو گرفته . و من هرگز نمی گم نه به اون و نه کسی . چون با گفتنش این خودم هستم که زیر سوال می رم . خوشبختی چیز خوبی هست .خیلی خوب هیچ کس نمی فهمه خوش بختی چیه و نمی فهمه که چه موقع خوشبخت هست به نظر من زمانی می فهمه که ازش این خوشبختی رو بگیرن . درست مثل بچه ای که پستونکش رو بگیری !. وقتی می گیری تازه می فهمی چقدر اون بچه به اون پستونک نیاز داره . ما آدم ها هم به خوشبختی نیاز داریم.ای کاش همه ما آدم ها اول بدبختی داشتیم بعد خوشبختی . اون موقع خوب می دونستیم خوشبختی چی هست . و بعد نمی گفتیم ما که خوش بخت نیستیم .! متاسفانه دختر و پسر های امروزی خوشبختی رو در مادیات می بینن . اگه این جوری بود پس مرد ها و زن های هالیوودی خیلی خوشبختن . اما این ظاهر مسئله هست ،چون باید عرض کنم بدبخترین آدم ها هستن. همین مادر خودم هر موقعه می بینه من دارم برنامه PMC که در مورد بهترین های تروت در هالیوود می گه رو می بینم می گه ردش کن عصابم خورد می شه اینا این همه خوشبختن بعد یکی تو ایران نون شب نداره . البته از جهاتی حرف مامان درست هست اما کاملا خیر . هیچ می دونید هر چه آدم مادیات داشت باشه خوشبختیشم کم تره . به عنوان مثال خودم و خانوادم . من تا زمانی که پدرم اقدام به یه کاری در جایی نکرده بود با این که یه مغازه بیشتر در تهران نداشتیم بهترین زندگی رو داشتم . چون زندگیمون درکنار هم بودن هامون بود انگیزمون خنده های هم دیگه رو دیدن بود . و جالب اینه بهترین زندگی رو داشتیم . بهترین رخ داد های خوشبختی من زمانی بود که پدرم یه مغازه داشت تو لاله زار و یه خونه اجاره ای که توش دنیایی از صفا بود . زمانی که بابام اگه تهران بود ساعت 9 و یا 10شب خونه بود و اگه تهران نبود همیشه باهاش حرف می زدم . البته من تا 5 سالگیم هر جا بابام می رفت من رو می برد . چون هم من تحمل دوریش رو نداشتم و هم اون مثلا بیشتر پروژه هاش تو شمال بود و من رو با خودش می برد . هیچ وقت اون خاطرات بودن بابا توی شمال رو از یاد نمی برم . اما زمانی که تصمیم گرفت .........بشه کم کم بدون این که خودمون بفهمیم خوشبختی ما کم رنگ شد . من هیچ وقت از این که بچه یک مرد ..... دار بودم احساس رضایت نکردم . چون سایه پدرم بالا سرم نبود چون بزرگ شدنم رو ندید . چون درس خودندم رو ندید . چون قد کشیدنم رو ندید . چون شب ها شام کنارم نبود تا با هم باشیم . چون جا نمازش رو همیشه تو خونه خودش پهن نمی کرد چون ، چون ، چون هیچ وقت گریه هام رو ندید . قدر خوشبختیت رو بدون اگه بابات پیشته ،حتی اگه شب نون خالی می خوری . قدر سایه بالا سرت رو بدون ،حتی از پوشاکت نو نبود . قدر سقف بالا سرت رو بدون ، چون دیگه شب با ترس نمی خوابی که تو خونت مرد نیست. قدر تکیه گاهت رو بدون ، چون اگه دلگیر شدی بابات همیشه هست که سر رو زانوهاش بزاری و گریه کنی . قدر بدون چون الان این موقع شب می دونی که بابات کجا هست ،می دونی خونشه ،خونته . اما من ،راستی بابا تو کجایی .؟ شام خوردی ؟ دلت مثل من تنگه ؟ دلت پره درده که نمی تونه بگه ؟ شاید فکر کنی دردم نبود بابامه اما بدون این کوچیک ترین دردم در عین بزرگیشه چون این درد سر چشمه درد های دیگمه . فقط بدون وقتی مرد خونه کنارت نباشه کم کم درد های دیگه هم خود به خود به وجود می یاد . قدر بدون ،چون تو اون ها یی رو داری که من ندارم . در عین این که چیزایی رو دارم که دختر و پسر های این دوره آرزو دارن همسرشون یا پدرشون داشته باشه . اما این ها هیچ کدوم برای من اهمیت نداره و گزینه من برای زندگی مشترک با هیچ کس نمی تونه این ملاک ها باشه. برو همین الا ن تو آغوش کسی که هیچ وقت من پیشم نبود خودت رو غرق کن که خودش یه دنیا خوشبختی هست .
همه سر زنشم کردن چرا زنگ نمی زنی ؟. باباته ، واقعا که ، حیف جوونی آدم که به پای همچین دختری به زاره .! همه کسم تو بودی و مامان و ملینا . چی جوری جواب سوالاش رو بدم بگم چی ؟ چی جوری می تونم به یه دختر ۹ ساله بگم بابا خودخواه شده ؟ نمی گه مگه ممکنه بابای به اون خوبی و مهربونیم به خاطر خودش ..... بابا دلم تنگه خیلی تنگه خیلی . چی جوری بگم اندازه تک تک سلول های بدنم و بدنت دلم میخواد باهات حرف بزنم . چی جوری بگم که بی رحم نیستم . نمیتونم ،کشش ندارم صدات رو بشنوم چند بار از خط جدیدم بهت زنگ زدم امانتونستم حرف بزنم قطع کرد . همین که صدات رو می شنوم دیوونه می شم . دلم میخ واد بودی رو زانوهات گریه می کردم . می گفتم که چقدر دوست دارم چقدر دلم خونه برات چقدر چقدر .... مجالی نیست جز رفتن دلم هوات رو کرده ۳ ماه هست که ندیدمت سه هفته پیش اومدی جلوم وایسادی چشم هام رو بستم و تظاهر کردم خوابم تا بری و نبینمت و دلم خون بشه .ومی دونی از چی واحمه دارم از تو ........ از زندگی خورد شدم .............
از پشت این عینک دودی چقدر بهتر می شه آدمای این شهر رو دید چقدر بهتر می شه تو چشماشون زل بزنی و خودشون نفهمن! چقدر بهتر می تونم حرکاتشون رو زیر نظر بگیرم .! البته من همیشه عینک آفتابی می زنم ،اما خیلی دوست داشتم از یه روز شهر بنویسم که پشت این عینک چشم هام همه رو زیر نظر می گیره . بازم شیطنتم گل می کنه و پشت این عینک تیره دو تا چشم بدون هیچ شرم و حیای هم رو نگاه می کنه .بدون این که اون آدما بدونن. برام حس خوبی هست که خودم رو جزو اون ها ندونم و بهشون و حرکاتشون نگاه کنم از پسر لاغر و موهای درهم گرفته که از دور با یه نگاه وقیح نگاهم می کنه و وقتی بهم می رسه یه چیزی میگه و می ره ، تا یه پسر جوون که تو شهر داری کار می کنه و اونقدر کلاهش رو بد رو سرش گذاشته بود که مجبور بود سرش رو تا آخرین حد بالا بگیره تا بتونه جلوش رو ببینه و بتونه فرغون پر از گل رو ببره !!! جالبه من که مدت هاست زندگیم بی انگیزه شده بود داشتم حرکات آدما رو نگاه می کردم . و برام یه نوع سرگرمی خوب بود. جالبه که حالا تنها انگیزه زندگیم بعد رفتنت شده فکر به تو و خاطراتت بابا و نگاه کردن به مردم دور از چشم خودشون اما بعد رفتنت نگه بخوام جات رو با یکی عوض کنم !نه اما وقتی رفتی جرئت دادم که باور کنم مدت هاست کسی رو دوست دارم . کسی که شاید اصلا من رو خوب نشناخته باشه. مهم نیست دوستش دارم . بار ها بهم ثابت کرد پسر خوبیه هست بار ها مهر تاییدم رو به خودش زد . بدون این که بخواد جزو کسانی بود که من امتحانای سخت بهشون می دادم تا ببینم چند مرده حلاجن، اون برد . نه چون برد دوستش دارم . قلبم طلبیدش وخواستش. راستی دیروز با کسی که دوستش داشتم یه دیدار داشتم . یه دیدار پر از حرف هایی که نگفتم و ..شاید گفت . نمی دونم دلگیر شدم یانه . اما اگه یه روز به خاطر عقاید خودم همه اطرافیانم رو دور می کردم اگه همیشه پس می زدم و علاقه دیگران رو نشنیده می گرفتم امروز به خاطر این دوست داشتن این کار رو می کنم . چه حس خوبی هست که می دونم منم می تونم یکی رو دوست داشته باشم دوست داشتنی که نمی خوام الان بهش بال و پر بدم می خوام اول این دوست داشتن رو بشناسم بهش یه هویت بدم بعد ....... من نمیخوام به دوست داشتن خیانت کنم . نه نمیخوام . بابا بعد رفتنت خودم رو عادت دادم، بی تو هم می شه با تو بود من همون نیلایی هستم که همیشه عادت داشت باباش رو هر چند ماه یک بار ببینه . براش حس خوبی بود که همه باباها همیشه شب ها خونشون هستن اما قانون خونه ما این بود که بابا رو هر چند ماه یک بار می بینی . تازه بابا وقتی می یومدی همش تو مغازت بود ی و شب ها دیر می یومدی خونه مجبور بودم تا ساعت ۱۰ بیدار بمونم تا ببینمت و بعد بخوابم . آخه اون موقع خیلی کوچیک بودم . این زندگی شیرین من بود می دونی ، مامان همیشه بهت می گفت واسه کی جمع می کنی ؟ واسه پسر مردم .؟؟ این حرف مامان همیشه برام یه علامت ؟بزرگ بود. همیشه نمی دونستم از این حرف باید بدم بیاد یا .............. هر چی بود من امروز همین جا می گم همه مکنتت رو که یه روزی می گفتی برای شما هاست من سهم خودم رو بهت می بخشم آره نمی خوام فقط تو رو می خوام هرچند در نهایت شب
گاهی اوقات فکر می کنم درست است که مرگ رسم یکی از قوانین طبیعت است !!! ،اما آدم تنها در برابر این قانون است که احساس حقارت و کوچکی می کند . یک مسئله ای است که هیچ کارش نمی شود کرد . حتی نمی شود برای از میان بردنش مبارزه کرد ... فایده ای ندارد .....باید باشه ....خیلی هم خوبست. فروغ فروغ زاد . بابا من رو تو این دوست داشتن تنها نزار میخ وام باشی . کمکم کنی من می ترسم خیلی می ترسم .
همین الان یه دعوای بد با یه پسر کردم با کسی که شاید یه روز خیلی دوسم داشت اونقدر بد که حد نداشت ولی لازم بود بهم توهمت ناروا زده شد. و نمی خواستم شخصیتم زیر سوال بره من تا حالا با عزت سعی کردم زندگی کنم نمیخوام کسی این عزت رو بگیره . عشقی در بین نبود و من با دو دستم و با صمیم قلب دو سال پیش قلبش رو بهش پس دادم و بهش گفتم من عاشق نمی شم هر گز!٬ بار ها زنگ زد التماس کرد . ازم خواست برگردم قلبش رو ازش بگیرم . نگرفتم . امروز سنگ هام رو باهاش واکندم بهش گفتم به عنوان یه خواهر دارم بهت می گم ................ اما اون یک هو حرف هایی رو زد که نمی خواستم بزنه به قول یه عزیزی وسط دعوا شیرینی پخش نمی کنن . منم نتونستم و مثل اون رفتار کردم قطع کرد نمیخواستم زنگ بزنم اما زدم تا بگم شعورم بیشتره بهش گفتم بیا و به خوبی تموم کن ببین تو مثل برادرمی تو یه حرفایی زدی و منم زدم بگزریم نمیخوام ناراحت بشی ببین ،زنگ زدنم نشون از علاقم نیست .می خوام از این گم راهی درت بیارم از این به بعد اگه خواستی در مورد من حرف بزنی درست بزن همون طوری که من در موردت می زنم . اما اون بازم قطع کرد و من هرگز زنگ نزدم امروز خیالم از بابک راحت شد برای همیشه سپردمش به خدا خوش حالم که با قلبش رو راست شد و تونست واقعینت رو بپذیره که من و اون نمی تونیم ما بشیم . البته تو این چند ماه وقتی دید من کوتا نمی یام مهر کسی رو در قلبش راه داد اما خوب اون میخواست من غرورم رو بشکونم و بگم دوستش دارم تا ادامه بده.فقط کافی بود من کمی علاقه و پا فشاری کنم. اما من که علاقه ای ندارم و باید منطقی رفتار می کرد م.نباید احساسش رو به بازی می گرفتم وقتی قلب من مال اون نبود وقتی قلبم به راحتی ازش گذشت یعنی چی ؟ یعنی هیچ مهری بهت ندارم . می بینی بابایی من هنوز دختر باباییم . بازم لوس شدم اللهی فدای اون موهای جوگندمیت بشه نیلا دیشب به خوابم اومدی نمی دونم تعبیر خوابم چی هست نمی دونم اصلا خوبه یا نه اومدی بهم گفتی برو ساکم رو بیار من تو این خونه نمی یام فقط نگاهت کردم برای اولین بار بود که حتی تو خواب به خودم جرات دادم و بهت با چشم هام نه گفتم . نگاهم کردی نگاهت کردم با نگاهم ازت خواهش کردم بمون . همون لحظه دوباره سستی پاهام مجال نداد سرم گیج رفت و غش کردم .توی خاوب همون موقع از خواب پریدم وای بابایی می ودنی بعد چند وقت تو خاوب صدات رو شنیدم . بابایی مامان می گه بابامی باید بهت زنگ بزنم . اما می ترسم از این که صدات رو بشنوم و بازم تا چند روز حال خوبی نداشته باشم . بابا تحمل کن من که دارم صبر میکنم . خیلی سر بابک عذاب داشتم سر اعمالش کاری که با خودش کرد تو خودکشیش خودم رو مقصر می دونستم احساس می کردم که بهش خیلی خیلی بد کردم اما حالا راحتم . اما نه من از همون اول بهش نه گفتم . که دوست داشتنش به علاقش به همه چیزش . می دونم حالا اونقدر ازم متنفر هست که دیگه هرگز بهم فکرم نمی کنه . خدا رو شکر . براش از صمیم قلب دعا می کنم . دعا برای خوشبختیش زندگیش .و عشق جدیدی که می تونه به وجود بیاد و شایدم اومده . داستان اون محو شد از من حالا تو می مونی بابا و زندگیمون و این همزاد شب های تارم که داره عذابم می ده . بابا من همیشه زندگی رو یه دفتر کاهی می دونم یه دفتر که از اجداد مون بهمون می رسه و ما هر کدوم باید زندگیمون رو توش بنویسیم اینا می شه شخصیت ما و شجرنامه خانوادگیمون الان من دارم این دفتر رو دارم پر می کنم امروز یه ورق از اون بازم پر شد و من مجبور شدم ورقش بزنم تا حالا از عشق و محبت دلم به هیچ مرد و یا پسری حرف نزدم . چون وجود نداشته . با این که خیلی ها اصرار داشتن من بگم هست اما نبوده واقعا نبوده . راستی خیلی دلم میخواد ببنیم تو حرف زدی یا نه در مورد عشق .؟ اما قانون این دفتر اینه که هر ورقی که زدی دیگه حق نداری برگردی عقب بجز زمانی که داری کوله بارت رو می بنیدی و می ری تا دفتر رو بدی به یکی دیگهبدی. بابا ازت سوال دارم . دوست داشتن جرمه ؟ اگه بخوای یکی رو دوست داشته باشی باید اجازه بگیری ؟ اگه بخوای به اون دوست داشتن یه هویت بدی باید حکم قضایی داشته باشی ؟ اگه بخوای به دوست داشتنت بال و پر بدی و ریشه هاش رو تو قلبت محکم و زیاد کنی باید اجازه گرفت ؟ باید بهت بگم و کسی رو به قلب دست نخوردم راه بدم ؟ بابا من می ترسم از این که کسی رو دوست داشته باشم از این که این عشق یک طرفه بمونه از این که نکنه تو عشق ببازم از این که مردود بشم بابا از این که منم مثل همه عشق رو ببازی بگیرم می ترسم . من از این داستان همیشه واحمه داشتم از سرانجامش به خاطر همین همیشه ازش دوری کردم . اما تو درست می گی ،داستان ها درست می گن آدما درست می کن دوست داشتن می یاد می یاد و تو خونه دل آدم بدون خبر بدون کارت دعوت می یاد و می شینه ریشه می دوانه و بزرگج می شه تو نمی فهمی اما یواش یواش دوستش داری و وقتی می فهمهی که دوست داشتنی در کاره که که دیگه ریشه هاش عمل اومده . ............. بنا بر این بابا من نتونستم ازت اجازه بگیرم آره بابا بی خبر یه حسی تو قلب دست نخوردم به وجود اومده به یه مرد کامل یعنی نمی دونم کامل هست یا نه اما خوبه . بابا من نمیخوام اسمم رو عاشق بزارم چون نیستم اما دوستش دارم بابایی من دوستش دارم ،اما .اما .. اما اجازه می دی دوستش داشته باشم ؟ می زاری بدون عذاب بهش فکر کنم ؟ بابا ای کاش بودی و کمکم می کردی . من تا حالا به مردی حسی نداشتم نکنهخ کم بیارم . من می ترسم بابا کمکم کن کمکم کن . آخه حتی بهش نگفتم دوستش دارم . نه نمی گم چون من مغرور ترم هیچ وقت نمی گم .نه نمی گم به قول بابک به آخرش فککر نمی کنم می زارم بره جلو بابا اجازه می دی کسی رو دوست داشته باشم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ سهم من این است .سهم من این است . سهم من ،آسمانیست که آویخته پرده ای آن را از من می گیرد. سهم من پایین رفتن از این پله ی متروک ست. و به چیزی در پوسیدگی و غربت و اصل گشتن سهم من گردش حزن آلود در باغ خاطره هاست و در انهدوه صدایی جان دادن ،که به من می گوید: ((دستهایت را دوست دست دارم ))
مدتی هست بین زمین و هوا گیر کردم حال بدی حال این روزای من . عادت همیشگی دوباره اومده سراغم با تمام دردام بخندم تا اطرافیانم نفهمن چم هست . امروز دیگه مطمن شدم و مدت هاست که آرومم مخصوصا دیشب اونقدر آروم که حد نداشت جسم و روحم خیلی عادی بود اما پنهانی دارم خورد می شم . بدون این که بفهمم دارم ذره ذره خورد می شم و امروز این مسئله ثابت شد . وقتی صبح بیدار شدم سرم درد می کرد باور کردنی نبود که من دیشب تو خواب گریه می کردم . واقعا نمی دونم واسه چی گریه می کردم . واسه خودم واسه ، زندگیم واسه ،شرایطی که توشم ،واسه چی ؟ امروز وقتی بیدار شدم بعض بدی توی صدام بود؛ که نمی دونستم چشمه این درد کجاست ؟ و بعد اون اتفاقی که واسه بدنم افتاد اونم امروز الان جوری شوکه شدم که تا یک ساعت فقط یه جا رو نگاه می کردم و نگرانی مامانم از طرف دیگه مامان اونقدر ناراحت شد که بهم گفت : تو چته داری باخودت چه کار می کنی ؟ تازه فهمیده بود ضعیف شدم بهم گفت : اینا همش نشونی ضعیفی بدنت هست نیلا به خودت برس باید بری دکتر . اونقدر پاهام سست شده که حد نداره نمی دونم چرا عین خیالم نیست ولی می دونم هست هست که داره از درون متلاشیم می کنه داره از درون خوردم می کنه . نیلوفر راست می گه بار ها ازم خواست قصه زندگیم رو به قلم بیارم خواست بنویسمش بارها خواست حالا می خاوم بنویسم راست می گه نیلوفر قشنگ می شه قصه نیلا قصه اله آب خوش حالم خوش حالم چون زندگیم عبرت خیلی ها می شه چون معنی اسمم رو ادا کردم نیلا :یعنی ستاره آبی آسمان یعنی الهه آب یعنی رودخانه آبی یعنی عاشق دریا و آب و ................ می نویسم زندگیم رو آدم های زندگیم رو درد هام رو عذاب هایی که به اینجا رسوندم نیلای یک دل و هزار دلبر می نویسم می نویسم که قلب رو ندادم به کسی خودخواهیم رو غرورم رو قصه بابک رو قصه بابا رو قصه مامان رو قصه دوستی من و نیلوفر رو قصه عاشق هام رو قصه شکستن های متوالیم رو می نویسم آره قصه الهه آب رو می نویسم
بدون هیچ منظور و ببدون هیچ مخاطبی و بدون هیچ هدفی این عکس ها رو می ذارم تنها برای علایق خودم و حرف دلم برای خودم چشم های این پسر تسخیرم کرد .چشم هاش دنیا حرف داشت ،حرف هایی که من خوب می شناختم چی هست گریه هاشم آشنا بود خیلی ................. هنوز اسمت رو قلبم سنگینی می کنه تو کی هستی که من رو به بازی گرفتی و هر لحظه فکر می کنم در کنارمی وجودت آزارم می ده شاید مسخره باشه که موجودیت بهت می دم همزاد من .من حست می کنم چون صدای گام هات رو می شنوم و می دونم خیال نیست تو وجود داری و وجودت داره آزارم می ده رهام کن .
محرم تو نیاز من بنده ی پاک و عاشقم مهر من و نماز من بر دل نازوکم چرا رحم نمی کنی ثنم ؟ در پی دیگری مشو مرد شکستنات منم در دل من قیامته شاهد ناله هام نشو می خوام بیام زیارتت بیا و ضامنم بشو بیا و ضامنم بشو مقصد و انتهای من راه توٍ که دوره خسته راه نمی شه دل مرد غمات صبوره ..... بگو چشم عاشقت چراغ خونمونه وقتی تو هستی هر چی هست دلش می خواد بمونه !!! بگو چشم عاشقت چراغ خونمونه وقتی تو هستی هر چی هست دلش می خواد بمونه!!!!!!!!!! می دونی یاد چی افتادم ؟ یاد این که یه روز ازت پرسیدم بابا؟ گفتی :جانم گفتم :بابا تو به عشق اعتقاد داری ؟ بهم نگاه کردی گفتی :آره، آدم بدون عشق نمی تونه زندگی کنه همه ما برای زندگی کردن یه انگیزه می خوایم یه انگیزه بزرگ که عشقه. اون موقع که داشتی این حرف ها رو می زدی توی پارک بودیم من و تو تنها بودیم . به یه درخت اشاره کردی و گفتی : ببین نیلا این درختم به یه انگیزه ،به یه عشق نیاز داره که بتونه بهش تکیه کنه و سبز بمونه پس اونم به یه عشقی زندس. ازت پرسیدم بابا تو عاشقی ؟ گفتی :آره اما نگفتی عاشق چی هستی . منم نپرسیدم عاشق چی. چون فکر می کردم تو عاشق منی ،ملینا ،مامان ،زندگیمون. مامان می گه منم عاشقم مامانم خیلی حرف های منطقی می زنه اما مشکل هر جفتتون اینه که فقط حرف می زنید همیشه می گید، ولی به حرف های خودتون انگاری اعتقادی ندارید چون انجامشون نمی دید . می دونی چیه بابا به قول یکی شما ها آزادی می خواید . اما کدوم آزادی بعد بیست سال زندگی تازه یادتون افتاده مجردی هم خوبه . امروز حاج خانوم اومده بود بالا داشتیم با هم حرف می زدیم ملینا آلبوم عکسام رو اوورده بود وسط و داشت به حاج خانوم نشون می داد . بحث بچه و شوهر و عروسی شد یه دفعه یاد اون عکستون افتادم که تو نامزدیتون گرفته بودید و دستاتون رو دور گردن هم دیگه گذاشته بودید . از مامان پرسیدم اون عکستون کجاست؟ ماشاالله اونقدر آخه شما عکس دارید که من هنوز نصفشون رو ندیدم .جدی می گم . ملینا گیر داد که بگم عکسه چه شکلی بوده همون جوری که شما عکس گرفته بودید من هم دست رو گردن ملینا گذاشتم . یه دفعه دیدم حاج خانوم نگاهم کرد و گفت ایشاالله همچین عکسی رو با شوهرت بگیری ایشا الله شوهر کنی تو رخت عروسی ببینمت . فکر کنم هر کسی جای من بود قند تو دلش آب می شد اما جدی گفتم :لطفا از این دعا ها برای من نکنید تو رو خدا . مامان از این که هر موقع حرف عروسیم می شه و من سری جبهه می گیرم ناراحت شد و من این ناراحتی رو تو نگاهش به خوبی خوندم . می دونی بابا ؟ نمی خوام ازدواج کنم و بعد چندین سال زندگی و حاصل دو تا بچه تازه یادم بیفته مثل شما ها که آزادی هم خوبه. جدی و صادقانه می گم رویای من از همسر آیندم مثل رویای دختر های دیگه نیست مثل بقیه نمی خوام شوهرم مال و مکنت داشته باشه و خوشگل و با بهترین تیپ و ماشین و خونه . البته نه این که بهش فکر نکرده باشم اما ملاکم اینا نیست . چون می دونم همه محسنات توی یه آدم نیست رویای من از همسر آیندم یه مرد عاقل و بالغه رویای نیلا از شاهزاد سوار بر اسب سفیدش اینه که شب رو با نون خالی باهاش سر کنم اما با تمام وجودش من رو بخواد این که حرفم رو بفهمه این که نگاه و اعمالش باهام صادق باشه دلم می خواد ثروتش زندگیمون باشه یکی رو میخوام که به موقع باهام بخنده به موقع دعوام کنه و حتی به موقع بزنه تو گوشم . من نمی خوام ثروت داشته باشه اما شعور نداشته باشه بهترین ماشین رو داشته باشه اما ثروتی از محبت به همسرش نداشته باشه بهترین زندگی رو برام بسازه اما روزش رو با زنی دیگه بگذرونه . نمی گم خدایی نکرده تو اینجوری . چون تو این جوری نیستی و من این رو بخوبی می دونم . من ازدواج نمی کنم .یعنی حالا حالا ها نمی کنم . می خوام اینقدر آزادی زیر دندونام باشه که دیگه از مزش خسته بشم. که بعد چند سال یادم نیفته آزادی هم بد چیزی نیست ؟ اینقدر آزادی و آزاد می مونم که دیگه بترکم از آزاد بودن . می خوام زنی باشم واسه همسرم که با نگاهم حتی بهش خیانت نکنم که از دنیا و مرد ها فقط اون جلو چشمم رنگی بیاد من از همسرم دو تا گوش می خوام وفا می خوام. صداقت و محبتش رو عشقش به زندگیش رو ازش می خوام. اینا چیزایی هست که من می خوام. و متاسفانه هر پسری جلوم در اومد و ادعای عاشقی کرد بار ها امتحان مردودیش رو پس داد . بار ها و بار ها . متاسفم برای خودم با این خاطر خواه های رنگا رنگ ریا کار. راستی بابا منم عاشقم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
روز ها چه زود می گذره فکر نمی کردم که وقتی تشنه دیدنتم نتونم ببینمت فکر نمی کردم بیای جلوم وایسی و من چشم هام رو ببندم تا نبینمت در مقابل قلبی که آرزوی دیدنت رو داشت چشمو بستم تا چشم هام تو رو نبینه بابا این روزا حالم خوب نیست اینقدر که بغض کردم و نزاشتم شکسته بشه اینا انبار شده تو گلوم و راه نفسم رو بسه دروغ نمی گم دو هفته هست که نفس تنگی گرفتم اونقدر که هر چند لحظه یه بار باید یه نفس عمیق بکشم و بعدش نفس نفس بزنم می بینی با هام چه کردی اونقدر عصبی شدم که حد نداره سریع در مقابل هر چیزی عکس العمل نشون می دم واکنشم در مقابل هر کسی داد و فریاد ه خیلی نامردی خیلی خیلی هم تو و هم مامان من رو تنها گذاشتید با چشم های ملینایی که دنیای سواله که چرا ؟..... الهی قربونش بشم دیشب برای اولین بار بغض صداش رو شکوند و گفت نیلا تو یه کاری کن !! فکر نمی کردم این همه عاقل باشه . بیشتر فکر می کردم هیچی نمی دونه . اما اون خوب می دونست دارین باهاش چه می کنید . خوب فهمیده بود که من و اون الان کجای بازی هستیم. می دونی ازم خواست با هم کاری براتون کنیم . می دونی بهش چی گفتم ؟ گفتم: ملینا تا حالا سینما رفتی . گفت: آره نیلا گفتم : دیدی یه عده بازی می کنن و من و تو خیلی ها نگاه می کنیم . گفت: آره . گفتم :اگه تو بهشون بگی این جوری بازی کن اونجوری بازی کن .بازی می کنه اون بازیگر ؟ گفت:نه. گفتم : حالا مامان و بابا و چند نفر دیگه دارن بازی می کنن و من و تو تنها تماشاچی اوناییم اگه من و تو هر چقدر بگیم این کار رو کن اونکار رو کن نمی کنن بی فایدس . فقط نگاهم کرد یه نگاه که دنیا حرف داشت من اون نگاه رو خوب می شناختم چون خودم همیشه اینجوری نگاهت می کردم بازم با چشم هاش گفت نیلا چرا؟... بهش گفتم ملینا بهم یه قولی می دی ؟ گفت چی. گفتم قول بده تا آخر این بازی حرفی نزنی . گریه کرد و با گریش گفت هر چی تو بگی نیلا. می بینی بابا به جای این که شما ها تکیه گاه اون بشید من شدم منم که باید بهش بگم چکار کنه به جای این که من بهت تکیه کنم این روزا بیشتر من به این صفحه کلید تکیه کردم تا بنویسم و خالی بشم حال نیلات اصلا خوب نیست هم روحی و هم جسمی به خدا که اگه به خاطر خواهرم نبود و غرورم هرگز تا اینجا تحمل نمی کردم منم سکوت می کنم ببین بازم دارم نفس نفس می زنم دیگه برام مهم نیست من بازم سکوت می کنم بازم می زارم متهمم کنن بازم به بازیتون نگاه می کنم بازم بغض می کنم بازم نمی شکونمش و قورتش می دم بازم گریه هام رو خشک می کنم و یا با پشت دست یواشکی پاک می کنم واسه این که نفهمید و قشنگ بازی کنید طبیعی خیلی طبیعی بازم همه چیز رو می ریزم تو خودم و می زارم اینا از یه جام بیاد بیرون بازم نفس نفس می زنم فقط بدون اینا رو اینجا می نویسم تا یادگاری ازم بمونه تا یه روزی بتونه به یادم بیاری با من نه با اون ملینا چه کردید به سرم زده و بازم سرم درد گرفته بازم بازم این سر درد و سستی پاهام جلوم رو می گیره من ترحم نمی خوام محبتتم نمی خوام تو خودخواهی همونقدر که مامانه همون قدر که من سکوت کردم همونقدر که ملینا خسته شده همونقدر که بچه ۹ ساله برای ناراحت نکردنتون با من با چشم هاش دنیا حرف می زنه چی جوری جواب این سوال ها رو بدم ای کاش تکیه گاهم بودی ای کاش تکیه گاهی داشتم باشه حرفهات رو شنیدم از این و اون حالا حرف من رو بشنو : بابا خدا به همراهت . نیلا فقط به خاطر نیلوفر این نظر رو فعال می زارم چون ازم خواستی
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآذر 1388آبان 1388 مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |