تبليغاتX
الهه آب

الهه آب

پرنده مردنی است پرواز را به خاطر بسپار

 

 

امروز

روز خوبی بود یا بد نمی دونم .

امروز حالم اصلا خوب نبود و باید خودم رو به کلاس ۸ صبحم می رسوندم

من :مامان حالم خوب نیست؟

مامان:چی شده ؟

من:سرم درد می کنه داره منفجر می شه !!

مامان:عادی هست تو که همیشه سرت درد می کنه مثل خودم.

و بالا خره من به کلاسم رفتم .

تو راه که داشتم می رفتم متوجه تورم چشمم و بی حالیشون شدم

توی ماشین که با دوستم داشتیم می رفتیم آروم سرم رو

روی شونه هاش گذاشتم و آروم گریه کردم .

انگار از دست مامان و بی تفاوتیش نصبت به خودم ناراحت شدم .

مامان رو بعضی چیز ها بی نهایت روم حساس .

روی غذا خوردنم .روی موها م

اما انگار امروز اصلا به حالم توجه ای نداشت و گفت

من جات باشم می رم .

اما واقعا حالم خوب نبود .دیشب مدام می لرزیدم

اما می دونم تب و لرز نداشتم .و فشارم کاملا پایین بود .

خیلی وقت هست که شب ها نمی خوابم همش کابوس می بینم و

خواب و آرامش شب هام رو ازم گرفته .

به هر حال خیلی آروم و خودکار و بدون دخالت من برای یک دقیقه گریه کردم

بدون این که حتی دوستم بفهمه .

وقتی تو کلاس رسیدیم هنوز خیلی وقت بود  تا شر وع رسمی کلاس

من :تینا چه کار می کنی ؟.

تینا :دارم می نویسم دیگه .

من :چرا داد می زنی ؟

تینا با تعجب :نیلا من کی داد زدم .؟؟!!!

جوابش رو ندادم و به کارم رسیدم .

بعد چند دقیقه من :

فائزه  دفتر رو اووردی .

فائزه در حالی که لبش رو به دندون گرفت:وای نیلا نه !!!ببخشید

چشم هام پر اشک شد گفتم :فائزه من که گفتم بیار و زدم زیر گریه

گریه کردم و هق هق زدم

با تمام وجودم گریه کردم تینا و فائزه جوری که

بچه های کلاس متوجه نشن به طرفم اومدن و گفتن

نیلا چرا گریه می کنی دختر ؟؟؟

تینا :نیلا تو روبه خدا گریه نکن .نیلا ؟؟؟نیلا جونم گریه نکن .

فائزه :نیلا الان زنگ می زنم یکی برام دفتر رو بیاره به خدا الان زنگ می زنم  شده می رم می یارم

گریه نکن .چرا گریه می کنی .

تینا :نیلا چیزی شده ؟نیلا بگو دیگه .

من :حالم خوب نیست .

تینا :چرا اومدی ؟؟بیا رو .نیلا بلند شو امروز کلاس مهمی نداریم

 من هر چی داشتیم برات یاداشت می کنم بلند شو .

من:نه نمیخوام برم .

تینا :چیزی شده ؟اتفاقی افتاده .

من :نه نمیخواستم بیام مامانم اهمیتی نداد که حالم خوب نیست لج کردم اومدم .

(نمی خواستم چیزی بگم و بیشتر می خواستم بپیچونمشون)

فائزه :باورم نمی شه تو برای همچین مسئله ای گریه کنی ؟؟

من وقتی دیدم که دارم بچه ترقی می شم :

فائزه جان بعضی وقتا نمی شه یه چیزی رو گفت .و بعدش دوباره گریه کردم

فائزه و تینا اصراری نکردن و فقط سعی در آروم کردنم داشتن

اما نمی دونم این چی بود که نا خود آگاه دلم رو بی قرار و چشم هام رو تر کرد .

نمی دونم این دلم از چی گرفت که نا گاه شروع به خالی کردن خودش

به بهونه این که انگار تینا داد زد یا فائزه از قصد

دفتر نیوورده گریه کرد.

نمی دونم نمی دونم .

انگار این دلم نمی دونست که من نمی خوام غرورم رو با گریه کردنم خورد کنم.

فقط می دونم احتیاج به یه خواب دارم

یه خواب که بتونم با آرامش بخوابم .

یه خواب حتی به قیمت این که دیگه بلند نشم .

خستم از این زندگی تکراری .

خدا یا آرامش بهم بده

حتی اگه با مرگ هست

دیگه از مرگ نمی ترسم .

من فقط حتی برای لحظه ای که شده می خوام آروم بخوابم .

این رو بهم بده

نیلا

 

+نوشته شده در چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت18:2توسط نيلا | |

 

 

خدایا عاشقان را با غم عشق آشنا کن

ز غم های دیگر غیر از غم عشق رها کن

تو خود گفتی که در قلب شکسته خانه داری

شکسته قلب من جانا به عهد خود وفا کن

به دست یاری اگر که نگیری تو دست دلم را ،دگر که بگیرد؟

به آه و زاری اگر نپذیری دلم را

دیگر که پذیرد؟

 

***************************

 وقتی جهان از ریشه جهنم

و آدم از عدم

وسعی

از ریشه های یاس می اید

وقتی که یک تفاوت ساده در حرف

کفتار را به کفتر تبدیل می کند

باید به بی تفاوتی واژه ها

و واژه ها ی بی طرفی

مثل نان

دل بست

نان را از هر طرف بخوانی

نان است...!

 

 ***************************

 دیرست از گردش ایام  ای یار

انگار که مرغی شده ام،در قفس افتاده ام ای یار

گویند کسی که کسش نیست،نفس در نفسش نیست.

خود را به کنارم برسان از نفس افتاده ام ای یار !!!

 

شاید یه روز توی دریای نیلی آسمون و زمین تونستی با تمام غروری که داری پیدام کنی .اما شک نکن که اون روز که بیاد خیلی دیره و من دیگه بر نمی گردم .آخه اون روز روزی هست که باید جواب غرور بی جایی رو که داشتی بدم.آره منم می رم سفر می کنم به جایی که جز غرور بیجا چیزی نیست و تو رو با تمام رویاهامون تنها می زارم !!!

 

دیگه بر نگرد چون کسی چشم به در نداره تا بر گردی!!!

نیلا             

+نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت17:33توسط نيلا | |

 

 

نمی دونم باید چی بگم

اگه اخبار رو دیده باشید پنجشنبه و جمعه روز مسابقات ملی روباتیک بود .

امسال جشنواره خوارزمی برای همه تیم ها اطلاعیه داد

که تا تیر ماه مقاله ها و شرح کارشون رو بفرستن

تا چهار داور برجسته از میون اون همه مقاله و طرح اولیه

کسانی که لایق تر هستن رو قبول کرده تا

در آبان ماه جشنواره برگزار بشه و ربات هاشون رو به نمایش بزارن .

متاسفانه این اطلاع رسانی به ما خیلی دیر رسید

و ما تا اومدیم به خودمون بجنبیم مهلت فرستادن کار ها تموم شد

اما یکی از بچه های تیم دوستام تونستن اما باهمه حرفه ای بودنشون

به دلیل وقت کم مقاله خوبی نتونستن بدن

و با این که یکی از دوست هامون مادرش در دانشگاه خواجه نصیر (محل برگزاری مسابقه)

بود نتونستیم با این که بیچاره دو بار مقاله اون ها رو به داور ها نشون داد مورد قبول واقع کنه

با این که باز هم می گم بچه ها واقعا حرفه ای بودن.

ما هم که هیچی گفتیم خودمون رو آماده کنیم واسه سال دیگه انشا الله

اما از دانشگاه برامون دعوت نامه فرستاده شد تا در این مسابقات شرکت کنیم .

اونجا چند تا از تیم ها ازم پرسیدن شما چه تیمی هستید رباتتون کجاس و چی هست؟

وقتی این ها رو می ژرسیدن داغ دلم تازه می شد که نتونستیم شرکت کنیم

اونجا بیشتر من نقش راهنما رو داشتم برای چند تا از بچه هایی که تازه کار

روباتیک رو شروع کرده بودن و داشتم براشون توضیح می دادم .

به هر جهت اونجا در اون جو که بودیم من و بچه ها با این که متاسفانه

نتونستیم شرکت کنیم برامون تجربه ای شد و همچنین از

تجربه بچه های دیگه هم استفاده کردیم و خیلی بهتر تونستیم

 ملاک های داور ها رو برای مسابقات ارزیابی کنیم .

چند تا از این بچه ها مخصوصا سه تا از بچه هاییک ه کار رو تازه می خواستن شروع کنن و با ما اومدن شیطنت کردن

من خیلی سعی کردم کنترل روی رفتارم داشته باشم

تا باعث ناراحتی نشم

اما دیگه به جایی رسید که نتونستم تحمل کنم

و دعوا بدی باهاشون کردم

واقعا کار هایی کردن که در شان یه دختر نبود

به هر جهت یکی دو تا از بچه ها حق رو بهم دادن و

بعضی ها هم خواستن من رو آروم کنن می گفتن نیلا کوتاه بیا .

اما واقعا می گم متاشفم برای خودمون .

که توی جامعه ای زندگی می کنیم که دخترو  پسر ها رو لای منگنه گذاشتن .

اما  اونجا به نظرم واقعا جای درستی نبود

جایی که به قول نیلوفر  ((جای نشون دادن  دانش و علم آدم هست ))

به هر جهت باعث دلخوری اون چند تا بچه شد از من

که به نظر خودم اگه زود تر برخورد کرده بودم بهتر بود

به نظر من هر جایی  کار و عکس العمل خودش رو می پذیره .

اما نسترن وقتی حق رو به من داد و از من دغاع کرد بعد بهم گفت

نیلا اصلا فکر نمی کردم همچین آدمی باشی .

من :چه آدمی ؟منظورت چیه ؟

نسرین :فکر می کردم تو هم از اون دختر هایی هستی که ...... خوب مثل بچه هایی که الان باهاشون دعوا کردی .

خندیدم و گفتم :بهت حق می دم همچین فکری کنی

اما به نظر تو شیطنت ملاک می شه که من رفتارم اونجوری باشه که تو می گی ؟

نسرین :اشتباه نکن نیلا منظورم این نبود که تو دختر بدی هستی

اما فکر نمی کردم همچین دختری باشه که به همچین چیز هایی

واکنش نشون بدی و ناراحت بشی !!!

من :شاید .اما من شیطنتم و شوخی هام رو به جاش به کار می برم

شاید به قول تو شیطتنت آدم ها به تونه به معنی باسشه که من همچین اخلاقی نداشته باشم .

اما از نظر من شیطنت آدم ها ملاک نیست که به همه چیز به چشم هیچ و پوچ نگاه کنن

بر عکس .حداقل در مورد من صدق نمی کنه من شوخی و شیطنتم رو در حد سعونات اخلاقیش انجام می دم

نه در حدی که شخصیتم رو زیر یه علامت سوال بزرگ ببره .

نسرین :حق با توئه خوش حالم که همچین فکری داری .

 

از اینا بگذریم جواب مسابقات ۲۵ آذر مشخص می شه .

اما اونجا که بودم اون جه من دیدم داوری به طور عادلانه و منصفانه بود .

و حقی نا حق نشد .

چیزیک ه اونجا باعث افتخارم شد

تعداد زیاد شرکت کننده ها بود

و این که این مسئله داره در کشور جا می افته .

 

 

+نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت16:30توسط نيلا | |

 

دیشب خالم خونم بود

من :خاله اینشا الله که باید از پسرت یه شیرینی درست و حسابی بگیریم .

خاله با خنده .:بگیر من که حرفی ندارم

من :گرفتن که می گیریم یعنی باید بگیریم

البته نه از اون گرفتن ها که مامان(یعنی خود خالم )برامون بگیره

نقل نشه نقل معافیش که زبونمون مو در اوورد شیرینی... شیرینی ...

پسر خاله محترم شیرینی .(مثل این شیرنی ندیده ها

همش می گفتم شیرینی شیرینی من شیرینی می خوام

اونم می پیچوند می گفت باشه باشه .)

خاله :باشه بگیر ازش .

من:خاله از این شیرینی ها ی خامه ای که نه

نخیر من کلاسم رفته بالا باید من و دوستام رو به رستوران دعوت کنه

من نیستم نیستم اندازه این دوستاش و دوست دختر محترمش نیستم که ببرتم

نارنجستان غذا پرسی ۳۰ هزار تومن بده .!!!!

اونم من که همیشه باهاشم .

حالا حتما می گید موضوع چیه ؟؟

خوب من یه پسر خاله پرو و پر مدعا دارم

اول تو سن ۱۵ سالگی  موتور خرید .با ندادن شیرینی

تا ۱۸ سالش شد پراید خرید که ما شیرینی ندیدیم

الانم که زانتیا

بحث این نیست که بخوام به رخ بکشم

چون من رو ثننه ؟؟؟

اما من نیلا نیستم اگه دست این پسره رو تو جیبش نبرم

بشینید و ببینید

این من و اینم پسر خاله خسیسم که قراره خالی کنه جیبش رو .

 

 

+نوشته شده در سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت18:16توسط نيلا | |

 

 

من:ببخشید آقای سهیلی

من:آقای سهیلی ؟؟؟

استاد سهیلی :چپ چپ نگاه کرد که چرا بهش نگفتم استاد سهیلی .

اما من بازم گفتم: آقای سهیلی

استاد :جانم ...جانم ...

من :لطفا زود تر تکلیف کلاس ها رو روشن کنید ما منتظر کلاس هاتونیم .

استاد :حتما ...حتما... چشم رو چشم ها .

من توی دلم :هی می گی چشم چشم زهر مار  چشم!!!!  خوب بزار دیگه.هی می پیچونه!!!

من :ممنونم آقای سهیلی انشا الله زود تر ساعت کلاس هاتون رو پس اعلام می کنید .

(یه تیکه کلفت که نمی دونم متوجه شد یا نه؟؟)

آروم توی دلم بقیش رو گفتم :البته به زودی یعنی دو سال دیگه که

ایشا الله من این درسم رو پاس کردم .!!!

استاد سهیلی :حتما... حتما ...بله ...بله.. .


اینم مثلا از استاد های ما

اه اه .

فقط اسم یدک می کشن

البته از حق نگذریم آقای سهیلی یا همون استاد سهیلی خیلی خوب درس می دن

به بچه ها که گفتم که وقتی گفتم آقای سهیلی چپ نگام کرد

بچه ها گفتن خب حق داره بد بخت این همه در س خونده که بهش بگیم استاد دیگه .

من :یعنی این این همه درس رو به عشق این که بهش بگیم استاد خونده !!!

واقعا بابا .به نظر شما عقده ای نیست؟؟؟می خوام نخونه .

حالا که این طوره اصلا بهش می گم سهیلی

حالا از اینا بگذریم

دعا بفرمایید این استاد سهیلی ما زود تر کلاس هامون رو دایر کنه .

مگر نه مجبور می شم منم به پیچونمش تو جواب دادن به خواستشون

بله دیگه هر عملی عکس العملی داره .

تا بعد بای .

 

+نوشته شده در دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت20:22توسط نيلا | |

 

بازم سردرد

نمی دونم دیشب چرا دوباره این سر درد عجیب سراغم اومده بود

اونقدر شقیقه هام درد می کرد که حد نداشت

وانقدر چشم هام درد می کرد که دیگه داشت گریم می گرفت

دلم می خواست برم تو هوای آزاد

به سرم زده بود برم تو حیاط

اما آخر پنجره اتاقم رو باز کردم

نمی دونم شاید به یاد آوری خاطرات گذشته باعث شد که .....

به هر جهت الانم سرم هنوز خوب خوب نیست

راستی تولد امام رضا رو اونم توی همچین روزی یعنی

۸/۸/۸۸

تبریک می گم چه جالب که اما رضا امام هشتم هست و امروز هم ۸ /۸/۸۸

همیچین روزی دیگه شاید توی عمرمون رخ نده

پس از دستش ندید

به هم این روز رو تبریک می گم

در ضمن ۱۱ سال دیگه باید صبر کنید که همچین روزی بیاد که

همه روز ها عدد ها یکی بشن تو تاریخ

بای

الهه آب

برای اولین بار نظر وبم رو فعال می زارم و نمی زارم بعد تایید

اونم فقط واسه روی گل امام رضا

 

+نوشته شده در جمعه هشتم آبان 1388ساعت11:4توسط نيلا | |

 

فکر کنم یه مریضی سخت و دست و پا گیر در راه دارم

به قول خاله زری من هر ۳۶۵ روز سال دماغم آویزون

منظورش این هست که سرما خوردگی دارم.!!!

پارسال تو دی یا یا تو بهمن بود

سرما خوردم .

سرما خوردگی نبود که به خدا

اصلا نمی تونستم حرف بزننم

مهسا یادته ؟

صدام در نمی یومد داد می زدم بازم صدام در نمی یومد

بعدش که کمی بهتر شدم

داشتم مثلا حرف می زدم یکهو وسطش دیگه نمی تونستم

صدای قطع می شد

انگار سانسور کردم

اینقدر سرفه کرده بودم

باسرفه هام خون هم می یومد

بد مریضی بود

دو هفته الی سه هفته  مریض بودم

دعا کنید که مریض نشم

که بد می شم

بای

+نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت17:11توسط نيلا | |

 

دیدی که دوست داشتنی نیست !!!!

دیدی تو بودی که هی منت دوست داشتن رو مثل بلا رو سرم می زدی !!!

دیدی اونی که هیچ وقت حرفی از دوست داشتنش نزد هنوزم بیاد هست

حت زمانی که خواب

من منت نزاشتم حتی از دوستاشتنم نگفتم

اما تو چی ؟

گفتی و گفتی و .........

ممنونم .

دوباره و دوباره ثابت کردی که اندازه دوست داشتنت چی بود .

ولش کن .

به زندگی برسیم

شاید به قول تو روزگارهمون تور که من رو از یاد تو برد تو رو هم برد از خاطرات من

اما من تو رو آسون نمی دم .

و با هر بادی که بیاد طوفانی برای لرزیدن تنم نمی سازم .

بیشتر از اونی که که تن  نحیفم نشون می ده در مقابلش می ایستم

فرق من و تو در این هست

حالا فهمیدی چرا خودم رو به خریت زدم و چشم هام رو روت بستم .

نه نفهمیدی .

هیچ وقت نمی فهمی .

حقم داری نفهمید .

چون همین رازی که گفتم هیچ وقت اجازه نداد

که رو به روی هم با یه صداقت واقعی بایستیم

و من حقیقت دوست داشتن رو 

زمانی که زل زدم توی چشم هات بگم

اما تو همیشه بی قراری کردی

همیشه خودت رو به در و دیوار دلم زدی و ناله کردی

نفهمیدی قدر و اندازه دوست داشتنم رو

دیدی وفایی که همیشه بی وفا خوندی

ندیدی معرفتی که همیشه و هر لحظه اجازه نداد یادت کاسته بشه توی قلبم

افسوس دیگه دیر شده

برای جبران مکافات

برات آرزوی خوشبختی رو می کنم که همیشه آرزویی بود که هیچ وقت برات به زبون نیاوردم

الهه آب کی

خیلی اصرار داشتی الهه آبکی باشم

+نوشته شده در شنبه دوم آبان 1388ساعت17:8توسط نيلا | |

 

 

چه کسی می گوید که گرانی اینجاست ؟

دوره ارزانی ست ...چه شرافت ارزان

تن عریان ارزان.

و دروغ از همه چیز ارزان تر

آبرو قسمت یک تکه نان

و چه تخفیف بزرگی خورده است قیمت هر انسان!!!

*******************

ای دل

ای دل به کمال عشق آراستمت

وز هر چه به غیر عشق پیراستمت

یک عمر اگر سوختم و کاستمت

امروز چنان شدی که می خواستمت.

********************

فروغ امروز اینجور برام گفت :

((تیرگی درد است یا شادی ؟

جسم زندان ست یا صحرای آزادی؟

ظلمت شب چیست؟

شب

سایه ی روح سیاه کیست؟))

او چه می گوید ؟

او چه می گوید ؟

خسته و سرگشته و حیران

می دوم در راه پرسش های بی پایان.

 

می دونید دلیل این که اینقدر فروغ رو دوست دارم زندگیش هست که

که همه می گن خیلی شبیه اون و حرفاشی

اما امیدوارند همه که زندگیم مثل اون نباشه

نمی دونم چرا اینقدر عقایدم باهاش یکسان و حرفاش حرف دلم هست

من با فروغ مانوسم !!!

الانم حرفش حرف دلم بود دلی که امروز باشنیدن یک کلمه

فقط یک کلمه زیر و رو شد دوباره اما بی تفاوت از کنارش مجبور شد رد بشه .

آره مجبور شد ....

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت18:32توسط نيلا | |

 

حرفی ندارم اما سلام

حرفی ندارم اما خیلی حرف دارم خنده داره نه ؟؟

امروز خیلی دلم هوای نوشتن کرد

اما نمی دونم چرا این دل و دست لامذهب نمی نویسه

راستی از چی بنویسه ؟؟؟

چند روزی هست که دارم به تابستون گذشته فکر می کنم

به حرف هایی که با چشم هام به بابا مامانم می زدم

هی می گفتن و می گفتن و من نگاهشون می کردم

مامانم انتظار داشت که جلو بابام وایسم

اما نایستادم

بابا داد می زد :

نیلا نیلا نیلا .......

وای که چقدر از این اسم توی اون لحظه متنفر می شدم

چقدر تنم لرزید ...

چقدر به خواهرم دروغ گفتم....

اما خوشحال دروغ هام حقیقت پیدا کرد

هنوزم یاد آوری اون روز ها اشک رو

تو ی چشم هام جمع می کنه

و می ریزه روی صفحه کلید کامپیوتر

چقدر بد بود ....!!!

هنوزم فراموش نکردم هنوزم ....

مامان می گه سیب زمینی بی رگ

می گه تو که می دونم سیب زمینی بی رگی و عین خیالت نیست

آره نبود نبود که این روز ها .......

اما خوش حالم که دخالت نکردم

اما خاله و مادربزرگ و فلان پیغام می فرستادن

مثلا بزرگ شدی حرفی بزن .واسطه شو

نشدم

فقط اینجا دو نفر بودن که کارم رو تصدیق کردن و بهم حق دادن

یکیشون خالم بود و یکی دیگه یه رهگذر بود

خوش حال شدم که خالم پشتم در اومد

خاله مینو از هر کسی بهتر می دونست چی می کشم

بار ها خواست غیر مستقیم بهم بگه اینقدر تو خودم نریزم

توی تابستون

فریاد های گاه و بی گاهم

پر خاشگری های یکهوییم همه باعث شده بود عصبی و فوق العاده افسرده بشم

اما جالبه هنوزم حس شوخ طبعی خودم رو داشتم

وقتی پیش خانواده پدرم بودم طوری رفتار می کردم که انگار هیچی نیست

همین طور پیش خانواده مادرم

گاهی همه متعجب می شدن

اما نمی دونستن پشت این چهره به ظاهر آروم آتشفشانی داره سرازیر می شه

چه شب هایی که کابوس ندیدم

و چقدر لاغر شدم

ریزش موهام

و  سردرد هایی که در حال حاضرم هنوز ادامه داره و داره اینجوری

جبران اون تو داری رو می کنه

فقط اینجا نوشتم

حتی توی دفتر خاطراتم هم ننوشتم

از اسفند ماه پارسال این  آتیش به جونم زد تا شهریور

چقدر از حرف های بابا در جمع آزرده می شدم

اما به قول مامان مثل سیب زمینی بی رگ ها نگاه می کردم

وای.........وای.....وای....

که یادآوری این کابوس چقدر آزارم می ده

هنوزم آزارم می ده هنوزم اشک هام سرازیر می شه

چقدر بد بود خیلی خیلی

بابا نمی دونی با دخترت چه کردی نمی دونی

گریه های ملینا و بغضش داغون ترم می کرد

میخواستم بمیرم و نبینم اینها رو

من دختر نازکنارنجی نبودم به خدا نبودم

هر کی جام بود مرده بود و .........

نبودم که ................

هر روز یه جوری تنم می لرزید

هنوزم از این که با بابام حرف بزنم می ترسم

هنوزم دستهام مثل میت ها سرده

همیشه و همیشه

هنوزم  هنوزم

آثار اون شکنجه هنوزم هست

حالا همه می گن بی خیال شو

کار های بابک بیشتر روی اعصابم رفت

دروغ هایی که برای رهایی خودش گفت و من رو بده کرد و .... داغونم کرد

کوچیک ترین چیزی بهانه برای پرخاشگریم بود

وقتی شهر کرد بودم خالم خیلی مراقبم بود و نمی زاشت کسی کار و عملی انجام بده که بره روی

نروم و دوباره .....

تا می فهمید که دوباره دارم عصبی می شم  عامل عصاب رو ازم دور می کرد

خنده دار بود برام  که خاله این همه درکم می کنه مثل یه روانشناس

 یه روز ملینا کنارم ایستاده بود

۲بار به ملینا گفتم کنارم نایست اما گوش نکرد

((یکهو داد و فریاد زدم برو اونور دیگه بغلم نشین !!!!))

همه متعجب نگاهم می کردن ملینا هم لجبازی می کرد و می ایستاد

اما تنها اونجا خاله بودکه با چشم هاش بهم نگفت کم داری

و ملی رو دعوا کرد و بردش اونور

نمی دونم چرا این ها رو نوشتم و به یادشون اووردم

اما هر چی بود آرومم کرد

الان که می نوشتم گریه کردم و خالی شدم

اما فراموش نکردم و نخواهم کرد

کابوس بدی بود روز تولدم  و بهار و تابستون ۸۸

و اینجا هیچ کس مراعاتم رو نکرد

و کسی تسکینم نداد

اینجا بود که فهمیدم چقدر تنهام

من همه رو داشتم و کسی رو نداشتم

 از من به تو نصیحت

شوخ طبعی زیادم خوب نیست

همه فکر می کنن تو دوست های زیادی داری

 اما جالبه به عنوان کسی که همیشه شاد بوده بگم

من دوست  خاصی ندارم

نه که بلد نیستم دوست بگیرم و یا حصرتش رو میخ ورم

نه  دوست به معنی واقعی دوست پیدا نکردم

حتی نیلوفر

اما من همیشه  سنگ صبور خوبی برای همه بودم بخصوص برای نیلوفر

ببخشید فوق العاده نوشتم

بای


لطفا کسی در مورد این چیزی که نوشتم حرفی نزنه و برای تسکین یا همدردی چیزی نگه

چون اصلا نمی خوام نه کسی ترحم کنه و نه به یاد بیارم دو باره که چی ها به چشمم دیدم .

اگه ترحم دیگران رو می خواستم اون روز ها یه بلندگو می گرفتم تودستم و می گفتم چی شده .

ممنون می شم .

الهه آب

+نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت18:18توسط نيلا |