تبليغاتX
الهه آب

الهه آب

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

 

سومین نامه در غربت ذهنم تقدیم به وازه بی حس دنیا

 

سلام های امروز را رهسپار دیروزهایم می کنم

امروز از دیروز ها نمی گریم

و پشیمان فردا ها نخواهم شد

از این لحظه بگذشتم و تنها می اندیشم

به رفتن ها به آمدن ها

به دلسوزی ها به دلتنگی ها و .......

و چه سخت است انتظار بی فایده

چشم براه بودن یک فرشته با وجودی آدمی

و خیره شدن به دربی که هر گز باز نخواهد شد

دربی که سال ها می گذرد و باز لغزش دستان او به من ندای  بیداری نمی دهد

اکنون سالهاست که خیره به دربی هستم

که می دانم هرگز باز نخواهد شد

اما من با خیالش بوده ام و خواهم بود

با رویای بودنش

و به خیال آن که لحظه ای دیگر در عمق وجودش غرق شوم

چو در بین بازوان مردانه اش خود را غرق کنم

و عطر تنش را به عمیق ترین نفس بسپارم تا در سینه ام

جای خوش کند و به ماند تا همیشه

چه سخت است او را فراموش کنی

و با خیال آمدنش بگریی

چه سخت است که به خیال بوسه هایش خیر به درب باز نشده بمانی

چه سخت است منتظر دیدن قامتش و سایه اش در

شکاف در بمانی

و بدانی عاقبت با چشمانی خیره خواهی مرد

نه اما نه

این بهترین مرگ است

که به انتظار معشوق بمانی

چه گذشتی خواهد بود که رود خانه پر هیاهو و صدا

الهه آب به انتظار او خشک شود

و به پای او بگرید

چه شیرین است که به یاد او و چشمانش

مستانه موهایم را پریشان کنم

و چه لذتی دارد که در اتاقی برهنه از عشق

هیکل نحیفم به انتظارش جان دهد

و بدانی

او بی وفا تر از آن است که به یادت باشد

چه وازه دردناکیس

نام:

پدر

 

اگه تنها ترین تنهایان باشم باز هم تنها نخواهم بود که خدایم هنوز با من است

نثری از خودم

الهه آب           

+نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم بهمن 1387ساعت17:18توسط نيلا | |

 

 

 

 

 

نامه دوم توی غربت ذهنم

 

من در اسارت نیستم فقط تظاهر دارم اما من فرشته نیستم ÷در تنها یک آب خشکیده بودم

 

سلام نازنینم

امروز که دارم به دیروز نگاه می کنم

 می بینم چشمام خیلی نا بینا بوده که خیلی از

آدمای زندگیم رو نشناختم

فکر نمی کردم هر گز

نه هر گز فکر نمی کردم پدرم پدرم

بابام ُ تنها احساس این قلب سنگی

تنهام بزاره  

چیزی ندارم بگم

فقط یه کلمه

بابا چی جوری اینقدر راهت باهام غریبه شدی ؟؟؟

باید دیگه از کی توقع داشت

من نیلام بابا

همون که همیشه الهه آب زندگیت بود

بار ها گفتی

اسمت رو گذاشت نیلا

چون معنیش الهه آب هست

و تو جوبیار زندگیم هستی و درخت زندگیم با وجود تو رشد می کنه

می خوام اسم قصه وصال رو عوض کنم بزارم

الهه آب

تا یادم باشه که بهانه بابا و خشکیدن درخت زندگیش

از من بوده

چون من قحطی زده زندگیش شده

و امروز می نویسم از فردا و

دیگر فراموش می کنم قصه ها را

آدم ها را

زندگی را

عشق را

پدر را مادر را

خود را

این منم و می خواهم جویبار خورد زندگیم را

به بزرگ ترین چشمه ثمر کنم

و مادر بزرگ قصه

دوباره  قصه دیگر بسازد

 

قصه وصال تصمیم گرفتم

روزی قصه زندگیم رو بنویسم

قصه قشنگی می شه

قصه نیلا

قصه الهه آب

بابا ممنونم اسمی به عظمت الهه آب برام گذاشتی

این اسم تنها یادگاری از تو هست

که با خودم می برم از این جا

الهه آب ( قصه وصال ) یادت باشه

تو خیلی عاشق داشتی

مثل مادرت

و تو تاوان این عشاق رو داری می دی

 جواب احساس دیروز رو می دی

ای کاش یه روز برادرم بیاد و بخونه حرفام رو

اگه اومد بگو

تو درست گفتی من

نیزه یخی لبه داری هستم

که 

که

که هیچ وقت نتونستم احساسم رو از خجالت زندگیم در بیارم

و حقیقت رو حداقل به خودم بگم

به زلالی آب زندگیم نبودم حتی با خودم

و منم رو ادعا با خودم کنار نیومدم چه برسه به تو  

و این حق منه

این سهم منه

این دردا مال منه

و کسی حق نداره اینا رو ازم بگیره

خدانگهدار

داداش آخرین حرفت رو هیچ وقت فراموش نمی کنم

هیچ وقت 

و هنوزم حرفت تو گوشم زنگ می زنه

زنگ زنگ زنگ می زنه

زنگ

چه آسون از زندگی و خیال تو و پدرم رفتم

و عاقلان دانند که

جام رو به کی دادم تو دل تو و بابا

 

 دستانم را بگیر که بی تو سردس و من با تو همخونه احساسم پدر

 

 

+نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم بهمن 1387ساعت17:54توسط نيلا | |

 

 

 

نامه اول توی غربت ذهنم

سلام ها همه آغاز یه داستان هستن 

شاید نوشتم اولین سلامم توی

 این وبلاگ سر آغازی خیلی از داستان های کوچیک و بزرگ بود

شاید اگه روزی بیام و قصه وصالم رو ببینم  و نوشته هاش یاد هاش رو

یاد آور خیلی از غم هام و شادی هام بشه

امروز نمی دونم چم شده

نمی دونم کی این مطلب بهت می رسه قصه وصالم

امروز خسته نیستم رنجیده نیستم

فقط گله دارم

از خودم که اینقدر راحت با خودم بازی کردم

اینقدر راحت عزیزانم رو رنجیده خاطر کردم

امروز فهمیدم لیاقتی ندارم برای خوبی کردن بهم

و من خودم با دستان همه ل هام رو آوار کردم

تصمیم های زیادی وسه زندگیم گرفتم  

و اینبار می خوام همه رو عملی کنم

می خاوم خودم رو از نو بسازم

همه رنجش ها رو از یاد ببرم

و همه خاطراتم رو به فراموشی ابدی بسپارم

همه آدم های زندگیم رو فراموش کنم و به تنهایی با زندگی بجنگم

و تنها یادهام رو نگه می دارم برای روز های بی کسیم در غربت

روزی که برگردم قصه وصال بزرگ تر شدم

و فهمیده تر

با دید دیگه ای به همه چیز نگاه خواهم کرد  

منتظرم بمون

اما منتظر نیلایی باش که بزرگ تر و عاقل تر خواهد اومد

دلتنگی نکن من همه آدمای زندگیم رو فراموش کردم

همه رهگذر های توی وبلاگم رو به خاکروبه ها سردم

و فقط از یک دوری رنجیده هستم

دوری آدمی که هر گز در طول زندئگیم نمی بینمش

و فقط براش دعا می کنم

منتظر نامه بعدیم باش

نیلوفر منونم برای زحمت هایی که برای وبلاگم می کشی

شاید این طبیعت بتونه امیدبخش زنگی نیلا باشه شاید یه روز به حقیقت زنگیش رسید  و تونست با جرئت بیشتری زندگی رو از پا در بیاره دوست من تو ب  می گردی

نیلای دور از همه واقعیات زندگی

 

 

+نوشته شده در جمعه هجدهم بهمن 1387ساعت11:59توسط نيلا | |