تبليغاتX
الهه آب

الهه آب

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

 

 

 عید پیشاپیش مبارک

 شاید این گل  به من و تو می گوید بهار آمدی همه غصه ها را با خون تکونی از دلت بیرون کن !!... آره بیا با هم همه کینه ها رو از دل بیرون کنیم

خوب این جور که ساعت شمار وبلاگم

الان بهم می گه سه روز و نه ساعت و و نوزده دقیقه

و ۳۰ ثانیه به شروع سال جدید مونده

دوست ندارم در اواخر سال و در اوایل سال جدید

 از چیزایی بگم که همه رو ناراحت کنه

اما خوب اول فروردین روز تولد پدرم هست

بهار که بیاد اولین روزش مال بابای منه

نمی دونم امروز چرا بی خودی گریه می کنم

اما خوب بابا اول بهار به دنیا اومده منم اواخر بهار

اون تو لحظه های قشنگ و فرارسیدن سال جدید

من تو روزایی که بچه های مدرسه ای ذوق و شوق

تابستون رو دارن

امسال روز تولد من با روز انتخابات یکی هست

روزی که واسه مردم ایران می تونه خیلی سرنوشت ساز باشه

امید وارم این بار حرف مردم به کرسی بشینه

وارد سیاست نمی شم

با این که طبع سیاسی دارم

اما من این وبلاگ رو عادت به  نوشته های عاطفی دادم

و این وبلاگ صرفا واسه دلم هست

و روزی که دیگه از این وبلاگ دست بکشم

یا موقعی هست که مردم

یا زمانی که دیگه ریشه های امید من

 حتی از دیوار این وبلاگم نتونه بالا بره

خوب بهار داره می یاد

دوست دارم از اون موقع ها واست بگم عزیزم که

خیلی بچه بودم

فکر کنم اون موقع  شیش سالم بیشتر نبود

دوست دارم توی تخیلاتم برگرد به اون سال های دور


بهار داره واسم شروع می شه

و من که هنوز به مدرسه نمی رم

با یه لباس پرچین پرچین کنار مامان و بابا نشستم

اون موقع خواهرم به دنیا نیومده بود و خب من یکی و یک دونه بودم

بنظر خودم بیشتر به جای این که قشنگ باشم

خیلی با نمک بودم

اون موقع ها یادمه قشنگ ترین نوه مادر بزرگم بودم

اما به نظرم تنها بانمکی چهرم بود که

 می تونست دوست داشتنی جلوه بده

اصولا نافم رو با شیطنت بریدن

یادمه وقتی مامان می رفت توی آشپزخونه بلند می شدم و

توی کاسه سمنو ناخوندک می زدم

البته این کار من تنها نبود من یه همکار داشتم

که خب ایشون رئیس و من نایب رئیس بود

بابای گرام هم همکار پایه یک من بود

بیچاره مامان آسایش از دست من و بابا نداشت

خونه رو رو سرمون می زاشتیم

بابا می شد بچه بچه

یادمه چند دقیقه دیگه به سال تحویل نمونده بود

من و بابا هوس قایم موشک بازی کردیم

وای که من می دویدم بابا می دوید

وقتی سال جدید می خواست بیاد

من فقط و فقط به عشق عیدی هاش

و اون تیک تیک ساعت و صدای بلند و بعد تبریک گوینده می شستم سر سفره

بعد تحویل سال

بابا بهم یه پونصدی می داد و می گفت

 این رو عمو نوروز داد بهت بدم

منم با شور شوق واسه این که عمو نوروز واسه من هدیه داد

دور بابا می چرخیدم

بعدشم مامان یه هدیه بهم می داد

و خوب اون موقع باید می رفتم خونه خالم

یادمه می رفتم پیش پسر خالم که ازم ۵ سال بزرگ تر بود بهش می گفتم

ببینم تو نمی خوای به دختر خالت هدیه بدی

اونم می رفت از باباش پول می گرفت

بهم هدیه بده

باهم می رفتیم و خوراکی می گرفتیم و می خوردیم

بعدم می رفتیم فوتبال بازی

مثلا دختر بودم اما کاملا روحیه پسرونه داشتم

و یادت بخیر نیلای کوچولوی مو مشکی با اون فکر های بچه گونه که

فقط دق دقت این بود که چرا من یه همبازی ندارم

چرا یه خواهر ندارم تا باهاش  بازی کنم

اما این آرزو رو چند سال بعدش دقیقا توی

عید براورده کرد خدای نیلا

و مامانم توی عید بهم  بزرگ ترین عیدی رو داد

من تا نه ماه بعد از عید می تونستم یه خواهر داشته باشم

......................................................

به نظر من هیچ عیدی هیچ سال نویی و هیچ بهاری 

قشنگ تر از سادگی و بی آلایشی نیست

که من و تو با بی قیدی تموم به

 انتظار سال جدید و اون عید دیدنی ها و عیدی ها

سر سفره هفت سین قشنگ مامانا بشینیم

الان تو این لحظه

دوست دارم برای اون سال های بی قید دعا کنم

می دونم دیگه بر نمی گرده اما براشون دعا می کنم

تا همیشه خاطرشون برامون بمونه

برای اون آدمایی که بودن و عید سر سفره

پیش خانواده هاشون نیستن دعا میکنم

برای اون مریضای توی بیمارستان

که عید رو روی تخت باید  باشن

دعا می کنم برای اون آرزوهای همه مردم

برای اون آدمای گرفتار

برای اونایی که انشا الله هر گرفتاری دارن

تو سال جدید همه بر طرف بشه

و در آخر برای اون دختر هایی که معلوم نیست

مامانشون سال تحویل پیششون باشه یانه....!!!

مثل من 

درست می گم بابا ؟

بهار آمد و این جاده کاملا بهاری دل تو و من هم بهاریست ؟؟؟

 نیلا

+نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم اسفند 1387ساعت12:58توسط نيلا | |

نه !

کاری به کار عشق ندارم ؟!...

من هیچ چیز و هیچ کس را دیگر

در این زمانه دوست ندارم !...

انگار

این روزگار چشم ندار د من و تو را

یک روز

خوش حال و بی ملال ببیند

زیرا

هر چیز و هر کس را که دوست تو برادی

حتی اگر که یک نخ سیگار

یا زهر مار باشد

از تو دریغ می کند ....

پس

من با تمام وجودم خود را زدم بمردن

تا روزگار دیگر

کاری به کار من نداشته باشد

این شعر تازه را هم

ناگفته می گذارم ...

تا روزگار پر نبرد

گقتم که ...

کاری به کار عشق ندارم !...

بازم خدا

                          قیصر امین پور            


حرف دلم بود نازنینم

دارم واست می نویسم روبه عشق دوسال پیش

شایدم قصه وصال دیروز

یا الهه آب امروز

دوسال از هم آغوشی تو و من می گذره

۲۳ اسفند تولد دوسالگیت هست

من و تو مثل خواهریم واسه هم

تولدت مبارک عزیزم

نیلا

 

 

+نوشته شده در یکشنبه هجدهم اسفند 1387ساعت19:8توسط نيلا | |