|
شاید عاجز از نوشتن هستم که حرفی هم ندارم نمی دونم دلیل اومدم چی هست اگه حقیقت رو بخوای باید بگم دوست عزیز دیگه می خوام جا بزنم شایدم کم اووردم !! نمی دونم ... راحت بگم . این روزا در پی همه صحنه های درام زندگی آدم ها فقط تونستم با دست در دست هم گذاشتن یک عده یک تراژدی عظیم برای زندگی خودم درست کنم . امروز کلی حرف دارم که حتی نمی دونم چی جوری و از کجا شروع کنم خیلی تنها شدم ؟ که هر کسی می یاد که طعنه به بدن نحیفم می زنه و می ره شایدم زیادی دست و پا چلفتی هستم و خودم نمی دونم !!! به هر جهت از اون دختر پر شوری که می شناختم امروز چیزی نمی بینم راحت بگم خلاصت کنم نمی دونم چم شده هر روز به دنبال یه گم شده از این خیابون به اون خیابون دلم می رم و پیداش نمی کنم می دونم که الان فکر می کنی عاشق شدم اما رک بگم بهت قلب سنگی من هیچ وقت به حرف های عاشقانه نرمشی نشون نمی ده فقط بدون که دل تنگم و نمی دونم چه کنم؟ حتی دل آسمونم به حالم دیروز گریست و مثل قلب یخیم گریه هایی یخی کرد دیروز ۲۶ آذر اولین نم نمک برف روی بوم خونه یاد آورد خشک شدن ریشه محبت توی خاک سینه ام شد و دوباره به خواب زمستانی فرو رفت دلتنگم و می دونم دوری بابا این روزا یه آدم دیگه داره ازم می سازه می خوام یه تغییری تو زندگیم بدم اما از این خونه تکونی می ترسم می ترسم توی این خونه تکونی وقتی گرد و غبار خاطره ها رو زدودم یکی از این خاطره های خاک خورده زندگی دوباره زنده بشه و ریشه زندگیم رو بسوزونه از طرفی هم از این یک نواختی خستم فقط می دونم یه قاب بی خیالی به صورتم زدم و به اسم یه دختر بازیگوش و بی خیال پیش همه معروفم و جز خدا دیگه کسی نیست که حامیم بشه خدایا اول از تو که سزاوار پرستشی و دوم از این قلب و روحم می خوام بهم کمک کنی خدا یا سر در گمم و از رفتن یه رهگذر و اومدن یه رهگذر دیگه غافل گیرم غافل از این که اونی که سزاوار بودن رو داشت بی وفایی کرد و من رو می یون این همه گرگ رها کرد و رفت و اسم همه حرفام رو یه بهونه گذاشت خدایا نمی دونم این چه بازی است که چرخ فلک داره باهام می کنه اما می دونم این دست تقدیره که همیشه آدمایی که می تونن باعت یه تغییر خواه کوچک و خواه بزرگ که می تونه زمزمه انقلابی بزرگ تو دل این آدما باشه باید برن نمی دونم این چه بازی که روزگار داره باهام می کنه و هر رز به اصرارش افزوده می شه و می گه نیلا بس کن و تسلیم شو و من هم از رو نمی رم و این دوباره زندگی هست که سیلی از روی ندامت به پیکرم می زنه و می ره و آثارش این سیلی تا سال ها با من می مونه اما من هنوزم آماده ام من یاد گرفتم هیچ وقت هیچ جا جا نزنم من هنوزم هستم و هنوزم منتظرم که این زندگی با فخر فروشی بهم سیلی بزنه و این من باشم که با لبخندی فاتح به او بفهمونم من هنوز بر سر پیمان خود و قلبم هستم خدا یا این منم بنده کوچیکت یه دختر در اوج دوران بچگی و نادونی ازت می خوام در مقابل این همه باد و طوفان زندگی تنها حامیم باشی و ازم یه بت بسازی که در مقابل همه این خار و خاشاک زندگی مثل یه کوه بایستم تو خودت مهر و محبت رو تو قلب و روحم از بین بردی تا هیچ وقت در مقابل هیچ مردی عکس العملی نشون ندم پس من هم مثل یه مرد می مونم و بی هیچ گله ای هنوزم منتظر سیلی بعدی هستم بچرخ چرخ فلک بچرخ من هنوزم ایستادم و تا دنیا دنیاس من کمر خم نمی کنم من هنوزم گله دارم ازت دیگه سیلی هات هم افاده ای نداره من هنوز مثل یه کوه ایستادم اگه هزاتا چاله و چاه هم برام بسازی من با علم به زندگی فاتح و سر بلند بهت دهن کجی می کنم بی خودی تلاش نکن که با احساسم بازی کنی چون من دیگه به خاطر احساس نمی زارم کمرم رو خم کنی اگه خواستی همه درا رو امتحان کن اما بدون من از تو خیلی زرنگ ترم چون همه درا رو به روت بستم و قفل کردم و کلیدشم انداختم تو اوج آسمونا تو عمق اقیانوس پر از تلاطم ابرها شایدم در عمق زمین کنار اون همه آدم های باستانی حاکی از یه قدمت دیرینه از دردهایی که تو بهشون دادی و باعث مدفون شدنشون شدی شایدم در عمق قلبم که تو هیچ وقت نمی تونی بهش دست رسی پیدا کنی آخه وقتی خدا من رو آفرید بجای قلب یه سنگ فولادی برام گذاشت که از باد و طوفان تو هیچ گزندی نبینه !!!!
دوست دارم از آن روز های پر از شادی بنگارم همان روز که تو بودی و من همیشه لبریز از عشق بودم همان روز ها که در آغوشم می گرفتی و می بوسیدی مرا همان روز ها که برایم از آینده می گفتی و مرا پر از هیجان از آینده می کردی یادم می آید آن قد بلند و موهای هم چو شبت را آن لب های زیبایت را که همیشه از عشق برایم می گفت و همیشه ترنم محبت را بر گونه هایم می نشاند تو برایم مرحمی بودی و تکیه گاهی که گریه کنم از دنیا همیشه عادت داشتم که اگر کسی سر زنشم کرد پیش تو بیایم و گریه کنم و تو دوباره با محبت مرا دلداری دهی راستی امروز کجایی تو که همیشه کنارم بودی تو که مرا دوست داشتی همیشه اشگ هایم را پاک می کردی امروز کجایی تا ببینی این منم که چشمانم پر از اشگ هست منتظر تو تا بگریم راستی تو از کدام دیار آمده بودی که دوباره رفتی پدر نامت را با گوهر های زیبای آسمانی می نگارم کجایی که این روز ها دلتنگ تو هستم هستی اما دور تر از من می خوانی برایم اما نه از دیار همیشگی این روز ها من هستم که باید به تو از خوبی ها بگویم تنها کلمه رویایی روز هایم پدر من هنوز هم امید به فردا دارم چون تو به من یاد دادی تا آخر به یاد امید زندگانی کنم هنوز هم منتظر آغوش گرمت خواهم بود که دوباره مرا در آغوش پر مهرت نوازش کنی و موهایم را با همان دستان پر مهر پریشان کنی هنوز هم منتظر آن چهره پر از آرامش هستم می دانم می آیی پس این منم که هنوز هم بی تو از تو می گویم اگر هم نیایی باز هم بدان که من خبر از تو می گیرم راستی پدر احساس می کنم که در همین حوالی هستی چون دوباره اشگ هایم روی صفحه کلید بو تو ولی از تو ریخت کجایی بیا و چهره پر از غم فرزندت را پر از مهر شادی کن تو اگر شاد باشی منم هم شادم اگر غم بر چهره داشته باشی دنیا رو زیر پا می زارم اما شادی رو به چهرت می یارم بازم بیا و برام از عشق پدر و فرزند بگو بیا و بازم با لفظ نیلا بابا نیلا جان نیلای بابا صدام کن دلم برا صدات تنگه کجایی بازم بیا و بگو چ این روزا از عالم دلم پره بابا بیا بابا بیا و بازم پیش هم بشینیم و از محبت بگیم بابا قول می دم همه مشکلات حل بشه این منم که دارم می گم بابا منم نیلا بهت قول می دم همه چیز حل می شه بابا من خجالت نمی کشم از هیچ کس اگه حتی بهم بگن تو بزرگ شدی و بد از این حرفا بزنی من تو رو می خاوم نه این آدما رو من تو رو واسه خودت می خوام نیلای نیلگون تو
همیشه قصه های مادر بزرگم زمانی شروع می شد که در پی نا باوری هایم به او و حرف هایش گوش می سپردم همیشه قصه اش زیبا و پر شور آغاز می شد مرا به رویاهای کهنه مسافر می کرد خودش هم راهنمایم می شد تا در پی آن همه بازیگوشی در قصه هایش غرق نمی شدم و هرگز بیرون نمی آمدم مادر بزرگ همیشه برایم از خوبی ها و بدی ها می گفت همیشه از آن همه مردان قد بلند و موهای درهم می گفت که با رویای زیبای رسیدن به معشوق خاستار بودن در کنارش را می کردن همیشه می گفت که تو زیبا تری و باید محتاط باشی تا گرفتار نشوی همیشه با یکی بود و یکی نبود برایم قصه می ساخت و من همیشه در پی این بودم که چرا همیشه یکی هست و آن یکی نیست هرگز از زبان مادر بزرگ به یاد ندارم که بگوید یکی بود و آن یکی در کنارش می ماند افسوس که حتی فرزندم هم فردا های دیگر از زبان مادر بزرگش قصه بودن های همیشگی را نخواهد شنید اما از همه بیشتر به آن دلیل هرگز تا پایان قصه مادربزرگ چشم روی هم می گذاشتم تا ببینم آیا این بار کلاغ قصه مادر بزرگ به خانه اش می رسد یا نه آخه اونم هرگز به لونش نرسید تو قصه ها این هم خواهم دانست فرزندم از زبان مادربزرگ قصه رسیدن کلاغ قصه به خانه اش را نخواهد شنید راستی مگر کلاغ قصه مادر بزرگ خانه نداشت شاید مثل من عاشق نبود اما من از قصه مادر بزرگ عبرت نگرفتم که عشقم امروز برایم : نیلای ....... شاید نیلگون
|
About![]()
به سراغم اگر می آیی نرم Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 فروردین 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آذر 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 مرداد 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اردیبهشت 1387 فروردین 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 Specific
فتو نایت
آپلود عکس
گالری عکس
کد موسیقی لایت
قالب های نایت اسکین
Categories
شخص دوست داشتنی من |