تبليغاتX
الهه آب

الهه آب

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

غزل

چون سنگ ها صدای مرا گوش می کنی

سنگی و ناشنیده فراموش می کنی 

رگبار نو بهار و خواب دریچه را

از ضربه های وسوسه مغشوش می کنی

دست مرا که ساقه ی سبز نواش است

با برگ های مرده هم آغوش می کنی

گمراه تر ز روح شرابی و دیده را

در شعله می نشانی و مدهوش می کنی

ای ماهی طلایی مرداب خون من

خوش باد مستیت که مرا نوش می کنی

تو دره ی بنفش غروبی که روز را

بر سینه می فشاری و خاموش می کنی

در سایه های فروغ تو بنشست و رنگ باخت

او را به سایه از چه سیه پوش می کنی ؟

 

**فروغ فرخزاد**

 

 

دوستاي گلم  من يه نظر سنجي گذاشتم حتما توش شركت كنيد

تا من و قصه وصال رو خوش حال كنيد

منتظرما 

+نوشته شده در یکشنبه هفتم بهمن 1386ساعت11:57توسط نيلا | |